Tuesday, October 12, 2010
یک ایمیل
مامان عزیز دوستت دارم مرسی که من رابه مدرسه ی خوب میبری
نفر اول: من امروز این ایمیل جالب را از دختر شش ساله ام دریافت کرده ام و الان واقعا احساس شادمانی دارم به نظر شما هیجان انگیز نیست؟ من زمانی که شش ساله بودم نمی دانم اینترنت کشف شده بود یا نه اما بهرحال من از آن بی خبر بودم ! ضمن اینکه خواندن و نوشتن را هم مطلقا نمی دانستم و نمی دانم آیا قدردانی از دیگران را می دانستم یا نه ؟ بهرحال دیر بجنبم دخترم صدها پله از من بالاتر ایستاده است . ا
به هرحال خوشحالم که مدرسه اش را دوست دارد و ظهرها با لپ های گل انداخته از شادی به خانه برمی گردد خودم را که جای او می گذارم واقعا سخت است ساعتها را در کنار کسانی سپری کنی که کاملا با تو تفاوت دارند درحرف زدن و اینکه مدام باید تلاش کند که حرفش را بزند و حرفهای آنها را بفهمد اما هم کادر مدرسه کارشان را خوب بلدند و هم بچه ها و از جمله دختر ما خوب راه سازگاری با محیط را می دانند . بامزه است که خداخیر به زبانشان بدهد که یک فعل ماخن دارند که به معنی انجام دادن است و با آن همه چیز می شود گفت و کاربردش زیاد است و فسقلی ما خودش این موضوع را کشف کرده و اگر دقیق شوی می بینی که شاید ده تا پانزده جمله را برای خواسته های مختلف ردیف می کند که در همه آنها به بهانه ای فعل ماخن به کار رفته . ای کاش من هم یک کمی هوش و استعداد و خصوصا اعتمادبه نفس او را درزبان داشتم ! ا
Labels: بهار, زیباییهای زندگی
Sunday, September 26, 2010
شب مهتابی، شب بارانی
Thursday, September 23, 2010
ملکه لطفا آن تاج را از سرت بردار
نفر اول: شما قضاوت کنید توی یک خانه 30 متری که همه ی اثاثیه اش هم مال خودش است و نو و تمیز تحویل شما داده شده و چهارطبقه هم زیر ساختمان شما هستند و مسول ساختمان هم دایما برای همه ی ساکنین نامه جدی می دهد که هرکس آرامش دیگران را به هم بزند قراردادش لغو می شود و پول پیشش را هم پس نمی دهیم , می شود به یک بچه ی شش ساله که مدام می خواهد همه چیز را امتحان کند و به درودیوار آویزان باشد و بپربپر کند بکن نکن نکرد؟
دیروز دوباره داشت روی تشک های خوش خواب نو حرکات اکروباتیک می کرد و با تمام قوا به بالا و پایین می پرید با جدیت گفتم بهار بسه دیگه تو مثلا قراره بخوابی آنوقت یک لحظه توی چشمهایم نگاه کرد وگفت ملکه لطفا آن تاج را از سرت بردار آنوقت شاید کمتر دستور بدهی تازه مگه نمی دونی من مامانم را بیشتر از ملکه ها دوست دارم ؟
Labels: بهار, زیباییهای زندگی
Saturday, September 11, 2010
به بهانه ی عید فطر
نفر دوم: ا
یک - در اینجا امروز یعنی شنبه عید فطر بود. دیروز یکی دونفر ار همکاران اتریشی عید را تبریک گفتند و آرزوهای خوب کردند. در این مدت برخوردهایشان در رابطه با مذهب و سنت توام با درک و احترام بوده است، اینکه بالاخره هر کسی میتواند عقیده خودش را داشته باشد بدون اینکه قرار باشد دیگری را بکوبد و خرد و خاکشیر کند. در همین مدت ماه رمضان نه کسی این قضیه را مسخره کرد و نه سعی کرد که ثابت کند این کار نادرستی است و بخواهد ثابت کند احیانا که مذهبی بودن کار احمق هاست و افساری است که برای سواری گرفتن به گردن مردم انداخته اند و یا اینکه اتفاقاتی که به اسم دین و مذهب می افتد را به پای مذهب بگذارند. در این ماه رمضان دو سه موردی بود که به مناسبتهایی، که معمولا در اینجا زیاد به دنبال بهانه های اینچنینی میگردند، دور همی هایی همراه با شیرینی برگزار شد و هربار کسی که متولی برنامه بود سهم ما دو سه نفر روزه بگیر گروه را برایمان کنار گذاشت تا بعد از غروب بخوریم. ا
دو – سه چهار هفته ی پیش هم در یکی دیگر از شهرهای اتریش دو شب و دو روز مهمان یک خانواده ی کاملا اتریشی بودیم. فرصت خوبی بود برای دیدن زندگی هایشان از نمایی نزدیکتر و برای آنها هم احتمالا جالب بود و فرصتی منحصر بفرد که خانواده ای را با عقایدی متفاوت به عنوان مهمان در بین خودشان داشته باشند. با زبان الکن آلمانی مان گفتیم و شنیدیم و از هر دری حرفی و نقلی، از سیاست و فرهنگ و مذهب و زندگی روزمره. پذیرایی گرم و مهربانانه ای بود و خوش گذشت. ا
سه – این روزها به دلایلی چند که شاید بعضی هایش در دو قسمت بالا یک جورهایی منعکس شده باشد به آدمها و روابط آدمها و مزایا و معایب جامعه های چند فرهنگی زیاد فکر میکنم. این فکرها احتمالا میتواند ماندگارترین دست آورد این اقامت موقتمان باشد در این کشور. به دنبال جمع بندی قاطعی نیستم چون فکر میکنم راه را به ادامه ی فکر کردن ببندد و نمیخواهم چنین اتفاقی بیفتد ولی هر از گاهی چیزهایی به فکرم میرسد که شاید در اینجا درباره شان بنویسم. ا
چهار – این یکی ربطی ندارد به نوشته های بالایی و خیلی هم بی ربط نیست! احساس میکنم که زبان آلمانی را دوست دارم و در موردش احساس خوبی دارم. آنقدرها هم زمخت نیست که برایمان وصف کرده بودند همیشه. اضافه بر این ، در بعضی قسمتها نسبت به انگلیسی توانایی ها و انعطاف پذیری های بیشتری دارد. در ضمن شدیدا به این نتیجه رسیده ام که حتی اگر به زبان مثلا بین المللی انگلیسی کاملا هم مسلط باشی، بدون دانستن زبان محلی یک شهر و منطقه غیر ممکن است که بتوانی آدمهایش را بفهمی و حداقل به بخشی از لایه های زیرین جامعه بتوانی وارد شوی و همیشه به عنوان یک توریست باقی خواهی ماند. ا
یک - در اینجا امروز یعنی شنبه عید فطر بود. دیروز یکی دونفر ار همکاران اتریشی عید را تبریک گفتند و آرزوهای خوب کردند. در این مدت برخوردهایشان در رابطه با مذهب و سنت توام با درک و احترام بوده است، اینکه بالاخره هر کسی میتواند عقیده خودش را داشته باشد بدون اینکه قرار باشد دیگری را بکوبد و خرد و خاکشیر کند. در همین مدت ماه رمضان نه کسی این قضیه را مسخره کرد و نه سعی کرد که ثابت کند این کار نادرستی است و بخواهد ثابت کند احیانا که مذهبی بودن کار احمق هاست و افساری است که برای سواری گرفتن به گردن مردم انداخته اند و یا اینکه اتفاقاتی که به اسم دین و مذهب می افتد را به پای مذهب بگذارند. در این ماه رمضان دو سه موردی بود که به مناسبتهایی، که معمولا در اینجا زیاد به دنبال بهانه های اینچنینی میگردند، دور همی هایی همراه با شیرینی برگزار شد و هربار کسی که متولی برنامه بود سهم ما دو سه نفر روزه بگیر گروه را برایمان کنار گذاشت تا بعد از غروب بخوریم. ا
دو – سه چهار هفته ی پیش هم در یکی دیگر از شهرهای اتریش دو شب و دو روز مهمان یک خانواده ی کاملا اتریشی بودیم. فرصت خوبی بود برای دیدن زندگی هایشان از نمایی نزدیکتر و برای آنها هم احتمالا جالب بود و فرصتی منحصر بفرد که خانواده ای را با عقایدی متفاوت به عنوان مهمان در بین خودشان داشته باشند. با زبان الکن آلمانی مان گفتیم و شنیدیم و از هر دری حرفی و نقلی، از سیاست و فرهنگ و مذهب و زندگی روزمره. پذیرایی گرم و مهربانانه ای بود و خوش گذشت. ا
سه – این روزها به دلایلی چند که شاید بعضی هایش در دو قسمت بالا یک جورهایی منعکس شده باشد به آدمها و روابط آدمها و مزایا و معایب جامعه های چند فرهنگی زیاد فکر میکنم. این فکرها احتمالا میتواند ماندگارترین دست آورد این اقامت موقتمان باشد در این کشور. به دنبال جمع بندی قاطعی نیستم چون فکر میکنم راه را به ادامه ی فکر کردن ببندد و نمیخواهم چنین اتفاقی بیفتد ولی هر از گاهی چیزهایی به فکرم میرسد که شاید در اینجا درباره شان بنویسم. ا
چهار – این یکی ربطی ندارد به نوشته های بالایی و خیلی هم بی ربط نیست! احساس میکنم که زبان آلمانی را دوست دارم و در موردش احساس خوبی دارم. آنقدرها هم زمخت نیست که برایمان وصف کرده بودند همیشه. اضافه بر این ، در بعضی قسمتها نسبت به انگلیسی توانایی ها و انعطاف پذیری های بیشتری دارد. در ضمن شدیدا به این نتیجه رسیده ام که حتی اگر به زبان مثلا بین المللی انگلیسی کاملا هم مسلط باشی، بدون دانستن زبان محلی یک شهر و منطقه غیر ممکن است که بتوانی آدمهایش را بفهمی و حداقل به بخشی از لایه های زیرین جامعه بتوانی وارد شوی و همیشه به عنوان یک توریست باقی خواهی ماند. ا
Labels: زیباییهای زندگی
Friday, August 13, 2010
این خبرها رو نخون
نفر دوم: بهار میگوید خوب باباجون اینقدر این خبرها رو نخون که حالت بد بشه! آ
فکر میکنم اگر حرف بچه ها را بیشتر گوش میکردیم زندگی بهتری داشتیم.ا
Labels: بهار, زیباییهای زندگی
Thursday, August 12, 2010
ماه رمضان
نفر دوم: ماه رمضانی دیگر در شرایطی جدید شروع شده است. ماه رمضان همیشه علاوه بر بخش معنویش، برای من ناخودآگاه خاطره های متفاوتی را هم به دنبال می آورد، خاطراتی از آدمهای مختلف و خانه های متفاوت که شاید خیلی از آنها دیگر نیستند، هم آدمها و هم مکانها. خاطره ی امسال نیز اضافه خواهد شد به خاطرات همه ی این سالها، در کنار احساس خوبی که این روزها دارم از داشتن عقیده ای بدون زور و ضرب و اجبار.ا
Labels: زیباییهای زندگی
Friday, April 30, 2010
تنوع
نفر دوم: آ
در کلاس آلمانی شانزده نفر هستیم با چهارده ملیت مختلف! فرصت بی نظیری است که احتمالا هیچ وقت تکرار نخواهد شد. آ
Labels: زیباییهای زندگی
Saturday, April 10, 2010
مهدکودک
نفر دوم:/آ
بهار دو سه روزی است که میرود مهدکودک. برایمان در رابطه با امکان برقراری ارتباط با بقیه بچه ها یک مقداری نگرانی وجود داشت ولی خداراشکر تا حالا همه چیز خوب پیش رفته و همین دو سه روز کلی کلمه و اصطلاح آلمانی و انگلیسی یاد گرفته و به موقع و در خانه هم استفاده میکند و اصرار هم دارد که لازم نیست مامان دیگر پیشم بماند در مهد و مربی اش هم همین را گفته که آمادگی اش خوب است. این هم مورد دیگری در اثبات غیرقابل پیش بینی بودن آدمیزاد! جالب است که با اینکه ظاهرا بیشتر وقتشان به بازی و تفریح میگذرد، در ضمن مطلب هم یاد میگیرند. به هر حال این هم دورانی است برای خودش
Labels: زیباییهای زندگی
Thursday, April 01, 2010
سبزه
نفر دوم: امروز همکار اتریشی سبزه ی اهدایی را برد تا بسپارد به آب رودخانه ی دانوب. بنده ی خدا در این سه هفته خیلی تلاش کرده بود که سبزه را نگهداری کند و برساند به سیزه بدر. تجربه ی خوب و جالبی بود. قشنگ است که در آداب و سنن ملی ات چیزی داشته باشی برای گفتن و ارائه به دیگران و اینکه آنها هم با احترام و علاقه به آن توجه کنند
Labels: زیباییهای زندگی
Saturday, March 20, 2010
سال نو مبارک

نفر دوم: امسال سال جدید و عید نوروز را در حال و هوا و شرایط جدیدی جشن گرفتیم: دور از ایران و در محیطی کاملا جدید و توام با تجربه هایی جدید. به هرحال روزگار همین است دیگر. خوشحالم از تجربه هایی که در انتهای این سال بدست آورده ایم و امیدوارم به روزهای سال آینده، امیدوارم که روزهای بهتری در انتظار همه باشد و امیدوارم که خدا نیازمایدمان به امتحانهایی که طاقتش را نداشته باشیم، و امیدوارم که سلامتی برای همه برقرار باشد. /آ
Labels: زیباییهای زندگی
Saturday, March 13, 2010
ردپای بهار در وین
Saturday, November 07, 2009
بازی شادی
نفر دوم: پولینا (پولینا بزرگ میشود/ الینور هاگمن پورتر/ مهری شرفی) یک بازی اختراع کرده است به اسم "بازی شادی"، که به این صورت است که هرکسی باید در هرچیزی و هر اتفاقی موضوعی برای خوشحالی پیدا کند و هرچقدر شرایط سخت تر و گرفتاری بزرگتر باشد، بازی هیجان انگیزتر میشود. مثلا اگر یک دستت شکسته خوشحال باشی که هر دوتا دستت نشکسته. با این روش پولینا موفق شده که در اطرافش و به هرجایی که میرود تاثیراتی عمیق بگذارد و آدمها را متحول کند بدون اینکه خود آدمها متوجه باشند که چه اتفاقی دارد می افتد. نکته ی خیلی مهم هم این است که پولینا هیچ وقت "موعظه" نمیکند، چیزی که معمولا آدمها دل خوشی ندارند از آن و در مقابلش موضع میگیرند، بلکه او بازی را شروع میکند و به تدریج این بازی تاثیر خودش را میگذارد. کسانی که در ابتدا او را میبینند میگویند که به محض اینکه شروع به موعظه کرد عذرش را میخواهم ولی هیچ وقت موعظه ای نمیشنوند ولی در ضمن کم کم تغییر میکنند. البته بعضی وقتها پولینا خودش هم کم می آورد و فراموش میکند که چنین بازی ای اختراع کرده است و وقتی که احساس میکند که مستاصل شده یکی از آن افرادی که از طریق این بازی متحول شده به یادش می آورد که این بازی چه اثراتی داشته و میتواند داشته باشد و آنوقت است که پولینا پیش خودش فکر میکند که انگار دیگران بازی خودم را بهتر از خودم انجام میدهند. /آ
Labels: زیباییهای زندگی, کتابهایی که میخوانم
Friday, September 25, 2009
معجزه ی نوشتن
نفر دوم: معلم آلمانی ما تقریبا هر یکی دو جلسه ای از ما میخواهد که انشایی بنویسیم و طبیعتا دم دست ترین موضوع میتواند بخشهایی از زندگی باشد، مثلا یک روز از زندگی و یا شرح مختصری از زندگی از ابتدای تولد تا حالا و امثال اینها. و آن وقت است که برای نوشتن یک جمله ی نسبتا ساده مجبوری مدتی با آن کلنجار بروی، بالا و پایینش کنی، کلمات مناسب پیدا کنی، بنویسی، خط بزنی، بنویسی، خط بزنی تا سرانجام به یک نقطه ی قابل قبول برسی. آنقدر با این جملات به ظاهر سروساده سرو کله میزنی که انگاری با آنها زندگی میکنی و حتی ممکن است در خواب هم ناخودآگاه به آنها فکر میکنی. و در این بین است که معجزه ی نوشتن اتفاق می افتد: مرور و تعمق بر آنچه که داری و نداشتی و بدست آوردی، و آرزوهایی برای آینده، و فراز و نشیبهای زندگی، و پربار بودن یا کم بار بودن روزهای زندگیت، و تکرار دوباره و دوباره دوست داشتن و عاشق بودن، و شکر برای داشته و نداشته. /آ
Labels: زیباییهای زندگی
Tuesday, September 08, 2009
زبان جدید
نفر دوم: یاد گرفتن هر زبان جدیدی حتی اگر مثل یادگرفتن من دست و پا شکسته و خیلی ابتدایی باشد، پنجره ی جدیدی را به دنیا باز میکند. حروف و کلماتی که تا دیروز بی معنی پشت سر هم ردیف شده بودند ناگهان انگار جان میگیرند و جملاتی که میشنیدی و فقط زیر و بم گفتار برایت قابل درک بود، الان از یک صدای پیوسته ی بی معنی به مجموعه ای تفکیک شده از اجزای با معنی تبدیل میشود و اگر مداومت داشته باشی روز به روز زلال تر و واضح تر میشود. /آ
Labels: دنیای بهتر, زیباییهای زندگی
Monday, March 16, 2009
شش ماه گذشته
نفر اول: اواخر مهرماه بود که کتابخانه ی گنجینه بهار کارش را شروع کرد. در آن زمان شرایط خیلی مبهم بود. نمیدانستیم استقبال در چه حدی خواهد بود و حالا بعد از شش ماه که از روز افتتاحیه گذشته خوشحالیم که به همه ی دوستان که همفکر بودند و همراه بگوییم که همه چیز عالیست و خیلی بهتر از آنچه که فکرش را میکردیم. در این مدت در روزهای جمعه هفده برنامه برای گروههای مختلفی از اهالی روستا برگزارشده، البته با کمک دوستانی که عاشق این کار بوده اند و حاضر شده اند که وقتشان را برای چنین کاری صرف کنند: /آ
امیدواریم در سال آینده هم این کار با ایده های جدید ادامه پیدا کند، با همراهی و همفکری و کمکهای دوستانی که تا بحال در کنارمان بوده اند، گرچه که در ظاهر صدها و هزاران کیلومتر دورتر از ما زندگی میکنند. /آLabels: زیباییهای زندگی, گنجینه بهار
Thursday, February 12, 2009
راوی ِ یکساله
نفر دوم: سایت راوی یک ساله شد. در این یکسال به نظر من کاری انجام شده که در نوع خودش کم نظیر است: اینکه عده ای که حتی همدیگر را نمیشناسند برای هدفی واحد تلاش کنند و وقت و انرژی صرف کنند و سهیم شوند در فعالیتی که هیچگونه پشتیبانی مالی ندارد و در نهایت نیز سودی مادی نصیب آنها نخواهد کرد و تولید کتابهای صوتی به عنوان راه حلی برای گسترش فرهنگ مطالعه و خصوصا برای آنهایی که از نعمت بینایی محرومند. این فعالیت البته یکی از دهها راه حلی است که هنوز با همه کمبودها و محدودیتها و نامهربانیها میتوان پیدا کرد تا هم خودمان از زندگی لذت ببریم و احساس رضایت داشته باشیم هم اینکه چشم انداز روشن تر و امیدوارانه تری از آینده ترسیم کنیم، آینده ای که به زعم بعضیها وجود ندارد و یا اگر هست بسیار تیره و تار است./آ
ممنون از آقای الف که با پشتکار فراوان این سایت را راه اندازی کرد و آنرا سرپا نگه داشت تا یکساله شد، انشاالله که هزار ساله شود. من که شخصا در این یکسال از این فعالیت بهره فراوان بردم و روزنه های جدیدی برایم گشوده شد. /آ
ممنون از آقای الف که با پشتکار فراوان این سایت را راه اندازی کرد و آنرا سرپا نگه داشت تا یکساله شد، انشاالله که هزار ساله شود. من که شخصا در این یکسال از این فعالیت بهره فراوان بردم و روزنه های جدیدی برایم گشوده شد. /آ
Labels: دنیای بهتر, زیباییهای زندگی
Monday, January 26, 2009
پرنده ای حامل امیدهای دنیا
نفر دوم: مرحوم ژان مارک فیلیپ که در نوامبر گذشته درگذشت، پروژه ای را پایه گذاشت تحت عنوان کئو *با این هدف که آرزوها و امیدهای انسانهای امروزی، یعنی آدمهای قرن بیست و یکمی جمع آوری و ثبت شود و با ماهواره ای به فضا فرستاده شود و این ماهواره همچون پرنده ای باستانی پس از هزاران سال دست نخورده به زمین بازگردد و آن وقت است که آدمهای آن روزگار یعنی آدمهای مثلا قرن پنجاه و سه میلادی میتوانند بدون واسطه و از زبان آدمهای مختلف با ملیتها و مشاغل متفاوت و از همه ی سنین بشنوند که انسانها چه امیدها و آرزوهایی داشته اند و آیا تحقق یافته اند و یا نه. پروژه ی هیجان انگیزی است و بسیار بلند پروازانه و البته بسیار سازنده برای همین ماهایی که در این روزگار زندگی میکنیم، اینکه فکر کنیم که چه امیدی داریم برای آینده ی این دنیا خودش کلی تاثیر در زندگیمان خواهد داشت و حتی نوع دیدمان را به زندگی عوض خواهد کرد. گرچه طراح این پروژه بعد از سالها بیماری درگذشت و نتوانست پرواز این پرنده ی حامل امیدهای دنیا را ببیند، اما کار همچنان ادامه دارد. میتوانید به سایت این پروژه مراجعه کنید که توضیحاتی به زبانهای مختلف و از جمله فارسی دارد. کسی چه میداند شاید شما هم پیامی گذاشتید و چند هزارسال بعد کسی آنرا خواند. /آ
***KEO
Labels: دنیای بهتر, زیباییهای زندگی
Friday, January 23, 2009
برف
برای ما برف ندیده ها، یک نمه برف باعث شد که برنامه ی امروز حضورمان در کتابخانه را به اجبار تعطیل کنیم، احتمالا بچه ها در پوده غصه خورده اندLabels: زیباییهای زندگی, گنجینه بهار
Wednesday, January 21, 2009
دوم بهمن ماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت
نفر دوم: دوم بهمن ماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت مبارک! لازم نیست در تقویم به دنبال مناسبتی برای این روز بگردید. مناسبت امروز در وجود خودش نهفته است. امروز تنها دوم بهمن ماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت در تمام دوران زندگی ما و در تمام تاریخ است. نه قبل از آن چنین روزی بوده و نه بعد از آن چنین روزی خواهد آمد. بنابراین از لحظه ای که خورشید در شرقی ترین نقطه جهان طلوع میکند تا آن زمان که در غربی ترین افق غروب کند، یک روز کاملا منحصر بفرد خواهیم داشت که باید قدرش را بدانیم. پس چه روز مبارکی است امروز. /آ
Labels: زیباییهای زندگی
Monday, December 15, 2008
دلم برای خانه ریخت و پاش تنگ شده بود
نفر دوم: از دیروز یکی از خوشحالی هایم این است که خانه دوباره ریخت و پاش شده است! بعد از سه چهار روزی که بهار به علت بیماری در بیمارستان بستری بود حالا دوباره به خانه برگشته و میرود و می آید و هربار یک بساطی را وسط اتاق پهن میکند و این خوب است، خیلی خوب. یادم باشد همیشه برای ریخت و پاش بودن خانه خدا را شکر کنم، چون نشانه سالم بودن و فعال بودن بهار است! /آ
Labels: بهار, زیباییهای زندگی

