Tuesday, October 12, 2010

یک ایمیل


مامان عزیز دوستت دارم مرسی که من رابه مدرسه ی خوب میبری


نفر اول: من امروز این ایمیل جالب را از دختر شش ساله ام دریافت کرده ام و الان واقعا احساس شادمانی دارم به نظر شما هیجان انگیز نیست؟ من زمانی که شش ساله بودم نمی دانم اینترنت کشف شده بود یا نه اما بهرحال من از آن بی خبر بودم ! ضمن اینکه خواندن و نوشتن را هم مطلقا نمی دانستم و نمی دانم آیا قدردانی از دیگران را می دانستم یا نه ؟ بهرحال دیر بجنبم دخترم صدها پله از من بالاتر ایستاده است . ا

به هرحال خوشحالم که مدرسه اش را دوست دارد و ظهرها با لپ های گل انداخته از شادی به خانه برمی گردد خودم را که جای او می گذارم واقعا سخت است ساعتها را در کنار کسانی سپری کنی که کاملا با تو تفاوت دارند درحرف زدن و اینکه مدام باید تلاش کند که حرفش را بزند و حرفهای آنها را بفهمد اما هم کادر مدرسه کارشان را خوب بلدند و هم بچه ها و از جمله دختر ما خوب راه سازگاری با محیط را می دانند . بامزه است که خداخیر به زبانشان بدهد که یک فعل ماخن دارند که به معنی انجام دادن است و با آن همه چیز می شود گفت و کاربردش زیاد است و فسقلی ما خودش این موضوع را کشف کرده و اگر دقیق شوی می بینی که شاید ده تا پانزده جمله را برای خواسته های مختلف ردیف می کند که در همه آنها به بهانه ای فعل ماخن به کار رفته . ای کاش من هم یک کمی هوش و استعداد و خصوصا اعتمادبه نفس او را درزبان داشتم ! ا

Labels: ,


Friday, October 01, 2010

مدرسه


نفر اول: بهار را فرستادیم مدرسه و لی این کار بیشتر از آنکه برایم با شادی همراه باشد با دلواپسی و دلشوره ی فراوان همراه بود تا روز آخر نمی دانستیم که دقیقا چه باید کرد و کدام راه برایش بهتر است با مشورت با ایرانی ها تقریبا یک دل شده بودم که باید به مدرسه ایرانی برود چون نهایتا این دوره اقامت دراین کشور برای ما موقتی است و باید برگشت به همان سیستم اما راستش خیلی دل چرکین بودم وارد مدرسه و راه پله های تنگ و تاریکش که می شدم انگار همه ی غم های دنیا می آمد توی دلم این خیلی طبیعی است که هرمادری بهترین ها را برای بچه اش بخواهد بخصوص در امر آموزش اما من داشتم آگاهانه در دنیای آموزش های مدرن و مدرسه های پرجاذبه دریک کشور اروپایی مدرسه ای با امکانات محدود شاید درحد یک شهرستان کوچک درایران را برای بهار انتخاب می کردم روزهای آخر که توی خیابان می رفتم و بچه ها را می دیدم که با چه شورو شوقی دارند وسایل مدرسه می خرند بیشتر دلم برای بهار می سوخت چون صادقانه بگویم که هیچ اشتیاق و انگیزه ای برای خرید مدرسه رفتن نداشتم این روحیه و حال و هوا عصبی ام می کرد و خودم را مادر مقصری می دانستم تا اینکه روز آخر با بهار رفتیم برای ثبت نام در همان آلونکی که اسم مدرسه رویش گذاشته بودند و قرار بود طبق قوانین مدارس ایران بچه ها با حجاب به آنجا بروند و مطابق یک مدرسه نمونه مردمی در ایران 600 یورو هم هزینه برایش بپردازیم اما اتفاق عجیبی افتاد که من آن را معجزه می نامم و آن هم این بود که آقای مدیر با خونسردی گفت ما امسال شاگرد کلاس اولی نداشتیم و بنابراین کلاس تشکیل نخواهد شد بهترین کاراین است که توی خانه نگهش داری و با او فارسی کارکنی یا اینکه نخواستی بفرستش مدرسه اتریشی خیلی هم خوب است آلمانی هم یاد می گیرد ( این آقای مدیر دوسه هفته پیش که باهاشون مشورت کرده بودم فرموده بودند از فکرمدرسه اتریشی بیا بیرون همینجا به صلاحش است تازه زبان دنیا انگلیسی است اگر قرار است روزی زبان دومی یادبگیرد باید انگلیسی باشد و بعد هم زبان عربی که زبان قرآنی است . آلمانی به چه کارش می آید؟) راستش نمی خواهم بگویم که چندروزاز شروع سال تحصیلی اتریشی گذشته از این حرف مدیر جا نخوردم و انگشت به دهان نماندم ولی راستش قندهم توی دلم آب شد که به اجبارنجات پیدامی کنیم از دست این سیستم احمقانه . و آنوقت یک خانم مهربان که من اصلا تاحالا او را ندیده بودم و اصلا نمی شناختم و من او را فرشته می نامم و البته ایرانی بود ولی بیشتر از 20 سال در اتریش زندگی کرده سرراهم سبز شد و یک صبح تا ظهربدون اینکه من ازاو تقاضایی کرده باشم (تازه مدام هم می گفتم اسباب زحمت است من خودم بقیه کارها را ادامه می دهم شما به کارتان برسید) وقتش را برایمان گذاشت والبته چون به آلمانی هم مسلط بود وجودش غنیمتی هم بود) رفتیم از این اداره آموزش پرورش به آن یکی و بالاخره توی یک مدرسه پشت خانه مان اسمش را نوشتیم و از همان روز هم شروع کرد حالا فعلا با اشتیاق فراوان به مدرسه می رود و من روزها بارها و بارها به جان آقای مدیر و آن فرشته هه دعا می کنم ظهرها که بهار به خانه می آید سرحال و راضی است و می گوید دلش می خواسته بیشتر در مدرسه بماند و همه تغذیه اش را دست نخورده به خانه می آورد و با جدیت می گوید آخه من وقت چیزخوردن ندارم نمی دانی که از درسهایم عقب می مانم ؟و من با وجوداینکه طبق عادت مامانها نمی توانم بدون فکر و دلواپسی باشم ولی از رضایت و خوشحالی او احساس شادمانی و پیروزی می کنم . ا

Labels:


Thursday, September 23, 2010

ملکه لطفا آن تاج را از سرت بردار


نفر اول: شما قضاوت کنید توی یک خانه 30 متری که همه ی اثاثیه اش هم مال خودش است و نو و تمیز تحویل شما داده شده و چهارطبقه هم زیر ساختمان شما هستند و مسول ساختمان هم دایما برای همه ی ساکنین نامه جدی می دهد که هرکس آرامش دیگران را به هم بزند قراردادش لغو می شود و پول پیشش را هم پس نمی دهیم , می شود به یک بچه ی شش ساله که مدام می خواهد همه چیز را امتحان کند و به درودیوار آویزان باشد و بپربپر کند بکن نکن نکرد؟
دیروز دوباره داشت روی تشک های خوش خواب نو حرکات اکروباتیک می کرد و با تمام قوا به بالا و پایین می پرید با جدیت گفتم بهار بسه دیگه تو مثلا قراره بخوابی آنوقت یک لحظه توی چشمهایم نگاه کرد وگفت ملکه لطفا آن تاج را از سرت بردار آنوقت شاید کمتر دستور بدهی تازه مگه نمی دونی من مامانم را بیشتر از ملکه ها دوست دارم ؟

Labels: ,


Sunday, September 12, 2010

و سرانجام مدرسه


نفر دوم: از روز جمعه بهار هم به جمع کلاس اولیها پیوسته است. علیرغم تصمیم اولیه مان، شرایط جوری پیش رفت که بهار نهایتا از یک مدرسه اتریشی سردرآورد. به دلیل آنکه چندماهی بیشتر از دوران اقامتمان در اینجا باقی نمانده، میخواستیم در مدرسه ایرانی اسمش را بنویسیم که بعد از برگشت بتواند در ایران ادامه دهد ولی شاید به مصداق عدو شود سبب خیر و به دلیل شرایط خنده دار و شاید مضحک مدرسه رسمی ایرانی در این شهر و برخورد مدیر مربوطه، با اینکه دو سه روزی هم از شروع مدرسه ها گذشته بود ولی به هر جوری که بود توانستیم برایش جایی در یک مدرسه پیدا کنیم و روز جمعه هم اولین روز مدرسه اش بوده که خیلی هم خوش گذشته است. به لطف مدت کمی که در اینجا به مهدکودک رفته و دو دوره زبان که گذرانده، از نظر زبان و ارتباط گیری خیلی مشکلی ندارد و بالاخره میتواند گلیمش را از آب بکشد. معلمهایش هم یک آقای اتریشی و یک خانم کرد-ترک هستند و این خانم که اسمش گلچین است خیلی کم فارسی هم میداند. نمیدانم شاید خیرش در این بوده و این راه برایش نتایجی بهتری داشته باشد و تجربه ی خوبی برایش باشد. ا

Labels:


Friday, August 13, 2010

این خبرها رو نخون

نفر دوم: بهار میگوید خوب باباجون اینقدر این خبرها رو نخون که حالت بد بشه! آ
فکر میکنم اگر حرف بچه ها را بیشتر گوش میکردیم زندگی بهتری داشتیم.ا

Labels: ,


Sunday, December 13, 2009

من و دوستهام در مهدکودک




Labels:


Sunday, October 18, 2009

چرخش سرنوشت

بهار توپش را بالا و پایین می اندازد
بابا: بهار چی کار میکنی؟
بهار: دارم تمرین چرخش سرنوشت میکنم!

Labels:


Thursday, September 03, 2009

شهر آدم کوتوله ها


Labels:


Thursday, May 28, 2009

جوجه های فسقلی تپلی


بهار: یکبار توی مهد گفتند که جعبه ی کفش بیارید که میخواهیم تویش جوجه بگذاریم. بعد به من یک جوجه ی قرمز دادند و جوجه ی قرمزم دوبار از جعبه پرید بیرون ولی ما تونستیم بگیریمیش. برایش آب گذاشتیم چون تنها بود نخورد. این جوجه همه اش میگفت فکر فکر فکر برای اینکه بخورد یا نخورد. بعد با بابا رفتیم یک دونه جوجه ی قهوه ای خریدیم و خوشحال شدند که تنها نیستند و آبشان را و دانه شان را خوردند. من در دستم برایشان دانه ریختم و خوردند. بعد هم دستهایش را بلند کرد و گفت خدایا شکر که بهار را آفریدی تا دوستمان داشته باشه و بغلمان کند و از ما مواظبت کند. یک روز هم بردیمشان توی حیاط و با آنها بازی کردیم و آنها هم خوشحال بودند که بازی میکردند. یکبار هم آنها را گذاشتم روی شانه ام و با آنها عکس گرفتم.

Labels:


Thursday, April 09, 2009

یک جواب کاملا علمی

ساعت یازده شب است و بهار همچنان مشغول بازیگوشی...
مامان: بهار بگیر بخواب داره صبح میشه ها
بهار: نه بابا دیگه زمین اینقدرهام تند نمیگرده!

Labels:


Wednesday, February 25, 2009

تفاوتها

نفر اول: مدتی است که اختلافها توجه بهار را به خودش جلب کرده و دائم سوالهایی میپرسد، مثلا چرا آدمها با هم فرق دارند، چرا کشورهای مختلف وجود دارد، چرا ساختمانها و پنجره هایشان شکلهای متفاوتی دارند، چرا بعضی آدمها انگلیسی حرف میزنند و بعضی ها آلمانی و بعضی ها فارسی، و سوالهایی از این قبیل. بسیاری از این موارد آنچنان برای ما پیش پا افتاده شده است که مدتهاست در موردشان فکری نکرده ایم و وقتی با سوالهای این چنینی مواجه میشویم جواب مشخص و شسته رفته ای برایشان نداریم. شاید یکی از خوبیهای وجود بچه ها با تیزبینی و کنجکاوی خاص خودشان این باشد که تولید فکر و مسئله میکنند برای ما آدمهایی که به همه چیز عادت کرده ایم و همه چیز برایمان بدیهی شده است.

Labels:


Monday, February 16, 2009

نامه ای برای خاله ی مهد




نفر اول: یک شب بی هیچ مقدمه ای بهار گفت که میخواهد برای خاله ی مهدش یک نامه بنویسد و یک نقاشی هم بکشد چونکه خیلی دوستش دارد و اینها حاصل آن شب است.

Labels:


Sunday, January 04, 2009

روضه ی امام حسین

دیروز بهار از طرف مهد کودک رفته بود روضه و این نقاشی حاصل این تجربه ی جدید است

Labels:


Monday, December 15, 2008

دلم برای خانه ریخت و پاش تنگ شده بود

نفر دوم: از دیروز یکی از خوشحالی هایم این است که خانه دوباره ریخت و پاش شده است! بعد از سه چهار روزی که بهار به علت بیماری در بیمارستان بستری بود حالا دوباره به خانه برگشته و میرود و می آید و هربار یک بساطی را وسط اتاق پهن میکند و این خوب است، خیلی خوب. یادم باشد همیشه برای ریخت و پاش بودن خانه خدا را شکر کنم، چون نشانه سالم بودن و فعال بودن بهار است!

Labels: ,


Friday, December 05, 2008

دم قورباغه


بهار: امروز خاله صفا قصه گفت. قصه قورباغه ی بی دم. دمش کنده شده بود ازبین رفته بود. بعد قورباغه هرچی دنبال دمش گشت که نبود اونوقت دوتا سنجاب گفتند دم ما قشنگ تره قورباغه گفت دم منو ندیدین گفتند نه و خبری از دم نبود که نبود. بعد شونه به سر به قورباغه گفت تو فقط وقتی کوچیک بودی دم داشتی. اونوقت خاله صفا گفت کاردستیش رو درست کنید و هربچه ای یک مقدارش رو درست کرد تا یه کتاب درست بشه. هوا هم خیلی سرد بود و بارون میومد.


Labels: ,


Thursday, December 04, 2008

جشنواره سبزی پاک کنی

نفر اول: نوع نگاه ما به کارهای روزانه مان در میزان رضایت ما از آن کار، لذت بردنمان و حتی موفقیت و عدم موفقیتمان خیلی تعیین کننده است این نکته را در همه ی کتابهای روانشناسی گفته اند ولی تا کسی خودش تجربه نکند نمیتواند باور کند.
همکار جدیدی دارم که به همه چیز با دید مثبت و با لذت نگاه میکند. الان یک ماهی است که با او همکارم و ناله اش و یا غرغرش را نشنیده ام. تقریبا یکسالی میشود که من بخاطر اینکه وقت کم می آوردم سبزی بسته بندی میخریدم. خیلی هم به دلم نمیچسبید ولی فکر شستن و سبزی پاک کردن و بدتر از آن خردکردنش را که میکردم منصرف میشدم تا اینکه این همکار جدید توانست دید تازه ای به من بدهد.
او در خانه ی خودش یک هفته را جشنواره ی سبزی اعلام کرده بود (لفظ جشنواره خودش به تنهایی ایجاد شادی و انگیزه میکند) هر روز که می آمد میگفت مثلا دیروز سبزی پلو گرفتم، سبزی خورشت گرفتم، کو کو و به همین ترتیب تا آخر هفته. روز آخر که به پنجشنبه رسید گفت امروز هم سبزی آش میگیرم فردا آش رشته را بار میگذارم دوستانم را هم دعوت میکنم و جشنواره ی سبزی پاک کنی با یک اختتامیه ی با شکوه به پایان میرسد! روز شنبه هم جایتان خالی یک ظرف آش حسابی با پیاز داغ و نعنا داغ فراوان آورد و کلی خندیدیم و حالمان با خوردن چند قاشق آش حسابی عوض شد.
آنقدر با لذت و هیجان این حرفها را میزد که من هم سر ذوق آمدم گفتم آخه چه جوری فرصت میکنی مثلا پنج کیلو سبزی را به نتیجه برسانی در حالیکه صبح و عصر میروی سر کار؟ با خنده گفت اصلا کاری ندارد که، سبزی ها را دسته میکنی سر و ته شان را میزنی خرابهایش را جدا میکنی، عین آب خوردن!
چند روز پیش که از سرکار آمدم با این فکر مثبت که کاری ندارد و در ضمن سلامت خانواده هم تامین خواهد شد چند کیلو سبزی گرفتم بردم خانه و انصافا که از این کار با تمام وجود لذت بردم. سفره را پهن کردم و با بهار نشستیم اصلا هم امر و نهی اش نکردم کلی با هم حرف زدیم و خندیدیم من از سر کارم گفتم و او از مهدش، من از بچگی ام گفتم و او از آرزوهایش و یکساعت نشده سبزی پاک شده انتظار شسته شدن را میکشیدند. آنها را ریختیم توی قابلمه ی بزرگ، بهار آمد روی ظرفشویی و درحالیکه من هم به شوقی کودکانه آمده بودم کلی آب بازی کردیم و دوتایی سبزیها را شستیم. بهار کم مانده بود برود وسط قابلمه توی سبزیها! او میگفت تو مسئول سبزی پاک کنی باش من مسئول مشت و مال دادن سبزیها!

Labels: ,


Wednesday, December 03, 2008

معنی کلمات

نفر دوم:
رفته ام دنبال بهار و در حال برگشتن از مهدکودک هستیم. یکی از بچه ها را نشان میدهد و میگوید اسمش محمدرضا است. میپرسم چطور بچه ای است؟
بهار: قبراق و شیطون
من: قبراق یعنی چه؟
بهار: یعنی تیز!
من: تیز؟ تیز یعنی چه؟
بهار: یعنی فرز!
من: اونوقت فرز یعنی چه؟
بهار: یعنی زرنگ و سرحال
-------------------------------------------------------------------------------
بهار پشت تلفن مشغول توضیح دادن به دخترعمویش است درباره ی اینکه بابا قرار است فردا شب برود تهران:
بهار: ببین ترانه امشب که خوابیدیم فردا صبح شد بعد رفتیم پوده و برگشتیم و ظهر ناهار خوردیم و استراحت کردیم بعد شب میشه شام میخوریم اونوقت بابا میاد تهران !
و مجموع همه ی اینها معنی کلمه فردا شب است. باید خدا را شکر کرد که بعضی کلمات اختراع شده اند و گرنه نصف عمرمان به توضیح دادن میگذشت.

Labels:


Monday, November 24, 2008

پیامهای دوست داشتن

نفر اول: با بهار سر موضوعی حرفمان شده بود من عصبانی شدم و او هم! من تصمیم گرفتم مدتی سکوت کنم و حرف نزنم و او هم تصمیم گرفت که گریه کند! داشتم اطاقش را مرتب میکردم که دیدم با عجله وارد شد رفت سر کشو چندتا کاغذ بیرون کشید و همانطور که گریه میکرد گفت حالا یک فکری به حال این مامان میکنم! و از کنارم به سرعت رد شد. داشتم پیش خودم فکر میکردم عجب شاهکاری کرده ام حتما چون باهاش حرف نزده ام شرمنده شده و حالا هم میخواهد مثلا برایم یک نقاشی بکشد. در همین فکرها بودم که شنیدم رفته پیش همسرم و میگوید بابا این خودکار را بگیر و روی این کاغذها که من میچینم بنویس مامان اینجا نیاید، مامان اینجا نیاید، من اینها را باید جاهای مختلف بچسبانم! از لای در نگاهش کردم، همسرم بغلش کرد و با تعجب در حالیکه سعی میکرد جلوی خنده اش را بگیرد گفت: جدی میگی؟ برای مامان بنویسم؟ بهار یک لحظه مکث کرد و گفت نه، شوخی کردم خودکار را بردار و روی این تکه کاغذها روی هرکدامشان اینکه من میگم را بنویس. و بابا شروع کرد به نوشتن آنچه که بهار میگفت:
مامان، بابا، بهار خوش اخلاق باشین همیشه
بابا دوستت دارم همیشه
مامان اجازه دارد بیاید
دل میبرم و دل میبرم بابایی و مامانی
همیشه مهربون باشیم
مامانی ام دوستت دارم همیشه
هیچوقت با هم قهر نباشیم
همیشه خوشحال و خندان باشیم
اگر بداخلاق باشیم خیلی ناجور و بده، خوش اخلاقی بهتره
مامان بیا مامان بیا دوستت دارم

و خیلی زود همه جا از شیشه ویترین، دسته مبل، کنار آینه، آکواریوم، روی دیوار، روی در اتاق، روی میز و حتی بدنه ی اجاق گاز و یخچال پر شد از کاغذهایی که بهار آنها را چسبانده بود.

Labels: ,


Friday, November 07, 2008

قصه ی پیرزن و شلغم


بهار: عمه بهین در کتابخانه گنجینه بهار قصه میخواندند. اونوقت قصه شون راجع به خانم پیرزنه بود که میخواست شلغم بکنه اما نشد اونوقت از گاوش کمک خواست. کشیدن و یک و دو و سه اما نشد. اونوقت از گله اش کمک خواست . کشیدن و یک و دو و سه اما نشد. اونوقت بچه های قصه ی ما نشد. اونوقت از موشه کمک خواستن. کشیدن و یک و دو و سه اما نشد. بعدش از آقا گربه کمک خواستن. کشیدن و یک و دو و سه اما نشد. هیچ اتفاقی نیفتاد. اونوقت مرغه و خروسه و جوجه اومدند برای کمک به اونا. کشیدن و یک و دو و سه شد. اونوقت با اون یه کاسه آش خوشمزه خوردند.
اولن اینکه خیلی بچه اومده بود. همه دور هم بودن. شلوغ شده بود از روزای دیگه. این هفته دیگه به هممون خیلی خوش گذشت. بعد از جلسه قصه خوانی رفتیم کتاب برداشتیم. و نقاشی کشیدیم. همه بچه ها نقاشی میکشیدن . خداحافظ به امید دیدار. امیدوارم که این مطلب سالم بمونه و امیدوارم که خوش و سلامت باشین.

Labels: ,


Tuesday, September 30, 2008

اسباب بازیها


بهار: مامان میگوید بعضی از اسباب بازیهایم دیگر به درد بچه های کوچکتر میخورد، او میگوید از هر اسباب بازی ای که دیگر کیف نمیکنی معلوم است برایت کوچک شده.من و مامان امروز اسباب بازیهای دو سالگی ام را که دیگر به من کیف نمیدهد ولی هنوز هم نو و قشنگ است برای بچه های پوده جدا کردیم. آنها میتوانند در کتابخانه با این اسباب بازیها بازی کنند و کیف کنند برای اینکه آلوده نباشند و بچه ها مریض نشوند همه شان را امروز شستم و از این کار حسابی کیف کردم!

Labels: ,


This page is powered by Blogger. Isn't yours?