Monday, November 24, 2008
پیامهای دوست داشتن
نفر اول: با بهار سر موضوعی حرفمان شده بود من عصبانی شدم و او هم! من تصمیم گرفتم مدتی سکوت کنم و حرف نزنم و او هم تصمیم گرفت که گریه کند! داشتم اطاقش را مرتب میکردم که دیدم با عجله وارد شد رفت سر کشو چندتا کاغذ بیرون کشید و همانطور که گریه میکرد گفت حالا یک فکری به حال این مامان میکنم! و از کنارم به سرعت رد شد. داشتم پیش خودم فکر میکردم عجب شاهکاری کرده ام حتما چون باهاش حرف نزده ام شرمنده شده و حالا هم میخواهد مثلا برایم یک نقاشی بکشد. در همین فکرها بودم که شنیدم رفته پیش همسرم و میگوید بابا این خودکار را بگیر و روی این کاغذها که من میچینم بنویس مامان اینجا نیاید، مامان اینجا نیاید، من اینها را باید جاهای مختلف بچسبانم! از لای در نگاهش کردم، همسرم بغلش کرد و با تعجب در حالیکه سعی میکرد جلوی خنده اش را بگیرد گفت: جدی میگی؟ برای مامان بنویسم؟ بهار یک لحظه مکث کرد و گفت نه، شوخی کردم خودکار را بردار و روی این تکه کاغذها روی هرکدامشان اینکه من میگم را بنویس. و بابا شروع کرد به نوشتن آنچه که بهار میگفت: /آ
مامان، بابا، بهار خوش اخلاق باشین همیشه
بابا دوستت دارم همیشه
مامان اجازه دارد بیاید
دل میبرم و دل میبرم بابایی و مامانی
همیشه مهربون باشیم
مامانی ام دوستت دارم همیشه
هیچوقت با هم قهر نباشیم
همیشه خوشحال و خندان باشیم
اگر بداخلاق باشیم خیلی ناجور و بده، خوش اخلاقی بهتره
مامان بیا مامان بیا دوستت دارم
و خیلی زود همه جا از شیشه ویترین، دسته مبل، کنار آینه، آکواریوم، روی دیوار، روی در اتاق، روی میز و حتی بدنه ی اجاق گاز و یخچال پر شد از کاغذهایی که بهار آنها را چسبانده بود. /آ
مامان، بابا، بهار خوش اخلاق باشین همیشه
بابا دوستت دارم همیشه
مامان اجازه دارد بیاید
دل میبرم و دل میبرم بابایی و مامانی
همیشه مهربون باشیم
مامانی ام دوستت دارم همیشه
هیچوقت با هم قهر نباشیم
همیشه خوشحال و خندان باشیم
اگر بداخلاق باشیم خیلی ناجور و بده، خوش اخلاقی بهتره
مامان بیا مامان بیا دوستت دارم
و خیلی زود همه جا از شیشه ویترین، دسته مبل، کنار آینه، آکواریوم، روی دیوار، روی در اتاق، روی میز و حتی بدنه ی اجاق گاز و یخچال پر شد از کاغذهایی که بهار آنها را چسبانده بود. /آ
Labels: بهار, زیباییهای زندگی
