Wednesday, July 01, 2009
گنجینه بهار در سه هفته ی گذشته
نفر اول: در سه هفته ی گذشته این فعالیتها در کتابخانه انجام شد: /آ
جمعه بیست و دوم خرداد: جشن روز مادر در پیش است. ابتدا بچه ها از بین کتابهایی که از کتابخانه گرفته بودند راجع به زندگی حضرت فاطمه داستانهایی را نقل کردند. بعد خودم داستانهایی علمی از نقش کلیدی مادر حیوانات مختلف در رشد و پرورش بچه هایشان تعریف کردم که برای بچه ها هیجان انگیز بود.که دغدغه های یک مادر برای بچه اش حتی در مورد حیوانات هم صدق میکند. در آخر هم بچه ها برای مادرانشان که قرار است هفته ی آینده در جلسه ی مشاوره مادران شرکت کنند نقاشی کشیدند و نامه هایی نوشتند که بصورت نمایشگاهی کوچک در کتابخانه برپا گردید. /آ
جمعه بیست و نهم خرداد: جلسه ی مشاوره مادران بصورت فردی و گروهی که با استقبال بسیار چشمگیری مواجه شد. /آ
جمعه پنجم تیرماه: به پانزده نفر از بچه های بسیار فعال و مرتب کتابخانه به عنوان جایزه و تقدیر این امکان داده شد که با رنگهای مخصوص پارجه روی لباس و وسایل شخصی خود را تزیین و نقاشی کنند. /آ
جمعه بیست و دوم خرداد: جشن روز مادر در پیش است. ابتدا بچه ها از بین کتابهایی که از کتابخانه گرفته بودند راجع به زندگی حضرت فاطمه داستانهایی را نقل کردند. بعد خودم داستانهایی علمی از نقش کلیدی مادر حیوانات مختلف در رشد و پرورش بچه هایشان تعریف کردم که برای بچه ها هیجان انگیز بود.که دغدغه های یک مادر برای بچه اش حتی در مورد حیوانات هم صدق میکند. در آخر هم بچه ها برای مادرانشان که قرار است هفته ی آینده در جلسه ی مشاوره مادران شرکت کنند نقاشی کشیدند و نامه هایی نوشتند که بصورت نمایشگاهی کوچک در کتابخانه برپا گردید. /آ
جمعه بیست و نهم خرداد: جلسه ی مشاوره مادران بصورت فردی و گروهی که با استقبال بسیار چشمگیری مواجه شد. /آ
جمعه پنجم تیرماه: به پانزده نفر از بچه های بسیار فعال و مرتب کتابخانه به عنوان جایزه و تقدیر این امکان داده شد که با رنگهای مخصوص پارجه روی لباس و وسایل شخصی خود را تزیین و نقاشی کنند. /آ
Labels: گنجینه بهار
Thursday, June 25, 2009
این روزها
نفر دوم: گرچه که حوصله چندانی نیست برای نوشتن ولی بعضی مطالب را نمیشود ننوشت: /آ
یک- به نظر من زخم تحقیر و توهین آنقدر بدخیم میشود که با هیچ مرهم و مسکن و آنتی بیوتیکی درمان نخواهد شد، گرچه شاید وقتهایی به نظر برسد که یک کمی التیام گرفته و آرام شده ولی عاقبت کار خودش را خواهد کرد. /آ
دو- احساس خیلی بدی به من دست میدهد وقتی میبینم که رادیو تلویزیون گرچه ظاهرا از پایتخت کشورم برنامه پخش میکند ولی از هر بیگانه ای بیگانه تر است. با خیلی از مردم این مرز و بوم طوری برخورد میکند که گویا اتباع این کشور نیستند بلکه دشمنان قسم خورده هستند. تبدیل شده به رسانه ای برای یک اقلیت. برای من تعجب است که چطور بعضی از گویندگان و مجریان این رسانه نانی را به خانه میبرند وبه خورد خانواده شان میدهند که حاصل دروغ گویی و لجن مال کردن دیگران و حق و ناحق کردن است. /آ
سه- رسوایی عاقبت اتفاق خواهد افتاد در این شکی نیست. آن کس که باید، عاقبت رسوا میشود. این یک سنت است. مشکل ِ فرایند رسوا شدن فقط در این است که ممکن است خیلی زمان ببرد. به تاریخ مراجعه کنید. چقدر وقایعی را میبینیم که در زمان خودشان جلوه ی دیگری داشتند و بعدها با سند و مدرک ابعادشان معلوم شده است. کودتای بیست و هشت مرداد در زمان خودش حرکتی مردمی جلوه داده میشد. خیلیها مثلا خادم ملت بوده اند و بعدها ابعاد خیانتهایشان آشکار شده است./آ
چهار- خیلی دلم میخواهد درباره ی روانشناسی سرسپردگی بدانم: اینکه چطور میشود چنان در یک نفر مثل خودت و حتی ضعیف تر از خودت با همه ی نواقص و اشتباهات حل و جذب شوی که هر کلمه اش برایت حجت باشد و مغزت را یک سره تعطیل کنی. نمیدانم اصلا در این زمینه تحقیق شده یا نه. قاعدتا باید کارهایی انجام شده باشد چون حداقل در مقطع مهمی مثل جنگ جهانی دوم و یکه تازی فاشیستها این موضوع عامل مهمی بوده است. /آ
پنج- امتحان گرفتن و برگه صحیح کردن هم در این روزها مشکلی است. حوصله میخواهد و انگیزه. دانشجویانی خسته و نگران و افسرده و بی حوصله. با حس کینه و انتقام. شعرهایی در کنار برگه های امتحانی با مضمون تقاص خون ریخته شده و اینطور چیزها. دل آدم خون میشود. /آ
شش- جمله ی هدف وسیله را توجیه میکند، اگر زمانی برایم فقط یک جمله ی صرف بود الان برایش هزاران هزار مثال و شاهد دارم. /آ
یک- به نظر من زخم تحقیر و توهین آنقدر بدخیم میشود که با هیچ مرهم و مسکن و آنتی بیوتیکی درمان نخواهد شد، گرچه شاید وقتهایی به نظر برسد که یک کمی التیام گرفته و آرام شده ولی عاقبت کار خودش را خواهد کرد. /آ
دو- احساس خیلی بدی به من دست میدهد وقتی میبینم که رادیو تلویزیون گرچه ظاهرا از پایتخت کشورم برنامه پخش میکند ولی از هر بیگانه ای بیگانه تر است. با خیلی از مردم این مرز و بوم طوری برخورد میکند که گویا اتباع این کشور نیستند بلکه دشمنان قسم خورده هستند. تبدیل شده به رسانه ای برای یک اقلیت. برای من تعجب است که چطور بعضی از گویندگان و مجریان این رسانه نانی را به خانه میبرند وبه خورد خانواده شان میدهند که حاصل دروغ گویی و لجن مال کردن دیگران و حق و ناحق کردن است. /آ
سه- رسوایی عاقبت اتفاق خواهد افتاد در این شکی نیست. آن کس که باید، عاقبت رسوا میشود. این یک سنت است. مشکل ِ فرایند رسوا شدن فقط در این است که ممکن است خیلی زمان ببرد. به تاریخ مراجعه کنید. چقدر وقایعی را میبینیم که در زمان خودشان جلوه ی دیگری داشتند و بعدها با سند و مدرک ابعادشان معلوم شده است. کودتای بیست و هشت مرداد در زمان خودش حرکتی مردمی جلوه داده میشد. خیلیها مثلا خادم ملت بوده اند و بعدها ابعاد خیانتهایشان آشکار شده است./آ
چهار- خیلی دلم میخواهد درباره ی روانشناسی سرسپردگی بدانم: اینکه چطور میشود چنان در یک نفر مثل خودت و حتی ضعیف تر از خودت با همه ی نواقص و اشتباهات حل و جذب شوی که هر کلمه اش برایت حجت باشد و مغزت را یک سره تعطیل کنی. نمیدانم اصلا در این زمینه تحقیق شده یا نه. قاعدتا باید کارهایی انجام شده باشد چون حداقل در مقطع مهمی مثل جنگ جهانی دوم و یکه تازی فاشیستها این موضوع عامل مهمی بوده است. /آ
پنج- امتحان گرفتن و برگه صحیح کردن هم در این روزها مشکلی است. حوصله میخواهد و انگیزه. دانشجویانی خسته و نگران و افسرده و بی حوصله. با حس کینه و انتقام. شعرهایی در کنار برگه های امتحانی با مضمون تقاص خون ریخته شده و اینطور چیزها. دل آدم خون میشود. /آ
شش- جمله ی هدف وسیله را توجیه میکند، اگر زمانی برایم فقط یک جمله ی صرف بود الان برایش هزاران هزار مثال و شاهد دارم. /آ
Saturday, June 20, 2009
ایران من
ایران من
شب بی ستاره نخواهد دید
حتی اگر شهر
با هزاران چراغ آذین بسته شود
و سکوت
سکوتی از آن دست که مرگ را نوید میدهد
نخواهد داشت: /آ
سوت شاد رهگذری
کوچه ها را لبریز میکند
نفر دوم - تابستان شصت و هشت
Thursday, June 18, 2009
خواب در چشم ترم میشکند

در سوگ همه ی آنهایی که در این روزها در سرتاسر این مرزپرگهر مظلومانه کتک میخورند و کشته میشوند، در سوگ ایمانی که از کف میرود... /آ
Wednesday, June 17, 2009
بغض
نفر دوم: /آ
دود. خاک. آتش. خون. فرار. کتک. شعار. بغض. بهت. دروغ. ریا. تهمت. انتظار.خستگی. دلزدگی. تهوع. خنده. تمسخر. گریه. آه. /آ
آدمهایی که بهت زده اند، آدمهایی که عصبانی اند، آدمهایی که مثل آب خوردن دروغ میگویند، آدمهایی که کتک میخورند، آدمهایی که در کوی بازهم کتک خورده اند: رژه رفتن تصاویر دهسال پیش جلوی چشمانم، آدمهایی که بی اعتمادند: پاره شدن رشته هایی که یک نسل را میتوانست به خیلی چیزها پیوند دهد، آدمهایی که پوزخند میزنند که دو دسته اند: فاتحین و پیش گوهای بزرگ: میدانستیم اینطور میشود خوب شد که رای ندادیم ها ها ها، باز هم بازی خوردید ها ها ها، خوشحالی از تحقق پیش گوییها، نگاههای عاقل اندر سفیه، الله اکبرهای شبانه که ما را میبرد به سی سال پیش: تصویرهای مبهم هفت سالگی، دور باطل؟ شروع تازه؟
دود. خاک. آتش. خون. فرار. کتک. شعار. بغض. بهت. دروغ. ریا. تهمت. انتظار.خستگی. دلزدگی. تهوع. خنده. تمسخر. گریه. آه. /آ
آدمهایی که بهت زده اند، آدمهایی که عصبانی اند، آدمهایی که مثل آب خوردن دروغ میگویند، آدمهایی که کتک میخورند، آدمهایی که در کوی بازهم کتک خورده اند: رژه رفتن تصاویر دهسال پیش جلوی چشمانم، آدمهایی که بی اعتمادند: پاره شدن رشته هایی که یک نسل را میتوانست به خیلی چیزها پیوند دهد، آدمهایی که پوزخند میزنند که دو دسته اند: فاتحین و پیش گوهای بزرگ: میدانستیم اینطور میشود خوب شد که رای ندادیم ها ها ها، باز هم بازی خوردید ها ها ها، خوشحالی از تحقق پیش گوییها، نگاههای عاقل اندر سفیه، الله اکبرهای شبانه که ما را میبرد به سی سال پیش: تصویرهای مبهم هفت سالگی، دور باطل؟ شروع تازه؟
Tuesday, June 16, 2009
...
...
Tuesday, June 09, 2009
باید امید داشت به روزهای روشنتر
نفر دوم: /آ
یک – به نظر من بخش قابل ملاحظه ای از مشکلات و مسائل موجود در جامعه ی ما طوری ریشه دار شده و در خون ملت رفته است که به این راحتیها نمیتوان عوضشان کرد: کارمندی که مدتها با تلفن کارهای شخصیش را رفع و رجوع میکند ولی وقت ندارد که یک نامه را امضا کند، آدمهایی که منتظرند در اولین فرصت گوش هم را ببرند، استادی که از کلاسهایش کم میگذارد، استاد راهنمایی که توانایی و صلاحیت راهنمایی ندارد و فقط سنگ اندازی میکند، فحشهای ناموسی که سر کوچکترین مسائل رانندگی برای همدیگر ردیف میکنیم، چشم دیدن پیشرفت همکار را نداشتن، دروغگوییها، ریاها، حق را ناحق کردن و مسائلی از این قبیل. یادم می آید پارسال که آب اصفهان به نفت آلوده شده بود در روزهای اول بطریهای دویست تومانی حدود هزارتومان توسط همین مردم به همین مردم مستاصل فروخته میشد. این نحوه ی رفتارعلیرغم اینکه ظاهر خیلی خیلی ساده ای دارد ولی به نظر من خیلی خیلی هم مهم است و خیلی مسائل دیگر جامعه روی اینجور رفتارها بنا میشوند. یک شبه هم اتفاق نیفتاده اند و یک شبه و با عوض شدن یک رئیس جمهور هم تغییر نخواهد کرد. حتی اگر کل حکومت هم عوض شود از این نظر تغییر خاصی بوجود نخواهد آمد، بهتر نمیشود اگر که بدتر نشود. /آ
دو- عقیده دارم که اگر وسعمان نمیرسد و توانایی اش را نداریم که یک خانه را یکباره بسازیم میتوانیم اول به قسمتهای اولویت دارش بپردازیم. اگر خانه مان کلنگی شده ولی نمیتوانیم خرابش کنیم و کاملا از اول بسازیمش، یعنی مطمئن نیستیم که ابزار و عناصر لازم را برای این کار در اختیار داریم، میتوانیم یکی دو جایش را که وضعش خرابتر است تعمیر کنیم تا حداقل شب که خوابیده ایم یک آجر روی سرمان نیفتد. /آ
سه- برایم قابل درک نیست که افرادی که دم از تحریم میزنند چه در داخل و چه در خارج کشور به چه چیزی فکر میکنند و به چه چیزی امید دارند؟ آیا فکر میکنند که با شرکت نکردن در انتخابات، مثلا مشروعیت نظام زیر سوال میرود؟ یا یکباره همه چیز عوض میشود؟ آیا اوضاع خیلی بهتر میشود؟ این را مطمئن باشید که اگر ما هم رای ندهیم تعداد رای دهندگان از یک درصد مشخصی کمتر نخواهد شد. آن درصد هم هیچ مشروعیتی را زیر سوال نخواهد برد./آ
چهار- میشود رای نداد، انتخاب نکرد و به جایش غر زد یا گذاشت و از این مملکت رفت و البته شاید هم بزرگوارانه تسلیم شد و زندگی را ادامه داد. به نظر من جزو بدیهیات است که اگر درصد کمی هم احتمال دهیم که با یک تلاش میتوانیم وضعمان را بهتر کنیم نباید مضایقه کنیم. /آ
پنج- من فعلا قصد دارم در همین کشور زندگی کنم، کار کنم، فعالیتهای فرهنگی داشته باشم. هیچ طرح و برنامه ای ندارم که بگذارم و بروم برای همیشه. بنابراین باید این فضا را برای خودم و اطرافیانم مطلوبتر کنم. حتی اگر هم یک درصد احتمال دهم که شرایط رو به بهبود خواهد داشت برای رسیدن به آن تلاش میکنم. البته یک درصد در مقابل صد درصدی که در آرزوهای برخی دوستان است مقدار ناچیزی است. /آ
شش- علاوه بر خیلی مسائل اقتصادی و فرهنگی و روابط خارجی و امثال اینها برای شخص من موارد دیگری هم مهم است مثلا به سخره گرفته شدن و سوء استفاده از معنویات. /آ
هفت- رای میدهم و امیدوارم روزهای روشنتری در انتظارمان باشد. /آ
یک – به نظر من بخش قابل ملاحظه ای از مشکلات و مسائل موجود در جامعه ی ما طوری ریشه دار شده و در خون ملت رفته است که به این راحتیها نمیتوان عوضشان کرد: کارمندی که مدتها با تلفن کارهای شخصیش را رفع و رجوع میکند ولی وقت ندارد که یک نامه را امضا کند، آدمهایی که منتظرند در اولین فرصت گوش هم را ببرند، استادی که از کلاسهایش کم میگذارد، استاد راهنمایی که توانایی و صلاحیت راهنمایی ندارد و فقط سنگ اندازی میکند، فحشهای ناموسی که سر کوچکترین مسائل رانندگی برای همدیگر ردیف میکنیم، چشم دیدن پیشرفت همکار را نداشتن، دروغگوییها، ریاها، حق را ناحق کردن و مسائلی از این قبیل. یادم می آید پارسال که آب اصفهان به نفت آلوده شده بود در روزهای اول بطریهای دویست تومانی حدود هزارتومان توسط همین مردم به همین مردم مستاصل فروخته میشد. این نحوه ی رفتارعلیرغم اینکه ظاهر خیلی خیلی ساده ای دارد ولی به نظر من خیلی خیلی هم مهم است و خیلی مسائل دیگر جامعه روی اینجور رفتارها بنا میشوند. یک شبه هم اتفاق نیفتاده اند و یک شبه و با عوض شدن یک رئیس جمهور هم تغییر نخواهد کرد. حتی اگر کل حکومت هم عوض شود از این نظر تغییر خاصی بوجود نخواهد آمد، بهتر نمیشود اگر که بدتر نشود. /آ
دو- عقیده دارم که اگر وسعمان نمیرسد و توانایی اش را نداریم که یک خانه را یکباره بسازیم میتوانیم اول به قسمتهای اولویت دارش بپردازیم. اگر خانه مان کلنگی شده ولی نمیتوانیم خرابش کنیم و کاملا از اول بسازیمش، یعنی مطمئن نیستیم که ابزار و عناصر لازم را برای این کار در اختیار داریم، میتوانیم یکی دو جایش را که وضعش خرابتر است تعمیر کنیم تا حداقل شب که خوابیده ایم یک آجر روی سرمان نیفتد. /آ
سه- برایم قابل درک نیست که افرادی که دم از تحریم میزنند چه در داخل و چه در خارج کشور به چه چیزی فکر میکنند و به چه چیزی امید دارند؟ آیا فکر میکنند که با شرکت نکردن در انتخابات، مثلا مشروعیت نظام زیر سوال میرود؟ یا یکباره همه چیز عوض میشود؟ آیا اوضاع خیلی بهتر میشود؟ این را مطمئن باشید که اگر ما هم رای ندهیم تعداد رای دهندگان از یک درصد مشخصی کمتر نخواهد شد. آن درصد هم هیچ مشروعیتی را زیر سوال نخواهد برد./آ
چهار- میشود رای نداد، انتخاب نکرد و به جایش غر زد یا گذاشت و از این مملکت رفت و البته شاید هم بزرگوارانه تسلیم شد و زندگی را ادامه داد. به نظر من جزو بدیهیات است که اگر درصد کمی هم احتمال دهیم که با یک تلاش میتوانیم وضعمان را بهتر کنیم نباید مضایقه کنیم. /آ
پنج- من فعلا قصد دارم در همین کشور زندگی کنم، کار کنم، فعالیتهای فرهنگی داشته باشم. هیچ طرح و برنامه ای ندارم که بگذارم و بروم برای همیشه. بنابراین باید این فضا را برای خودم و اطرافیانم مطلوبتر کنم. حتی اگر هم یک درصد احتمال دهم که شرایط رو به بهبود خواهد داشت برای رسیدن به آن تلاش میکنم. البته یک درصد در مقابل صد درصدی که در آرزوهای برخی دوستان است مقدار ناچیزی است. /آ
شش- علاوه بر خیلی مسائل اقتصادی و فرهنگی و روابط خارجی و امثال اینها برای شخص من موارد دیگری هم مهم است مثلا به سخره گرفته شدن و سوء استفاده از معنویات. /آ
هفت- رای میدهم و امیدوارم روزهای روشنتری در انتظارمان باشد. /آ
Labels: دنیای بهتر
Friday, June 05, 2009
امروز در کتابخانه چه گذشت؟
نفر اول: /آ
یک - چه کسی باور میکرد که در صفحه ی پر از خط خطی که خانم حبیب اللهی (از انجمن دوستداران کتاب کودک) از بچه ها خواسته بود انجام دهند به یک باره تعداد چشمگیری عناصر و شخصیتهای داستانی متولد شوند شخصیتهایی که در میان خطوط درهم و برهم با کمی فکر زاده میشدند و بعد در قالب داستان جانی تازه میگرفتند. داستانهایی تخیلی و کاملا مهیج و سرگرم کننده و صدای زمزمه و پچ پچ چهل کودک در یک اتاق دوازده متری. /آ
دو – اولین هفته ای بود که همه بچه ها فارغ از امتحان بودند. گفته بودیم ناهاری مختصری بیاورند. سفره ای پهن کردیم در همان اتاق دوازده متری و چهل کودک مهربانتر از همیشه در کنار سفره آزاد و رها از همه ی درگیریها، دودستگیها، دغدغه ها و کشمکشهایی که بین پدرانشان هست نشستند، صحبتهای گرم و صمیمی کردند و عجیب ناهار ساده و مختصرمان به دل نشست. /آ
سه – یکی از کوچکترین عضوهای کتابخانه مان که کودکی سه ساله است از همان اول ماشین پلیسی را از توی ویترین برداشته بود و رهایش نمیکرد. موقع رفتن گریه ی زیادی میکرد و با لحن کودکانه اش میگفت حاضر است همه ی ماشینهایش را از خانه برای کتابخانه بیاورد و ماشین پلیس را برای خودش بردارد. با وجودی که میشد کمی نرمش به خرج داد ولی مصرانه با پیشنهادش موافقت نکردم، چون آن ماشین پلیس را همه ی پسر بچه هایمان به همان اندازه دوست دارند (با تشکر از مانی که این ماشین را به کتابخانه هدیه کرد) /آ
یک - چه کسی باور میکرد که در صفحه ی پر از خط خطی که خانم حبیب اللهی (از انجمن دوستداران کتاب کودک) از بچه ها خواسته بود انجام دهند به یک باره تعداد چشمگیری عناصر و شخصیتهای داستانی متولد شوند شخصیتهایی که در میان خطوط درهم و برهم با کمی فکر زاده میشدند و بعد در قالب داستان جانی تازه میگرفتند. داستانهایی تخیلی و کاملا مهیج و سرگرم کننده و صدای زمزمه و پچ پچ چهل کودک در یک اتاق دوازده متری. /آ
دو – اولین هفته ای بود که همه بچه ها فارغ از امتحان بودند. گفته بودیم ناهاری مختصری بیاورند. سفره ای پهن کردیم در همان اتاق دوازده متری و چهل کودک مهربانتر از همیشه در کنار سفره آزاد و رها از همه ی درگیریها، دودستگیها، دغدغه ها و کشمکشهایی که بین پدرانشان هست نشستند، صحبتهای گرم و صمیمی کردند و عجیب ناهار ساده و مختصرمان به دل نشست. /آ
سه – یکی از کوچکترین عضوهای کتابخانه مان که کودکی سه ساله است از همان اول ماشین پلیسی را از توی ویترین برداشته بود و رهایش نمیکرد. موقع رفتن گریه ی زیادی میکرد و با لحن کودکانه اش میگفت حاضر است همه ی ماشینهایش را از خانه برای کتابخانه بیاورد و ماشین پلیس را برای خودش بردارد. با وجودی که میشد کمی نرمش به خرج داد ولی مصرانه با پیشنهادش موافقت نکردم، چون آن ماشین پلیس را همه ی پسر بچه هایمان به همان اندازه دوست دارند (با تشکر از مانی که این ماشین را به کتابخانه هدیه کرد) /آ
Thursday, June 04, 2009
پدر
نفر دوم: ماههاست که در کنارش روحم را صیقل میزنم: صبوریش، توکلش، امیدواریش و مهربانیش. چند ماهی است که احساس میکنم در کنارش خیلی بزرگتر شده ام و خیلی چیزها یاد گرفته ام. خدا را شکر بخاطر این همه لطف و توفیق. /آ
Monday, June 01, 2009
آهای
نفر دوم: آهای با تو هستم: فکر میکنی این خدایی که این آدمیزاد را از هیچ آفریده نمیتوانست بزند پس گردنش تا این نامه زودتر امضا شود تو هم زودتر برسی به کار و زندگیت و از این بلاتکلیفی در بیایی؟ خدا وکیلی میتوانست یا نمیتوانست؟ پس بیخودی حرص و جوش نخور و گردنت را اینقدر کج نکن جلوی هر کس و ناکسی. /آ
Friday, May 29, 2009
تفاوتهای ما
نفر اول: امروز دو داستان با سبک کاملا متفاوتی (از نظر موضوع) برای بچه ها گفته شد. یکی از آنها به نام خانواده ای برای نرمولی موضوع بچه دار نشدن یک زوج خرگوش و به فرزندی قبول کردن نرمولی و دیگری داستان برادر کوچکم مثل دیگران نیست با موضوع خرگوش کوچولویی به اسم لی لی و کشمکشهایش با یک برادر عقب افتاده از نظر فکری و حرکتی است. پس از این داستانها بچه ها به این باور رسیدند که تفاوتهای ما در زندگیمان دلیل بر بهتر یا بدتر بودن ما نیست. سپس آنها نامه های خصوصی برای من نوشتند که در آن مشکل بزرگ زندگیشان را مطرح کردند. نتیجه ی این تجربه بسیار شگفت انگیز بود. /آ
Labels: گنجینه بهار
Thursday, May 28, 2009
جوجه های فسقلی تپلی

بهار: یکبار توی مهد گفتند که جعبه ی کفش بیارید که میخواهیم تویش جوجه بگذاریم. بعد به من یک جوجه ی قرمز دادند و جوجه ی قرمزم دوبار از جعبه پرید بیرون ولی ما تونستیم بگیریمیش. برایش آب گذاشتیم چون تنها بود نخورد. این جوجه همه اش میگفت فکر فکر فکر برای اینکه بخورد یا نخورد. بعد با بابا رفتیم یک دونه جوجه ی قهوه ای خریدیم و خوشحال شدند که تنها نیستند و آبشان را و دانه شان را خوردند. من در دستم برایشان دانه ریختم و خوردند. بعد هم دستهایش را بلند کرد و گفت خدایا شکر که بهار را آفریدی تا دوستمان داشته باشه و بغلمان کند و از ما مواظبت کند. یک روز هم بردیمشان توی حیاط و با آنها بازی کردیم و آنها هم خوشحال بودند که بازی میکردند. یکبار هم آنها را گذاشتم روی شانه ام و با آنها عکس گرفتم. /آ
Labels: بهار
Tuesday, May 26, 2009
دزدان دریایی سابق
نفر دوم: امروز بطور اتفاقی در خبرها خواندم که تعدادی از دزدان دریایی سابق سومالی بیانیه ای داده اند و ضمن اظهار پشیمانی از گذشته ی خود از دزدان فعلی خواسته اند که دست از دزدی بردارند. خدا رحمت کند رفتگانشان را! خبر ساده ای است ظاهرا ولی از آنجایی که مدتهاست که فکرم درگیر مقوله ی تغییر است، این خبر خیلی توجهم را جلب کرد. آیا تغییر بدون نگاهی به گذشته و نقد آن و اظهار نظر درباره ی آن و موضع گیری آشکار و روشن درباره مسائل اساسی ِ آن میتواند تغییری قابل اطمینان و پایدار باشد؟ به نظر من که نمیشود، البته در اینجا میتواند دو حالت پیش بیاید یکی اینکه اتفاقات گذشته مربوط به شخص من بوده است که خودم میدانم و خودم و کافی است که به آهستگی به خودم بگویم و خلاص، ولی در حالت دوم آن مسائل و وقایع ِ گذشته به آدمهای دیگر هم مربوط میشده و روی زندگی آنها هم تاثیر گذاشته در این شرایط آیا نباید به صدای بلند خودم را و گذشته ام را نقد کنم؟ عذرخواهی و حلالیت طلبیدن پیشکش
Friday, May 22, 2009
انتخاب نکردن
نفر دوم: زمانی بود که مطمئن بودم که انتخاب نکردن خودش یک جور انتخاب است اما حالا دیگر خیلی مطمئن نیستم./آ
Friday, May 15, 2009
سرنوشت کتابها
نفر اول: دوستان مهربان و عزیز، دستان پرمهرتان را صمیمانه می فشاریم و از داشتن دوستان باصفایی مثل شما به خود می بالیم . همه شما دوستانی که تنها با یک فراخوان با اقدامی فرهنگ دوستانه برای ما و بچه های کتابخوان ما در گنجینه بهار کتاب فرستادید . شاید بیشتر از دوهزار جلد کتاب در این مدت از طرف شما به دست ما رسیده است . این حجم عظیم کتاب ما را حسابی شگفت زده کرد . در حال حاضرما می توانیم به جرات ادعا کنیم که گنجینه ای بسیار پربار و محتوا فراهم شده است که شاید در زمینه کار کودک بی نظیر باشد .اما برای کتابهایی که از کانالهای مختلف و از جمله توسط آقای الف به دست ما رسیده چند اتفاق مختلف افتاده است: /آ
یک-تعداد قابل توجهی از کتابها به دلیل کیفیت بسیار بسیار بالا حتی مارا هم به عنوان مسئولان کتابخانه آنچنان شگفت زده کرد که زمانهای طولانی را با آنها صرف کرده و مطالعه آنها ساعات خوشی را برای ما و برای بچه های ما در کتابخانه به ارمغان آورد .دست مریزاد واقعا که گل کاشتید خیلی از افراد از بهترین های کتاب کودک خریداری کرده و ارسال کرده بودند که قطعا تا سالیان سال یاد و نامشان در بین بچه های قدرشناس ما به یادگار خواهد ماند و نقش موثری در پیشرفت آنها خواهد داشت . /آ
دو-برخلاف دسته اول تعدادی از کتابها کاملا غیرقابل استفاده بودند یعنی درست چیزهای دورریختنی ای که در خانه تکانی ها بیرون ریخته می شوند، حدود یک کارتن کتاب به هم چسبیده و کپک زده بودند و یا بسیار پاره و کثیف که در موردشان حتی از دست صحاف ما هم کاری ساخته نبود این منظره دل هربیننده ای را به درد می آورد. مابرای جمع آوری کتابهای خوب تا این لحظه زحمت زیادی کشیده ایم ما همه کتابها را جلد می کنیم و به کتابخانه می بریم و تصمیم داریم خاطره کتابخانه های نمور و بدبو با کتابهای کهنه را ازذهنها پاک کنیم بنابراین با کسب اجازه از حضور این دسته از دوستان خودمان این زحمت را متقبل شده و همه این کتابها را یکجا به اولین کیوسک بازیافت سپردیم . /آ
سه- بازهم تعداد چشمگیری از کتابها کتابهای رمانی کوچه بازاری بود کتابهایی با محتوایی بسیار کم . اما از آنجا که دوستان زحمت کشیده و آنها را به ما اهدا کرده بودند ما تصمیم گرفتیم که آنها را به امور کتابخانه های استان بسپاریم به هرحال آنها با کتابخانه های متنوع تری در ارتباط هستند و خوانندگان متنوع تری دارند اما آنها گفتند که نویسندگان آنها جزو نویسندگان ممنوع برای کتابخانه های عمومی هستند. نهایتا یک فروشگاه خریدار کتابهای دست دوم پیدا کردیم و با کسب اجازه از محضر شما آن کتابها را به این فروشگاه فروخته و مبلغ آن را صرف خرید کتابهای مناسب برای گنجینه بهار کردیم ما امانتدار شما بودیم و حتی یک ریال آن را صرف هیچ امری از امور کتابخانه بجز کتاب نکردیم . یادمان باشد که ما بنا را براین گذاشته ایم که بچه هایی که قرار است تازه به مطالعه علاقمند شوند ذائقه شان را باید به کتابهای خوب عادت دهیم تا در بزرگسالی به هرخوراک فرهنگی راضی و قانع نشوند. /آ
چهار- تعدادی از کتابها با وجود اینکه بسیار نو بودند ولی تکراری درآمده بودند گاهی از یک عنوان کتاب چندین جلد بود باز هم با احترام به همه دوستان از این کتابهای خوب به عنوان جایزه در مناسبتهای مختلف به بچه های کتابخانه اهدا خواهد شد . /آ
پنج-بعضی از کتاب های فوق العاده عالی ولی در سطحی بسیار فراتر از گروه سنی کودک و نوجوان نیز مراحل آماده سازی کتاب برای کتابخانه را پشت سرگذاشته اند و منتظر خواهند ماند که به مرور و با گسترش سطح مطالعه کودکان و فضای کتابخانه به آنجا ارسال شوند . /آ
شش- تعدادی از کتابهای بزرگسال مناسب هم احتمالا به زودی به کتابخانه ی یک موسسه غیردولتی فعال در زمینه سالمندان اهدا خواهد شد تا در آنجا مورد استفاده گروه دیگری از علاقمندان کتاب قرار گیرد. /آ
باز هم از همه دوستان عزیز صمیمانه سپاسگزاری نموده و آرزومند موفقیت همگی شما بوده و روزهای خوشی را برای شما آرزومندیم ما از داشتن دوستان گرانقدری چون شما به خود می بالیم و منتظرنظرات و پیشنهادات شما هستیم . /آ
Labels: گنجینه بهار