Thursday, May 28, 2009

جوجه های فسقلی تپلی


بهار: یکبار توی مهد گفتند که جعبه ی کفش بیارید که میخواهیم تویش جوجه بگذاریم. بعد به من یک جوجه ی قرمز دادند و جوجه ی قرمزم دوبار از جعبه پرید بیرون ولی ما تونستیم بگیریمیش. برایش آب گذاشتیم چون تنها بود نخورد. این جوجه همه اش میگفت فکر فکر فکر برای اینکه بخورد یا نخورد. بعد با بابا رفتیم یک دونه جوجه ی قهوه ای خریدیم و خوشحال شدند که تنها نیستند و آبشان را و دانه شان را خوردند. من در دستم برایشان دانه ریختم و خوردند. بعد هم دستهایش را بلند کرد و گفت خدایا شکر که بهار را آفریدی تا دوستمان داشته باشه و بغلمان کند و از ما مواظبت کند. یک روز هم بردیمشان توی حیاط و با آنها بازی کردیم و آنها هم خوشحال بودند که بازی میکردند. یکبار هم آنها را گذاشتم روی شانه ام و با آنها عکس گرفتم.

Labels:


|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?