Saturday, September 01, 2007
سفرنامه حاج سیاح

نفر دوم: چند وقتی مشغول خواندن کتاب سفرنامه حاج سیاح (فوت شده در سال هزاروسیصدو چهار شمسی) بودم، جهانگردی که در حدود صدسال پیش بخش عمده ای از اروپا و آسیای مرکزی را سیاحت کرده بود. نکات جالبی را میشد در این سفرنامه دید که قابل تامل بوداز جمله اینکه این فرد تقریبا بدون داشتن مال و منالی و دانستن زبان روانه این سفر میشود و در هرجا به فراخور سعی میکند که خودش را با شرایط تطبیق دهد و چنین میشود که سرانجام و به مرور چند زبانی را حداقل در حد رفع نیاز یاد میگیرد. و ظاهرا هدفی هم نداشته جز اینکه ببیند و یاد بگیرد، همین. اما از نکات دیگر و از آنچه که در حدود صدسال پیش(توجه کنید: صدسال پیش) در کشورهای اروپایی میشد دید چند موردی برایم جالب بود: /آ
سیستم حمل و نقل منظم، راه آهن و کالسکه و کشتی طبق برنامه و با پوشش مناسب تقریبا در همه جا در دسترس بوده است
وجود کتابخانه در اکثر شهرها و همچنین موزه و پارک و تئاتر و روزنامه
اهمیت به توریسم و توجه به آن به عنوان یک منبع درآمد، مثلا در هر ایستگاه راه آهن یا بندر کالسکه هایی بوده از هتلهای مختلف برای جلب مشتری و همچنین وجود دفترچه های راهنما و حتی کتابهای ساده آموزش زبان در اینجور جاها
آمار دقیق اهالی هر شهر، مثلا برای شهر لیون(در فرانسه) نوشته که عدد نفوسش دویست و نود و دو هزار و و هفتصد و سی و یک نفر است. /آ
وجود مدرسه و دانشگاه در اکثر شهرها
وجود بیمارستان با نظم و نسق خاص
همین چند مورد نسبتا ساده و به ظاهر پیش پا افتاده میتواند زمینه ساز توسعه پیدا کردن یک جامعه و کشور در دراز مدت و بطور پایدار باشد و به مرور سیستمی ایجاد میشود و جا می افتد که ثمراتش را نسلهای مختلف خواهند دید. اما در کنار همه اینها گاه واقعیتهایی نگران کننده نیز در جوامع انسانی اتفاق می افتد که آدم را گیج میکند و خلاف توقع است. مثلا اینکه در همین کشورها هم دیکتاتورها و جریانهای خودمحوری ظهور میکنند که تحمل آدمها و عقاید غیرخودی را ندارند و جنگهایی به راه می افتد که نمونه های متعددی از آن را در تاریخ داریم (هیتلر و جنگ جهانی دوم و همین وقایع سالهای اخیر در صربستان و بوسنی و مواردی از این قبیل). آیا اینها اثبات این است که آدمیزاد آدمیزاد است هرجا که میخواهد باشد و گرچه که کارهای زیربنایی و فرهنگی میتواند بر رویش اثر بگذارد ولی هرازگاهی مکنونات قلبی اش سرریز میکند؟
کمی ترسناک است
سیستم حمل و نقل منظم، راه آهن و کالسکه و کشتی طبق برنامه و با پوشش مناسب تقریبا در همه جا در دسترس بوده است
وجود کتابخانه در اکثر شهرها و همچنین موزه و پارک و تئاتر و روزنامه
اهمیت به توریسم و توجه به آن به عنوان یک منبع درآمد، مثلا در هر ایستگاه راه آهن یا بندر کالسکه هایی بوده از هتلهای مختلف برای جلب مشتری و همچنین وجود دفترچه های راهنما و حتی کتابهای ساده آموزش زبان در اینجور جاها
آمار دقیق اهالی هر شهر، مثلا برای شهر لیون(در فرانسه) نوشته که عدد نفوسش دویست و نود و دو هزار و و هفتصد و سی و یک نفر است. /آ
وجود مدرسه و دانشگاه در اکثر شهرها
وجود بیمارستان با نظم و نسق خاص
همین چند مورد نسبتا ساده و به ظاهر پیش پا افتاده میتواند زمینه ساز توسعه پیدا کردن یک جامعه و کشور در دراز مدت و بطور پایدار باشد و به مرور سیستمی ایجاد میشود و جا می افتد که ثمراتش را نسلهای مختلف خواهند دید. اما در کنار همه اینها گاه واقعیتهایی نگران کننده نیز در جوامع انسانی اتفاق می افتد که آدم را گیج میکند و خلاف توقع است. مثلا اینکه در همین کشورها هم دیکتاتورها و جریانهای خودمحوری ظهور میکنند که تحمل آدمها و عقاید غیرخودی را ندارند و جنگهایی به راه می افتد که نمونه های متعددی از آن را در تاریخ داریم (هیتلر و جنگ جهانی دوم و همین وقایع سالهای اخیر در صربستان و بوسنی و مواردی از این قبیل). آیا اینها اثبات این است که آدمیزاد آدمیزاد است هرجا که میخواهد باشد و گرچه که کارهای زیربنایی و فرهنگی میتواند بر رویش اثر بگذارد ولی هرازگاهی مکنونات قلبی اش سرریز میکند؟
کمی ترسناک است
Labels: بهار, کتابهایی که میخوانم
