Friday, October 31, 2008

حتی بهتراز جلسه ی قبل

نفر اول: فوق العاده بود، بسیار بسیار هیجان انگیز. جای همه تان خالی. باید باشید و ببینید که چگونه زندگی، شور و نشاط و عشق به یادگیری فضای بیست و پنج متری کتابخانه را پر میکند.هیچکس باور نمیکرد. بازرس امور کتابخانه ها هم باور نمیکرد که بشود در یک فضای بیست و پنج متری کتابخانه ای داشت و و فراموش کرده بود برای تهیه گزارش حتی دوربینی با خود بیاورد و وقتی آمد خشکش زد. خودش گفت که دیگر دلش نمیخواهد برود، گفت که شوکه شده، گفت که این فضا و این فکر و این همه ظرافت کم نظیر است. با حسابهای دو دوتا چهارتای هیچکس جور در نمی آمد اما ما قدم برداشتیم شما جدی گرفتید و کمک کردید و حالا آنچه میبینیم خیلی لذت بخش است.

اما اتفاقهای بامزه در دومین جلسه قصه گویی در کتابخانه گنجینه بهار:

نیمساعت قبل از ساعت اعلام شده بچه ها پشت در صف گرفته اند. از راه که میرسیم گل از گلشان میشکفد با شوخی میگویم ساعت دو و نیم ظهر جمعه حیف شد که خواب را از دست دادید. دخترک میگوید خانم، ما که دیگه خواب نداریم همه اش به کتابخانه فکر میکنیم.

متین ِ کلاس اولی نیاز شدیدی به دستشویی دارد و مدام به دور خود میپیچد اما هربار که میرود سرکوچه نرسیده به دو باز میگردد. فکر کنم فکر کتابخانه رهایش نمیکند. انگار که میخواهد حتی ثانیه ای از حضور در کتابخانه را از دست ندهد. حضور چشمگیر دخترها و مردد بودن بقیه پسرها برای ورود به کتابخانه هم به تردیدش نمی اندازد. گوشه ای مینشیند و با هیچکس هم حرفی ندارد.

بهار در گوشه ای با پسر کوچولویی مشغول بحث کردن است که من سرمیرسم جریان را میپرسم. با کلافگی و دلخوری میگوید آخه هرچی بهش میگم این کتاب به درد تو نمیخوره مال بچه های کوچکتره قبول نمیکنه و باز همون کتاب رو برمیداره !

به محض اینکه میگویم بچه ها میتونین هرچی از داستان امروز فهمیدین نقاشی کنین، یادم می آید که کاغذ زیادی در کتابخانه نداریم. دختر کوچولویی می آید سرش را تنگ گوش من و میگوید خاله، از دفتر من کاغذ بردارین. میگویم نه مگه دفتر مدرسه ات نیست؟ میگوید چرا ولی اشکال نداره آخه معلممان گفته دفتر شصت برگ بخرین اما من صد برگ خریده ام !

همه ی دخترها چادر سرمیکنند حتی کوچکترین عضومان که چهار سال دارد. اما امروز بدون چادر آمده بود. گفتم تو همانی که دفعه پیش چادر سفید و گل گلی داشتی؟ میگوید آره ولی امروز از بس عجله کردم بیایم کتابخانه چادر یادم رفت !

هنوز نتوانسته ایم با پسرها کنار بیاییم. روزهای جمعه که قصه گویی است و قرار است دختر و پسر باهم باشند و در دو گروه جداگانه بنشینند حاضر نمیشوند بیایند تو، میگویند زشت است ما با دخترها باشیم. و من واقعا از اینکه فرصت هایی خوب برایشان از دست میرود احساس ناراحتی میکنم.

خانم های جوانی آمده اند و تقاضای کتابهایی درباره خانه داری و شوهرداری و تربیت فرزند و آشپزی داشتند. باید به فکر خوراکهای جدید برای کتابخانه باشیم.

تا پایان جلسه، ظرف هیجان انگیز شکلات توجه هیچکس را به خود جلب نکرده اصلا انگار نه انگار که وجود دارد !

Labels:


|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?