Friday, September 26, 2008

بهار در راه استقلال

نفر اول: /آ
احساس بهار در پایان اولین روز مهدکودک: /آ
پدر: بهار امروز توی مهد چه احساسی داشتی؟
بهار: احساس کردن که دیگه بزرگ شدم
پدر: چطور؟
بهار: آخه دیگه مثل اونوقت ها که میرفتم مهدکودک قبلی دلم نمیخواست گریه کنم و بگم من مامانم رو میخوام! /آ


و واقعا هم من هرچه نگاهش میکردم میدیدم که انگار به یکباره حسابی بزرگ شده است. آرام و بی حرف و نقل از من جدا شد. همه تغذیه اش را نخورده بود. وقتی پرسیدم چرا؟ گفت که میخواسته سیر نشود و بتواند غذای خوشمزه خانه ی مامانجون را بخورد و توی مهدکودک برخلاف بقیه بچه ها به جای اینکه کفشهایش را توی جا کفشی بگذارد، گذاشته بود توی یک کیسه و توی کیفش، میگفت میخواستم با بقیه بچه ها اشتباه نشود! و من از این همه استقلالی که به یکباره به دست آورده بود در حیرت بودم! /آ

Labels:


|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?