Monday, September 22, 2008
من و دخترم
نفر اول: تا جایی که یادم می آید زمانی که دخترخانه بودم همیشه مسائل مهم و تصمیم گیری های اساسی زمانی که همه اهل خانه دورهم جمع می شدند یعنی درست زمانی که سفره پهن می شد و همه حضور داشتند ، حل و فصل می شد . /آ
این زمان غنیمتی بزرگ به حساب می آمد اما خیلی از حرفهایی که خصوصی تر بودند معمولا همچنان سربه مهر می ماندند تا فرصتی برای مطرح کردنشان پیش آید و این پیدا کردن زمان مناسب معمولا به نفع آدم تمام نمی شد . /آ
بعدها پیش خودم فکر کردم که در مورد دخترم بهار باید از زمانی که عقلش بیشتر رسید و بزرگتر شد زمانهایی را اختصاص بدهم برایش ، و مثلا برنامه ریزی هایی داشته باشم برایش که با هم برویم به پارک یا کافی شاپ یا حتی با ماشین بی هدف در خیابان پرسه بزنیم یا کناررودخانه قدمی بزنیم و با هم راجع به مسائلمان حرف بزنیم . همیشه ته ذهنم این بود که این زمان چندین سال دیگر خواهد بود و بهار آن زمان باید به این درک رسیده باشد که من و او مثل دودوست خیلی راحت و صمیمی قرار است در آن موقعیت توی سرهم بزنیم ، حرف بزنیم ، بخندیم ، یک قهوه داغ بنوشیم و حتی راجع به خیلی از رازهای کوچک و بزرگمان حرف بزنیم . /آ
تااینکه چند روز پیش درشرایطی باورنکردنی و در مورد یک موضوع به ظاهر کوچک این اتفاق افتاد، مدتی بود که بهار شبها خوب نمی خوابید موقع رفتن به تختش شروع به بهانه گیری می کرد که می خواهد پیش ما بخوابد و وقتی باهزار ترفند به تختش می رفت نیمه های شب با وحشت بیدار می شد و حرفهای نامربوطی میزد و زمانی که بغلش می کردم مثل بید می لرزید . اما نه در آن موقعیت از علت ترسش چیزی دستگیرم می شد و نه صبح که بیدار می شد از ناآرامی شبانه اش حرفی می زد . /آ
من معمولا غذای بهار را زودتر از وقتی که خودمان بخواهیم بخوریم برایش می آوردم چون سرسفره که می نشیند بیشتر بازی می کند تا غذا بخورد و تازه خودآدم هم چیزخوردن یادش می رود. اما برخلاف عادت چندروز پیش فرصتی برای من و بهار پیداشد که دوتایی باهم سریک سفره بنشینیم و جالب بود که هردویمان به نوعی از این فرصت به دست آمده احساس خوبی داشتیم بهار از همان اول با زیرکی مخصوصش به دنبال سرحرف بازکردن با من بود و مثل همیشه تمایلی هم به دیدن تلویزیون و سی دی نداشت من هم کاملا از اینکه داشتم سرسفره غذا می خوردم و مثل بعضی وقتهایی که همسرم در خانه نیست غذا خوردن در حین کار در آشپزخانه را انتخاب نکرده بودم خوشحال بودم تا اینکه بهار بی مقدمه و در حالیکه حسابی هم بغض کرده بود گفت مامان من دوست دارم شبها پیش شما بخوابم من توی تختم شبها احساس خوبی ندارم اگر بیدار بشوم دلم نمی خواهد توی تختم چشمهایم را باز کنم چون نورشب را که روی نرده های تختم می افتد را دوست ندارم .(منظور سایه نرده های تخت است ) من دلم می خواهدفقط وقتی صبح شد تختم را ببینم و همینطور که میگفت کم کم بغضش ترکید و به گریه افتاد ، تا آن روز راجع به مشکلش اینقدر به وضوح حرف نزده بود اینقدر دقیق و کامل ! /آ
گفتم خوب فکر می کنی چه کار می توانیم بکنیم ؟ گفت اینکه من توی تخت شما باشم که نرده ندارد من با تعجب نگاهش کردم بلافاصله گفت می شود هم نرده تختم را برداریم ! /آ
و عصر نرده تخت را همسرم باز کرد و مشکل لاینحل چندماه گذشته حل شد . /آ
و من بعد ازاین جریان مرتب با خودم فکر می کردم که هرکدام از ما درحد خودمان چقدر نیاز داریم به زمانهایی که دیده شویم و حرفهایمان شنیده شود و چقدر درک شدن احساسهایمان به بهبود زندگیمان کمک می کند و دیگر اینکه چقدر دختر ما بزرگ شده که می توانیم با هم مثل دو آدم بزرگ حرف بزنیم و راه حل پیدا کنیم .لذت بخش نیست ؟
این زمان غنیمتی بزرگ به حساب می آمد اما خیلی از حرفهایی که خصوصی تر بودند معمولا همچنان سربه مهر می ماندند تا فرصتی برای مطرح کردنشان پیش آید و این پیدا کردن زمان مناسب معمولا به نفع آدم تمام نمی شد . /آ
بعدها پیش خودم فکر کردم که در مورد دخترم بهار باید از زمانی که عقلش بیشتر رسید و بزرگتر شد زمانهایی را اختصاص بدهم برایش ، و مثلا برنامه ریزی هایی داشته باشم برایش که با هم برویم به پارک یا کافی شاپ یا حتی با ماشین بی هدف در خیابان پرسه بزنیم یا کناررودخانه قدمی بزنیم و با هم راجع به مسائلمان حرف بزنیم . همیشه ته ذهنم این بود که این زمان چندین سال دیگر خواهد بود و بهار آن زمان باید به این درک رسیده باشد که من و او مثل دودوست خیلی راحت و صمیمی قرار است در آن موقعیت توی سرهم بزنیم ، حرف بزنیم ، بخندیم ، یک قهوه داغ بنوشیم و حتی راجع به خیلی از رازهای کوچک و بزرگمان حرف بزنیم . /آ
تااینکه چند روز پیش درشرایطی باورنکردنی و در مورد یک موضوع به ظاهر کوچک این اتفاق افتاد، مدتی بود که بهار شبها خوب نمی خوابید موقع رفتن به تختش شروع به بهانه گیری می کرد که می خواهد پیش ما بخوابد و وقتی باهزار ترفند به تختش می رفت نیمه های شب با وحشت بیدار می شد و حرفهای نامربوطی میزد و زمانی که بغلش می کردم مثل بید می لرزید . اما نه در آن موقعیت از علت ترسش چیزی دستگیرم می شد و نه صبح که بیدار می شد از ناآرامی شبانه اش حرفی می زد . /آ
من معمولا غذای بهار را زودتر از وقتی که خودمان بخواهیم بخوریم برایش می آوردم چون سرسفره که می نشیند بیشتر بازی می کند تا غذا بخورد و تازه خودآدم هم چیزخوردن یادش می رود. اما برخلاف عادت چندروز پیش فرصتی برای من و بهار پیداشد که دوتایی باهم سریک سفره بنشینیم و جالب بود که هردویمان به نوعی از این فرصت به دست آمده احساس خوبی داشتیم بهار از همان اول با زیرکی مخصوصش به دنبال سرحرف بازکردن با من بود و مثل همیشه تمایلی هم به دیدن تلویزیون و سی دی نداشت من هم کاملا از اینکه داشتم سرسفره غذا می خوردم و مثل بعضی وقتهایی که همسرم در خانه نیست غذا خوردن در حین کار در آشپزخانه را انتخاب نکرده بودم خوشحال بودم تا اینکه بهار بی مقدمه و در حالیکه حسابی هم بغض کرده بود گفت مامان من دوست دارم شبها پیش شما بخوابم من توی تختم شبها احساس خوبی ندارم اگر بیدار بشوم دلم نمی خواهد توی تختم چشمهایم را باز کنم چون نورشب را که روی نرده های تختم می افتد را دوست ندارم .(منظور سایه نرده های تخت است ) من دلم می خواهدفقط وقتی صبح شد تختم را ببینم و همینطور که میگفت کم کم بغضش ترکید و به گریه افتاد ، تا آن روز راجع به مشکلش اینقدر به وضوح حرف نزده بود اینقدر دقیق و کامل ! /آ
گفتم خوب فکر می کنی چه کار می توانیم بکنیم ؟ گفت اینکه من توی تخت شما باشم که نرده ندارد من با تعجب نگاهش کردم بلافاصله گفت می شود هم نرده تختم را برداریم ! /آ
و عصر نرده تخت را همسرم باز کرد و مشکل لاینحل چندماه گذشته حل شد . /آ
و من بعد ازاین جریان مرتب با خودم فکر می کردم که هرکدام از ما درحد خودمان چقدر نیاز داریم به زمانهایی که دیده شویم و حرفهایمان شنیده شود و چقدر درک شدن احساسهایمان به بهبود زندگیمان کمک می کند و دیگر اینکه چقدر دختر ما بزرگ شده که می توانیم با هم مثل دو آدم بزرگ حرف بزنیم و راه حل پیدا کنیم .لذت بخش نیست ؟
Labels: بهار
