Monday, August 25, 2008

ماجرای گربه و فنچ

یک کاردستي-نقاشی-داستان از بهار
متن داستان: یکی بود یکی نبود غیرازخدای مهربون هیچکس نبود. فنچ من این است بعد آقا گربه آمد فنچ من را بخورد من گفتم الله اکبر از دست تو ای گربه شیطون بلا، نیا سراغ فنچ من بعد گربه هه فرار کرد و رفت بعد بچه ها قصه ما تا اینجا، این آقا گربه ی ما دیگه من رفتم زندانی اش کردم و همه گفتیم بالاخره بهار تونست گربه هه رو دستگیرش کنه توی زندان

Labels:


|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?