Friday, August 22, 2008

تاملاتی در باب یک پروژه

نفر دوم:
در این چندوقتی که مشغول تهیه مقدمات راه اندازی کتابخانه بوده ایم، هراز گاهی سوالهایی به شکلهای مختلف از طرف افراد مختلف مطرح شده که خیلی وقتها یک مضمون اصلی داشته است و آن اینکه در این روستا آدم کتابخوانی هم هست که این همه تلاش میکنید؟ یا اینکه در اینجور جاها کتاب کیلویی چند گرسنگی و فقر مهمترین مسئله است. نمیدانم چه باید گفت فقط امیدوارم در پس این حرفها همیشه حسن نیت باشد و نه صرفا زیر سوال بردن یک کار یا شانه خالی کردن از کارهایی که اگر بخواهیم میتوانیم انجام دهیم. ولی این را میدانم که بسیاری از ماها اگر فکر میکنیم که آدمهای با مطالعه و کتابخوانی هستیم بخش عمده ای از آنرا مدیون شرایطی هستیم که برایمان فراهم شده، مثلا کتابهایی که دراختیارمان بوده و یا اطرافیانی که مشوقمان بوده اند ولی شاید اینقدر این شرایط مهیا بوده که اصلا فکر نکرده ایم که میتوانست اینطور نباشد، میشد که با مطالعه انس نداشته باشیم وحتی با تمسخر به آن نگاه کنیم ولی در حال حاضر فکر میکنیم که هرچه داریم ذاتا داشته ایم. البته آن طرف قضیه هم هست، یعنی اینکه برای کسانی شرایط هم فراهم بوده است ولی از آن استفاده نکرده اند. در هر صورت منظورم این است که در بدو تولد شاید بشود گفت که یک نفر سیاه است و یا سفید ولی بعید میدانم که بشود لفظ کتاب خوان یا کتاب نخوان را از آن زمان استفاده کرد. بعدها و بنابر شرایط این قسمت از وجود آدمها شکل میگیرد و یکی از عوامل، مهیا بودن بستر مناسب است.
به نظر من یکی از مشکلات ما شهریها ذهنیت شهری شده مان است. به این معنی که تصور اغلب ماها از روستا محیطی است که همه در آن گرسنه هستند با کفشها و لباسهای درب و داغان. بگذریم که خیلی هایمان دایره تعریفمان از روستا چنان است که جز یک شهر بزرگ بقیه جاها را روستا فرض میکنیم. یادم می آید در اواسط دهه شصت در همین روستای پوده برادرم از یکی از جوانان روستایی عکسی گرفته بود که او را در حال خواندن کتاب در حین چوپانی در صحرا نشان میداد که این عکس را در مجله ی فامیلی آن زمانمان گذاشته بودیم (که البته الان نتوانستم پیدایش کنم اگر پیدایش کردی برایم بفرست لطفا) نه اینکه ژست گرفته باشد جلوی دوربین، که اصلا خبر نداشت که دوربینی او را هدف گرفته. از همین روستا آدمهایی بیرون آمده اند که منشا خدمات بزرگی بوده اند مثل خیلی از روستاهای دیگر در این مملکت. بنابراین درست است که گرسنگی یکی از مشکلات در هر جا و حتی در همان تهران میتواند باشد ولی همه چیز نیست. شاید مثال ماهی دادن به یک گرسنه یا ماهیگیری یاد دادن به او مثال خوبی باشد.
یک پروژه فرهنگی ظرافتهای خاص خودش را دارد. اگر بخواهیم کار مثمر ثمر باشد نمیشود شرایط محیطی را در نظر نگرفت، سیستم پس میزند و ممکن است چنان شود که دیگر نتوانی تا سالیان سال حرفی از راه اندازی دوباره اش بزنی و این یعنی نتیجه معکوس. و هر محیطی هم شرایط خودش را دارد، میتوان از تجربه ها استفاده کرد ولی نمیشود با قاطعیت و بدون تغییر از نتایج یک پروژه برای پروژه دیگر استفاده کرد. باید قدم به قدم و با تامل پیش رفت.
یک پروژه فرهنگی به نظر من یک رابطه دوطرفه است. یعنی اینکه همانقدر که میتوانی آموزش دهی میتوانی آموزش ببینی. میتوانی در حین کار بزرگ شوی و دیدت باز شود، البته اگر بخواهی و اینطور هم به قضیه نگاه کنی نه اینکه از بالا به طرف مقابل نگاه کنی و احساس کنی که منتی بر سرش داری که مثلا برایش کتابخانه ای فراهم کرده ای.

Labels:


|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?