Saturday, August 09, 2008

خانم حامله


یک کاردستی-نقاشی-داستان از بهار
متن داستان : یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچکس نبود یه روزی یک خانمی آمده بود دم پارک میخواست برود بیمارستان چون توی دلش یک بچه بود همینطور که داشت میرفت با خودش می گفت ای کاش یک روز با این بچه ام وقتی بزرگ شد توی این پارک بازی کنیم بعد با خودش گفت که کاشکی امروز اینقدر بچه نمی زاییدم . بعدش که بچه خانم حامله به دنیا آمد آنقدر بزرگ شد و بزرگ شد تا توانست سلام کند آنروز باران تندی هم می آمد و یک روز هم توانست چهار دست و پا راه برود

Labels:


|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?