Thursday, July 24, 2008
شوخیهای دوست نداشتنی
نفر دوم: /آ
صحنه اول: روز آخر کلاس زبان بهار است در مهدکودکش. بعد از کلاس مامان میگوید که بهار از خاله خداحافظی کن چون که دیگه کلاست تموم شده و دیگه خاله رو نمیبینی. و به دنبال این حرف به یک باره بغض بهار است که میترکد و گریه و زاری که این حرف رو دوست نداشتم، من خاله رو دوست دارم، من کلاسم رو دوست دارم. و خلاصه مجلس روضه ای که بیا و ببین تا اینکه یکی از خاله ها پادرمیانی میکند که مامان شوخی کرده تو بازهم میای. و این تا مدتها ورد زبان بهار شده بود که شوخی اونروز مامان رو اصلا دوست نداشتم. /آ
صحنه دوم: من مشغول کارهایم هستم سرم در کامپیوتر و مقاله و اینجور چیزهاست. بهار ماژیکش را خراب کرده و من گفته ام که دیگه ممکنه به این زودیا نتونم برات ماژیک بخرم. بهار میگوید که پس وقتی خیلی بزرگ شدم اندازه مامان برام میخری؟ و من هم بی توجه وطبق یک عادت همیشگی و بدون منظور خاصی میگویم اگر زنده بودم باشه. و با این یک جمله ظاهرا ساده، طوفانی آنشب در خانه به پا میشود و گریه وزاری دلخراش که: من نمیخوام بابا بمیره من این حرف رو دوست نداشتم. و بعد گریز به اینجا که: من نمیخوام از این خونه برم حتی اگر ده سالم! شد نمیخوام هیچوقت از این خونه برم.و طوری شد که اشک هر سه نفرمان درآمد. آن شب به هرصورت گذشت ولی بازهم تا مدتی بهار هربار میگفت که شوخی اونشب بابا رو دوست نداشتم./آ
صحنه اول: روز آخر کلاس زبان بهار است در مهدکودکش. بعد از کلاس مامان میگوید که بهار از خاله خداحافظی کن چون که دیگه کلاست تموم شده و دیگه خاله رو نمیبینی. و به دنبال این حرف به یک باره بغض بهار است که میترکد و گریه و زاری که این حرف رو دوست نداشتم، من خاله رو دوست دارم، من کلاسم رو دوست دارم. و خلاصه مجلس روضه ای که بیا و ببین تا اینکه یکی از خاله ها پادرمیانی میکند که مامان شوخی کرده تو بازهم میای. و این تا مدتها ورد زبان بهار شده بود که شوخی اونروز مامان رو اصلا دوست نداشتم. /آ
صحنه دوم: من مشغول کارهایم هستم سرم در کامپیوتر و مقاله و اینجور چیزهاست. بهار ماژیکش را خراب کرده و من گفته ام که دیگه ممکنه به این زودیا نتونم برات ماژیک بخرم. بهار میگوید که پس وقتی خیلی بزرگ شدم اندازه مامان برام میخری؟ و من هم بی توجه وطبق یک عادت همیشگی و بدون منظور خاصی میگویم اگر زنده بودم باشه. و با این یک جمله ظاهرا ساده، طوفانی آنشب در خانه به پا میشود و گریه وزاری دلخراش که: من نمیخوام بابا بمیره من این حرف رو دوست نداشتم. و بعد گریز به اینجا که: من نمیخوام از این خونه برم حتی اگر ده سالم! شد نمیخوام هیچوقت از این خونه برم.و طوری شد که اشک هر سه نفرمان درآمد. آن شب به هرصورت گذشت ولی بازهم تا مدتی بهار هربار میگفت که شوخی اونشب بابا رو دوست نداشتم./آ
Labels: بهار
