Saturday, April 12, 2008

یک روز خوب ِ معمولی

نفر اول: امروز را من از اینکه به خودم اختصاص داده ام خیلی راضی بودم . صبح بهار را همراه همسرم به مهد کودک فرستادم در نتیجه دو راه رفت و برگشت و معطلی و ماشین سواری را از ساعات زندگیم حذف کردم.بعد مثل یک همسر و یک زن خانه دار نمونه خانه را نظافت کردم غذای مورد علاقه ی هرسه نفرمان را پختم مدت طولانی دوش گرفتم و بدون دلواپسی از گذشت زمان در حمام ماندم بعد لباسهای بهار را به جای ماشین لباسشویی با دست شستم و در مدت شستن بدون دغدغه به حرفهای دیروز رئیسم فکر کردم و طوماری از حرفهای نگفته ام را ردیف کردم تا سرفرصت تحویلش بدهم کمی تلویزیون دیدم و با لذت به لواشکی لیس زدم کتاب خواندم به یکی دونفری تلفن زدم مختصری رقصیدم و به بهار فکر کردم که چقدر با هم رقصیدن را دوست دارد پنجره را باز کردم و با زل زدن به درخت های سبز و زیبای جلوی خانه مان و دیدن هوای ابری بهاری به همه چیزهایی که می توانست خوشحالم کند فکر کردم . تا ساعت دوازده که موقع آمدن همسرم و بهار بود با گذشت یک روز معمولی (اگرچه که کم نصیب آدم می شود ) من خوشحالتر و سرحال تر از صبح خوشبخت ترین آدم روی زمین بودم .

Labels:


|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?