Monday, January 28, 2008
بی پناهی در هزار خورشید درخشان
نفر دوم: بی پناهی. شاید بهترین و مناسبترین عبارتی که به ذهنم میرسد برای توصیف احساسی که در حین خواندن کتاب هزار خورشید درخشان به من دست میداد، همین عبارت بی پناهی باشد بطوریکه در جاهایی تنم مور مور میشد از این همه بی پناهی. کتاب نوشته خالد حسینی است، نویسنده کتاب معروف بادبادک باز. و اگر محور اصلی آن کتاب براساس زندگی پسرهای افغان بود، این یکی موضوع زنان و دختران افغان را دنبال میکند(گرچه که در اینجا هم یک وجه دیگر از مردان به نمایش درآمده است). کتاب تقریبا به پنج دوره از زندگی مردم این کشور میپردازد: دوره قبل از کمونیستها، دوره کمونیستها و اشغال افغانستان توسط شوروی، دوران حکومت مجاهدین، دوران حکومت طالبان و دوران پس از طالبان یعنی حضور نیروهای متحد در افغانستان. شاید بدترین دوران از این مجموعه آن دورانی باشد که حکومت دست مجاهدین بوده و بعد دست طالبان، گرچه که این دو، ظاهرا دو جریان کاملا متضاد و مخالف هم بوده اند ولیکن از نظر آنچه که بر سر این مردم و این مملکت آورده اند هیچکدام به یکدیگر ترجیحی نداشته اند بگذریم که از طالبان به دلایل مختلفی چهره منحوس تری به نمایش درآمده است ولی آن گروههای به اصطلاح مجاهد هم علیرغم ادعای دین مداری و شریعت پناهی کم به این مردم ظلم نکرده اند. (البته من نمیدانم که نویسنده ی این کتاب در این دورانها تا چه حد در متن جریاناتی بوده که در افغانستان اتفاق می افتاده ولی به هرصورت نباید خیلی هم پرت گفته باشد). /آ
به نظر من که این کتاب ارزش خواندن را داشت ولی از شما چه پنهان این جور کتابها را که میخوانم به اوضاع و احوال خودمان خیلی زیاد راضی میشوم، با این اوصاف شما هم خود دانید میتوانید این کتاب را بخوانید یا نخوانید! /آ
به نظر من که این کتاب ارزش خواندن را داشت ولی از شما چه پنهان این جور کتابها را که میخوانم به اوضاع و احوال خودمان خیلی زیاد راضی میشوم، با این اوصاف شما هم خود دانید میتوانید این کتاب را بخوانید یا نخوانید! /آ
Labels: کتابهایی که میخوانم
