Thursday, December 27, 2007

والد گرامی

نفر اول: امروز حال عجیبی داشتم. اولین بار بود که کسی تحت عنوان والد گرامی مرا فرامیخواند! مهدکودک بهار برای اولین جلسه ی گردهمایی که در ضمن بهانه ی شب یلدل هم به آن اضافه شده بود ما را دعوت کرده بود. احساس عجیبی بود. برای اولین بار من در سمت مادر بهار روی صندلی نشستم و منتظر ماندم تا عملکرد کودکم را در محیطی غیر از خانه ببینم. مدت زیادی به این فکر میکردم که هنوز زمان زیادی از آن موقع نمیگذرد که من در مدرسه روزهایی که انجمن اولیا مربیان برگزار میشد از صبح چشم انتظار میماندم تا مامان یا بابا به مدرسه بیایند و همیشه هم قند توی دلم آب میشد تا جلسه تمام شود و مامان دستی به سرم بکشند و بگویند معلمها از دستت خیلی راضی بودند. اما آن موقع ها همیشه وقتی پدر و مادرها به جلسه فراخوانده میشدند حتما موضوع پول و کمک به هزینه های مدرسه هم مطرح میشد و همین باعث فراری دادن والدین میشد. یادم می آید بیشتر اوقات بابا یا مامان میگفتند از وضع درسی و اخلاقی ات در مدرسه که خیلی خوب مطلعیم مرتب سرمیزنیم و معلمهایت را میبینیم دیگر چه لزومی دارد در این روز خاص بیاییم؟
اما حالا زمان از این نظر فرق کرده، مدرسه ها آنقدر با پررویی در هر زمانی که اراده کنند والدین را تیغ میزنند که دیگر نیازی به برگزاری جلسه برای این کار نیست و بنابراین حداقل یک امروز را با خیال راحت به مهد رفتیم تا واقعا عملکرد او را ببینیم. وقتی برخلاف انتظارم و شناختی که از او دارم، دیدم که همراه با بچه ها جلوی آن همه بابا و مامان ایستاد وشعرش را قشنگ خواند دلم لبریز از شادی و غرور شد. خوشبختانه جایگاه خودش را پیدا کرده است و اگرچه که وضع موجود آموزشی در این مهد کاملا راضی ام نمیکند اما همینقدر که او با محیط انس گرفته و به دامنه اطلاعاتش افزوده میشود، جای خوشحالی دارد. مربی ها هم از او راضی هستند و میگفتند که مودب است و سر به راه و باهوش، دل به درس میدهد اگرچه که کمی هم شیطان است.
فقط در این جور مواقع متوجه اشکالی در اخلاق خودم میشوم که هرطور شده باید در اولین فرصت به خاطر کودکم هم که شده آنرا برطرف کنم و آن روحیه ی مراعات حال همه و خودسانسوری و توقع نداشتن از دیگران است. من در مدت این دو ماه هیچ خواسته ای از مربیان نداشته ام و هیچ انتقادی به عملکردشان اگرچه که گاهی خیلی هم حاد بوده نکرده ام. یکی به خاطر ملاحظه کاری و یکی به این دلیل که احساس نکنند پرتوقع هستم و بخواهند تلافی اش را سر بچه در بیاورند در صورتیکه امروز به این نتیجه رسیده ام که آنچه را به ذهنم میرسد یا به آن معتقد هستم را باید حتما درمیان بگذارم اگرچه در نگاه اول به مذاقشان خوش نیاید مثلا تا بحال نتوانسته ام از خانمی که مسئول دستشویی بردن بچه هاست بخواهم که بهار را وقتی به دستشویی میبرد بشوید! یا اینکه وقتی قرار است ما کاری انجام دهیم آنرا در دفتر یادداشتش بنویسد(که اصلا برای همین موضوع گفته شده که دفتر یادداشت بخریم)، یا اینکه بهار را بیشتر و بیشتر در فعالیتهای گروهی وارد کنند و از او که در این قسمت کمی مشکل دارد بخواهند که مسئولیتهایی را بپذیرد یا وقتی به اردو میروند میوه ها و سبزیجات پر از گل و لای را توی کیفش نگذارند و از این قبیل خواسته ها. حالا آیا به نظر شما من خیلی مادر کم توقع و کم حرفی نیستم؟

Labels:


|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?