Friday, November 30, 2007

مهدکودک، خانه ی دوم

نفر اول: تصمیم گیری برای سپردن بهار به مهدکودک شاید یکی از مهمترین تصمیم هایی باشد که در دو ساله اخیر گرفته باشم. تصمیمی که به نوعی زندگی هر سه ما را تحت الشعاع قرار میدهد. روزی احساس کردم که بهار بسیار بسیار جوجه ی خانگی بار آمده است یک جوجه ی بومی که نسبت به خیلی از مسائلی که در بیرون از جهار دیواری خانه اتفاق می افتد بیگانه است و حتی در برخورد با نزدیکترین افراد فامیل و بچه هایشان هم بی تجربه بوده و به نوعی استقلال رفتاری ندارد.
راستش در این موضوع از خودم خوشم آمده که نقطه ضعف کودکم را کشف کرده و پذیرفته ام و حالا باید راه حل آنرا پیدا میکردم. در تلاش برای پیدا کردن جایی که بتواند یکی دو روز در هفته و صرفا برای یک نوع فعالیت ورزشی، هنری یا خلاقیت در آن شرکت کند، ناکام ماندم و البته جای بسی تعجب هم دارد. انگار که هیچکس دیگر این مشکل را ندارد و تنها راه حل مهدکودک است آن هم به صورت شرکت هر روزه در فعالیتهای آن و در واقع قانون همه یا هیچ در این موضوع حرف اول را میزند.
در نهایت با امید بسیار او را به دست مهدکودکی سپردم. روز اول هم برای او و هم برای من روز بسیار سنگینی بود. من با این امید و آرزو او را میبردم که آغوش گرمی پذیرای او باشد، آغوشی که آنقدر برایش جذابیت داشته باشد که بتواند از من جدا شود. مثل همیشه برخلاف ظاهر غلط اندازش خیلی راحت موضوع را پذیرفت و اشتیاق زیاد نشان داد. خیلی عاقلانه و با متانت، در یک کلام خودش راسپرد به دست جریان، با اینکه نه استقبالی از او به عنوان یک تازه وارد صورت گرفت و نه حتی روی خوشی او را از من تحویل گرفت!
بعد از سرکلاس رفتن او من ناخودآگاه اشکم در آمد. با خود فکر میکردم آیا اینجا همان مدینه ی فاضله ای است که من به دنبالش میگشته ام، آیا مسئولان و مربیان این سیستم نسبت به وظایف و مسئولیتهای خود آنقدر آگاه هستند که همه خواسته های ما را برآورده سازند، آیا همه ی آن گذشت و دلسوزی را که ما از آنها انتظار داریم اجرا میکنند؟ و تازه در آن نقطه بود که فهمیدم نه! متاسفانه نه! آنکه من او را به عنوان مربی انتخاب کرده ام دختر جوانی است که نه آموزش دیده و مهارت خاصی در انجام کارهای خلاقانه دارد و نه مطالعه و شناختی راجع به امور روانشناسی و صدالبته مجرد بودنش و مادر نبودنش که حداقل تجربه ی کودکی را داشته باشد رفتارش را خام تر جلوه میدهد.
متاسفانه بالا رفتن میزان آگاهی و هوش در بچه های نسل جدید به واسطه ی گسترش دنیای ارتباطات، سطح توقع ما والدین را بالا برده در حالیکه سیستم آموزشی و مربیگری علیرغم اسمها و القاب زیبایی که به تازگی پیدا کرده و خلاقیت که پشت هر اسمی می آید آنرا جذابتر میکند، در سرجای بیست سال پیش ایستاده است. فهمیدن این موضوع و کنار آمدن با آن برای من ِ نگران و در عین حال امیدوار، موضوع کسالت باری بود. یعنی دیدم نتیجه ی آن همه تلاش و پیگیری برای یافتن جایی که بهار فقط و فقط ساعات خوشی را در آن بگذراند و زندگی اجتماعی را شیرین بیاموزد(اموزش که به کنار!) با شکست مواجه شده است. البته هربار به خودم نهیب میزنم که هنوز فرصت هست شاید فردا بهتر از امروز باشد، شاید، یعنی امیدوارم که بهتر باشد!

Labels:


|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?