Wednesday, October 31, 2007
لپ لپ
نفر اول: مدتی بود با همسرم تصمیم گرفته بودیم که به جای خرید لپ لپ برای بهار که هم به نوعی اعتیاد(؟) برای او ایجاد کرده بود و هم اینکه یک جور هدر دادن پول بود، هر وقت قرار است جایزه ای بدهیم کتاب بدهیم که هم خودش دوست دارد و هم قدمی در راه ترویج کتابخوانی در جامعه کتاب نخوان(!!) برداشته ایم. این تصمیم به بهار ابلاغ شد و با کمال تعجب با استقبال او هم مواجه شد و خیلی راحت حاضر به ترک اعتیادش(!!) شد. چند ماهی گذشت و در این مدت هیچگاه پای بهار برای خرید لپ لپ سست نشد و ماهم ناگزیر به هیچ نوع کشمکشی با او نشدیم و کم کم موضوع در کمال صحت و راحتی به صورت یک مسئله حل شده در آمد. تا اینکه یک روز همسرم از سرکار که آمد به عنوان جایزه به دلیل رضایت کاملی که از بهار داشتیم و اینکه شجاعت زیادی در موقع بیماریش برای وصل کردن سرم به خرج داده بود و تعجب همگان را بخصوص پرستاران را برانگیخته بود، برای او لپ لپی خرید با این فکر که خرید هرازگاهی آن هم میتواند بهار را خیلی ذوق زده کند و هم اینکه خللی در راه ترویج کتابخوانی ایجاد نمیشود!. بهار لپ لپ را گرفت و خندید و تشکر کرد. اما بعد: /آ
آهسته در گوش من گفت مگه قرار نبود دیگه لپ لپ نخریم؟ باورم نمیشد که اینقدر خوب یادش مانده باشد، گفتم پس چی بخریم؟ خندیدو گفت خب معلومه دیگه کتاب بخریم
ومن و بابا حسابی متعجب و به نوعی سنگ روی یخ شدیم. /آ
آهسته در گوش من گفت مگه قرار نبود دیگه لپ لپ نخریم؟ باورم نمیشد که اینقدر خوب یادش مانده باشد، گفتم پس چی بخریم؟ خندیدو گفت خب معلومه دیگه کتاب بخریم
ومن و بابا حسابی متعجب و به نوعی سنگ روی یخ شدیم. /آ
Labels: بهار
