Tuesday, May 01, 2007
یک پارک جدید
بهار: من خیلی دوست دارم که همه اش به پارک بروم این یکی از بهترین آرزوهای من است مامان و بابا هم خیلی تلاش میکنند آنها از افراد مختلف میپرسند که چه جور چیزهایی برای من ِ دو سال و نیمه مفید است معمولا هم مامان از پرس و جوهایش به نتیجه ای نمیرسد و برای بابا تعریف میکند که جاهای مخصوص کودکان کم هستند و یا اینکه میگوید بیشتر آدمها نظرشان این است که تا قبل از چهارسالگی بودن در کنار پدر و مادر و شناخت آنها، اعضای بدن و خویشاوندان بهترین سرگرمی یک کودک است و نیازی نیست که خیلی آدم راه دور برود. /آ
اما مامان دوست دارد که من با بچه ها بیشتر بازی کنم خودم هم خیلی دوست دارم. من دوست دارم که به همه اسباب بازیهایم را بدهم و دستشان را بگیرم و حتی بوسشان کنم ولی اگر آنها اهل جنگ باشند و بخواهند با تفنگهای اسباب بازیشان من را بکشند یا دستگیرم کنند یا جریمه کنند یا لباسم را بکشند من بیشتر دوست خواهم داشت که در کنار مامان یا بابا بشینم تا کسی اذیتم نکند. بعضی ها میگویند من خیلی دردانه ام که همه اش به مامان میچسبم (من نمیدانم دردانه یعنی چه؟) و بعضیها میگویند من خیلی باهوشم که خطر را تشخیص میدهم و دوست دارم در کنار حمایت بابا و مامان باشم(که بازهم نمیفهمم یعنی چه؟) بعضیها هم میگویند که من لوسم ولی مامان به کل این موضوع را قبول ندارد، در هرحال من هرچیزی که هستم بابا و مامانم را خیلی دوست دارم چون آنها همه اش به دنبال پیدا کردن چیزهای جدید برای من هستند. /آ
به هرحال یک روز جمعه ما رفتیم به یک پارک که مامان گفت روی تابلویش نوشته جزیره بازی ویژه بازیهای کودکان و خیلی هم کیف کردیم. این پارک که با همه پارکهای دیگر فرق داشت و اصلا تاب و سرسره نداشت من اول ناراحت شدم چون سرسره خیلی کیف دارد ولی بعد خانمی آمد وگفت که من میتوانم اینجا کارهای تازه ای بکنم، کارهایی که حتما از آنها خوشم می آید و من و بابا و مامان هم واقعا خوشمان آمد من با کلی اسباب بازیهایی بازی کردم که خودم آنها را نداشتم ولی اجازه داشتم از آنها استفاده کنم به شرطی که خرابشان نکنم. بعد میتوانستم روی کاغذهای بزرگی که روی دیوار بود با رنگ نقاشیهای بزرگ بکشم که خیلی دوست داشتم مامان دهانش باز مانده بود و میگفت بهار شیطون تو چه موقعی یاد گرفتی آدم و خورشید بکشی؟ خودم هم نمیدانم ولی یک جورایی ذوق کرده بودم و میتوانستم چیزهای جدید و قشنگ بکشم. من کفشها و جورابم را درآوردم و توی ماسه های خیس شن بازی کردم و شنیدم که خانمی به مامانم گفت که من دختر آرامی هستم ولی هوش و توجه خوبی دارم. من توی یک گلدان کوچک گل بنفشه کاشتم و بعد به آن آب دادم و روی گلدانش را نقاشی کردم و بعد هم یک خارپشت، یک لاک پشت و یک بزغاله و یک خرگوش را ناز کردم و وقتی وول میخوردند توی دستم ترسیدم و ولشان کردم و با یک شیشه شیر به بزغاله کوچولو شیر دادم و برگ کاهو را گرفتم تا خرگوشی که گرسنه اش بود آنرا بجود. من میتوانستم از توی یک استخر بزرگ ماهی بگیرم و دست و پایم را توی رنگ بزنم و روی زمین راه بروم. همه چیز خوب و آرام بود البته مامان به بابا میگفت بعضی جاها درست رسیدگی نشده و مثلا کثیف یا بی نظم است ولی من که از این پارک جدید لذت بردم. /آ
اما مامان دوست دارد که من با بچه ها بیشتر بازی کنم خودم هم خیلی دوست دارم. من دوست دارم که به همه اسباب بازیهایم را بدهم و دستشان را بگیرم و حتی بوسشان کنم ولی اگر آنها اهل جنگ باشند و بخواهند با تفنگهای اسباب بازیشان من را بکشند یا دستگیرم کنند یا جریمه کنند یا لباسم را بکشند من بیشتر دوست خواهم داشت که در کنار مامان یا بابا بشینم تا کسی اذیتم نکند. بعضی ها میگویند من خیلی دردانه ام که همه اش به مامان میچسبم (من نمیدانم دردانه یعنی چه؟) و بعضیها میگویند من خیلی باهوشم که خطر را تشخیص میدهم و دوست دارم در کنار حمایت بابا و مامان باشم(که بازهم نمیفهمم یعنی چه؟) بعضیها هم میگویند که من لوسم ولی مامان به کل این موضوع را قبول ندارد، در هرحال من هرچیزی که هستم بابا و مامانم را خیلی دوست دارم چون آنها همه اش به دنبال پیدا کردن چیزهای جدید برای من هستند. /آ
به هرحال یک روز جمعه ما رفتیم به یک پارک که مامان گفت روی تابلویش نوشته جزیره بازی ویژه بازیهای کودکان و خیلی هم کیف کردیم. این پارک که با همه پارکهای دیگر فرق داشت و اصلا تاب و سرسره نداشت من اول ناراحت شدم چون سرسره خیلی کیف دارد ولی بعد خانمی آمد وگفت که من میتوانم اینجا کارهای تازه ای بکنم، کارهایی که حتما از آنها خوشم می آید و من و بابا و مامان هم واقعا خوشمان آمد من با کلی اسباب بازیهایی بازی کردم که خودم آنها را نداشتم ولی اجازه داشتم از آنها استفاده کنم به شرطی که خرابشان نکنم. بعد میتوانستم روی کاغذهای بزرگی که روی دیوار بود با رنگ نقاشیهای بزرگ بکشم که خیلی دوست داشتم مامان دهانش باز مانده بود و میگفت بهار شیطون تو چه موقعی یاد گرفتی آدم و خورشید بکشی؟ خودم هم نمیدانم ولی یک جورایی ذوق کرده بودم و میتوانستم چیزهای جدید و قشنگ بکشم. من کفشها و جورابم را درآوردم و توی ماسه های خیس شن بازی کردم و شنیدم که خانمی به مامانم گفت که من دختر آرامی هستم ولی هوش و توجه خوبی دارم. من توی یک گلدان کوچک گل بنفشه کاشتم و بعد به آن آب دادم و روی گلدانش را نقاشی کردم و بعد هم یک خارپشت، یک لاک پشت و یک بزغاله و یک خرگوش را ناز کردم و وقتی وول میخوردند توی دستم ترسیدم و ولشان کردم و با یک شیشه شیر به بزغاله کوچولو شیر دادم و برگ کاهو را گرفتم تا خرگوشی که گرسنه اش بود آنرا بجود. من میتوانستم از توی یک استخر بزرگ ماهی بگیرم و دست و پایم را توی رنگ بزنم و روی زمین راه بروم. همه چیز خوب و آرام بود البته مامان به بابا میگفت بعضی جاها درست رسیدگی نشده و مثلا کثیف یا بی نظم است ولی من که از این پارک جدید لذت بردم. /آ
Labels: بهار
