Friday, November 03, 2006

روزهای شنبه

بهار: من یک روز در هفته که به آن شنبه میگویند با بابا و مامانم میروم گردش یعنی در این روز ِ خیلی خوب بابا و مامان از صبح تا وقتی که ناهار میخوریم فقط و فقط مال من هستند نه بابا میخواهد برود تهران و چه میدانم دانشگاه و از این حرفها و نه مامان دلش شور کارهایش را میزند و نه سرکار میرود و نه اینکه من را به نیشش میکشد و به مغازه نانوایی و میوه فروشی و سوپری و لباس فروشی و چه و چه میبرد که من کفرم از این یک قلم خیلی بالا می آید. خلاصه بگذریم روزهای شنبه اوقات خوشی است بابا من را به خودش میچسباند و حتی بیشتر هم بغلم میکند من هم که به فرصت طلبی معروفم بیشتر دلم میخواهد بغل بشوم، بابا میگوید این طوری جبران چند روز نبودنش میشود و من و مامان و خودش کمی خستگی مان در میرود البته من دقیقا نمیفهمم که خستگی چه ربطی به نبودن بابا دارد اما به هرحال این هفته با هم رفتیم یک پارکی که خیلی پرنده داشت. من خیلی دوست داشتم همه پرنده هایی که میشناختم و توی کتابم دیده بودم آنجا بودند حتی بعضی ها را هم نمیشناختم. من دنبال طاووس و کبک و قرقاول میدویدم و آنها از من فرار میکردند و میرفتند پشت بوته ها ولی انگار خوششان می آمد دوباره خودشان را به من نشان میدادند و من هم دوباره دنبالشان میکردم، بعضی هایشان خیلی عصبانی بودند بابا میگفت چون آب استخرشان را خالی کرده اند و میخواهند آمپولشان بزنند، من هم از اسم آمپول خیلی عصبانی شدم و دلم میخواست شکایت کنم ولی مامان گفت آمپول میزنند تا مریض نشوند. بعضی ها هم خیلی شیطون بلا بودند درست مثل خودم مثلا طوطی ها اول مینشستند با نوکشان سرشان را میخاراندند و بعد یکهو شروع به کله معلق زدن میکردند و از این طرف به آن طرف میپریدند خیلی بامزه بودند. به من خیلی خوش گذشت با بابا و مامان بدوبدو بازی هم کردیم که خیلی کیف داشت. وقت توی ماشین نشستیم من زود خوابم برد ولی توی خواب هم پرنده های رنگارنگ را دیدم. /آ

Labels:


|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?