Thursday, June 22, 2006

کتابهای این ماه

نفر دوم: فرانسیس بیکن میگوید که بعضی از کتب را فقط باید چشید یعنی یک قسمت معروف آنرا خواند، برخی دیگر را باید یک مرتبه بلعید و فقط بعضی کتب نادر هستند که باید خوب جوید و هضم کرد. علیرغم تفاوت ظاهری و (شاید باطنی؟) این سه گروه، هر سه در این مورد اشتراک دارند که میتوانند به رفع گرسنگی و رشد خواننده کمک کنند. در این یک ماه گذشته از این خوراکیها چندتائیش نصیبم شده است که از وقتی که برایشان صرف کرده ام نه تنها پشیمان نیستم که احساس میکنم این وقت ها ارزش افزوده هم پیدا کرده است: /آ
کتابی خواندم از جلال آل احمد به نام سنگی بر گوری که چاپ اولش در همین سال هشتادوپنج اتفاق افتاده است، اینکه این همه سال کجا بوده است و چرا حالا را من هم نمیدانم. کتابی است کم حجم از نشر خرم، در رابطه با یکی از دغدغه های نویسنده یعنی بچه دار نشدن او و همسرش سیمین، و این در و آن در زدنهایشان و به راههاب مختلف متوسل شدن از تجویزهای خاله زنکی مثل آب مرده شورخانه روی سر ریختن تا به دنبال دوا و درمان در سوئیس و اتریش رفتن. برای من حداقل اندکی (و شاید بیشتر) عجیب است اینکه زوجی روشنفکر که پیشروی روزگار خودشان باید باشند در بن بست این قضیه این چنین مانده باشند که به قول خود ِ جلال چهارده سال است که من و زنم مرتب این سوال را به سکوت از خودمان کرده ایم و به نگاه و گاهی با به روی خود نیاوردن. بگذریم، نثر کتاب آدم را به دنبال خودش میبرد، گرچه که شاید از این شاخ به آن شاخ پریدنهایش و گاه پراکنده گوییهایش زیاد باشد. انتهای کتاب درد دل جلال است با عمقزی ِ مرحومش در قبرستان که او هم شوهر و بچه ای نداشته است: /آ
امروز من آن آدم ابترم که پس از مرگم هیچ تنابنده ای را با نخواهم گذاشت تا در بند اجداد و سنت و گذشته باشد و برای فرار از غم آینده به این هیچ گسترده ی شما پناه بیاورد. پناه بیاورد به این گذشتگان و این ابدیت در هیچ و این سنت در خاک که تویی و پدرم و همه ی اجداد همه ی تاریخ. و اگر بدانی چقدر خوشحالم که آخرین سنگ درگذشتگان ِ خویشم... من این صفحات را همچون سنگی بر گوری خواهم نهاد که آرامگاه هیچ جسدی نیست و خواهم بست به این طریق در ِ هر مفری را به این گذشته ی در هیچ و این سنت در خاک. /آ
از این کتاب نسخه اینترنتی اش را هم پیدا کرده ام ولی آدرسش را نمی گویم تا از لذت ورق زدن کتاب محروم نمانید و در ضمن حقوق مولف و ناشر هم حفظ شده باشد.( البته امیدوارم که ناشر حقوق مولف را حفظ کرده باشد! ) /آ

کتاب دیگر کتابی است نسبتا قدیمی، آنها که زنده اند از ژان لافیت که قبلا کتاب برمیگردیم نسترنها را بچینیم را از او خوانده بودم. کتاب در سال چهل و شش میلادی نوشته شده، شاید حدود یکسال بعد از پایان جنگ جهانی دوم و شرح روزهایی است که نویسنده گذرانده است در اردوگاههای کار اجباری و مرگ ِ نازیها. تم اصلی کتاب زنده ماندن است، که در آن روزگار و آن شرایط هر یک روز بیشتر زنده ماندن یک پیروزی محسوب میشده است. حین خواندن این کتاب احساس متضادی داشتم، اینکه خیلی راحت از مردن آدمها حرف زده میشود و آن هم بصورت فله ای، گویی که آدمها چیزی محسوب نمیشوند و از طرف دیگر از تلاشهایی گفته میشود برای زنده نگه داشتن یک نفر یک روز بیشتر، به عنوان یک مبارزه. نمیدانم چرا این کتاب مرا برد به سالهای اول دهه شصت ِ خودمان، شاید بخاطر شعارهای آرمانگرایانه ای که در جای جای این کتاب میشود دید. این هم بخشی از این کتاب، مربوط به وقتی که آلمانها شکست خورده اند و زندانیها آزاد شده اند و برای اولین بار رفته اند بیرون اردوگاه: /آ
دیگر به هیچ چیز نمی اندیشم
بر روی زمین میغلتم و بر علفها چنگ میزنم
دلم میخواهد بخندم و هم بگریم
در مقابل کوهستانی که بعد از هر حضور و غیاب بر آمدن آفتاب را از فرازش تماشا میکردیم، احساس غرور آمیزی به من دست میدهد
احساس زندگی
زنده ام

بهشت از غلامحسین هرندیزاده، مجموعه داستانی است که به خواندنش می ارزد. نمیدانم من چرا بطور کلی با مجموعه داستانها مشکل دارم، شاید یک دلیلش آن است که تا می آیی گرم شوی یک داستان تمام شده است و بعد دوباره باید شروع کنی و بعد دوباره و ... . این کتاب مجموعه ایست از نه داستان به نامهای بهشت ، بلور ، سروش ، نقش خورشید، شب ِ یوری، دندان عقل، حامی، کمر بند پرواز و نقطه سر به سر. نشر پیام امروز آنرا چاپ کرده است در همین امسال. این بخشی از داستان بلور: /آ
این بار تنها چشم به عکس بچه ها دوخت ، نه بچه های خودش که نه بچه ای داشت و نه شوهری. به بچه ها کلاسهایش، شاگردان و دانشجویانش، به آنها که این همه دوستشان میداشت و دوستش داشتند، به اولینهای دانشگاه، اولین های مجلات و کتابها. کجا بودند حالا، یعنی آنها همه با هم رفته اند. میان برگه های هر روزه می بینمتان یا روی پیشخوان کتابفروشیها و سرفصل مجله ها، همه جا دور و بر و نزدیک به خودم، پس لا اقل من را تنها نمیگذاشتید، در نهایت اگراز هم جدا شده ایم، شروع را با هم که بوده ایم، به هر راه که رفتید راهها را که از من آموخته بودید. پای آمدنم اگر نبود دست همراهیتان که بود، لا اقل نقدی، اشاره ای ، یادی . /آ
و کتاب با این پاراگراف از آخرین داستان تمام میشود: /آ
اصلا انگار که همه زندگی یک مجموعه ای شده باشد از سرباره ها و سرباره ها و سرباره ها که هی به آدم بار میشوند و بار میشوند آنهم از طرف هرکس و هر چیزی که فکرش را بکنی تا وقتی که میرسی درست به آن نقطه سر به سری که یا با یک فشار اضافه له میشوی و از بین میروی و دیگر از زندگی ساقط یا اینکه خودت را یک باره می اندازی به آن راهی که فکر میکنی زندگی هنوز در آن جریان دارد و امیدی هست و همیشه آرزویش را داشته ای. البته اگر این راه را برای خودت باز گذاشته باشی و گرنه که ... /آ

و در ضمن کتاب تاریخ فلسفه ویل دورانت را هم میخوانم که هنوز مشغولش هستم، وقتی که تمام شد شاید درباره اش بنویسم. /آ

Labels:


|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?