Friday, June 16, 2006

توپ بازی ِ آقاها

بهار: من دیروز چیزهای تازه ای دیدم توی تلویزیون آقاهای زیادی بودند که توپ بازی میکردند. من هم قبلا با بابا و مامانم و با پسر دایی ام توپ بازی کرده ام و بابا گفته که باید شوت بزنم و گل بزنم و بعدش هم هورا بکشم. من این بازی را دوست دارم برای همین وقتی دیروز دیدم آقاهای بزرگ هم شوت میزنند خوشحال شدم که من هم کار آنها را بلدم .
بابا مشتهایش را گره کرده بود توی هوا و بلند میگفت هورا هورا آرژانتین. من هم همین کار را کردم و گفتم آرژانتین و با بابا توی اتاق راه رفتیم. من نمیدانم آرژانتین یعنی چه؟ آیا همان گل است که باید به خاطرش هورا بکشیم یا اسم یک بازی است یا خوراکی است و یا آدم مهمی است .مامان وقتی ما را دید کلی با صدای بلند خندید. من و بابا هم خندیدیم اما من اصلا دوست نداشتم که بابا آقاهای توی تلویزیون را که با توپ بازی میکردند بیشتر از من که توپ بازی میکردم دوست داشته باشد. برای همین همه اش یک کاری میکردم که مجبور شود از جایش بلند شود اولش با اینکه اصلا دلم نمیخواست گفتم آب میخوام بعد همه آب لیوان را روی فرش خالی کردم. بعد گفتم نون میخوام و همه اش را خرد کردم بعد گفتم اسباب بازی بعد گفتم چرخ بازی آخرش بابا که عصبانی بود گفت تو باید لالا کنی و من را توی تختم گذاشت اما من بالشم را از تخت پایین انداختم و از نرده های تخت بالا رفتم بابا هم از ترس اینکه نیفتم من را از تختم پایین گذاشت.
امروز ولی من بیشتر ناراحتم چون مامانم هم با بابا همان آقاها را نگاه میکرد و تازه هر دوتا هم داد میزدند و هرچه من میگفتم "جیغ نزن" صدای من را نمیشنیدند من هم یک کاغذ و خودکار برای مامان آوردم و گفتم نقاشی بکش. مامان بدون آنکه نگاه کند تند تند چشم چشم دو ابرو میکشید، من هم هی گفتم بازم بکش تا اینکه خودکارش دیگر نکشید و مامان فکر میکرد که هنوز دارد میکشد من گفتم "نشد" اما او باز هم صدای مرا نشنید آخرش هم دستش را گذاشت به سرش. من گفتم مامان غصه ات شد؟ چون همیشه وقتی من از میز بالا میروم یا لباسم را کثیف میکنم غصه اش میشود ولی او گفت که سرش درد میکند و یک خنده الکی از همانها که من به زور برای غریبه ها میکنم کرد من هم گفتم خوب شدی؟ و او باز هم الکی گفت بله من دستش را گرفتم که برویم سفره بیاوریم اما گفت دلش غذا نمیخواهد. من که نفهمیدم چی شده بود چون بعضی آقاها توی تلویزیون خوشحال بودند و هورا میکشیدند اما هم بابا و هم مامان ناراحت بودند و اصلا حوصله نداشتند با من بازی کنند و بعدش هم مامان گفت اصلا تو خیلی خوابت می آید و باید زودتر بخوابی ولی من توی تختم بیدار بودم و به این فکر میکردم که مگر توپ بازی هم غصه دارد؟ پس چرا من و پسر دایی ام که بازی میکنیم میخندیم و خوشحال میشویم؟ آخرش اینقدر فکر کردم تا چیزی نفهمیدم و خوابم برد.

Labels:


|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?