Wednesday, June 07, 2006
سفر پر خاطره
نفر اول: /آ
نُه سال پیش در چنین روزی... /آ
این قافله عمر عجب میگذرد! امروز سیزده خرداد هشتادو پنج است و من بصورت اتفاقی دلم برای دفتر خاطرات دوران دانشجوییم پر زد و وقتی گشودمش باز هم بصورت اتفاقی صفحات مربوط به خرداد هفتاد و شش پیش رویم آمد و دوباره دلم از همان شور و نشاط دوران دانشجویی که در کویر یزد به دور از خانواده سپری شده بود، لبریز شد. /آ
از سالها پیش روز چهارده و پانزده خرداد به تعطیلات رسمی کشور اضافه شده اند روزهایی که همه کسانی که به دور از خانواده و در غربت هستند، خوب قدر آنهارا میدانند و شاید برای آمدن آنها لحظه شماری هم میکنند. خاطره من ازآن روز در سال هفتاد و شش به این صورت است: /آ
از صبح برادرم مرتب زنگ میزد و میگفت که متاسفانه هنوز نتوانسته برایم بلیط پیدا کند. او میگفت که خودش به راحتی میتواند سوار اتوبوسهای بین راهی شود ولی باید هرطور شده برای من فکری بکند تا اینکه حدود ساعت دوازده و نیم بود که زنگ زد و گفت زود وسایلت را بردار و سریع خودت را برسان به ترمینال. باید بجنبی وگرنه بلیط بی بلیط. تعاونی چهار یک سرویس اضافه کرده که پر است و برای بوفه هم به پنجاه نفر قول داده است. یک تاکسی دربست به قیمت هشتاد تومان (!!) گرفتم و خودم را به ترمینال رساندم. دیدم به به که چه خبرست ترمینال شلوغ و در همه بلیط فروشیها دعوا و مرافعه. در همان حال سروکله بچه های دیگر هم یکی یکی پیدا شد. ظاهرا سرویسی که خود دانشکده با کلی منت و جهت رفاه حال دانشجویان گذاشته بود، همه را قال گذاشته و کنسل شده بود. خلاصه هفت نفر شدیم. راننده آشنا بود چون ماها تقریبا مسافران ثابت و هفتگی اش بودیم گفتیم آقای کاوه بوفه مال ِ ما ! گفت این گوی و این میدان اگر توانستید بگیرید. در ِ ماشین را که باز کرد گفت اول آنها که بلیط دارند سوار شوند. همه یک دفعه ریختند توی ماشین و جالب اینکه هدف همگی آنها انتهای ماشین یعنی بوفه بود. ما زودتر از بقیه به بوفه رسیدیم ولی سربازی به حالت درازکش کل بوفه را گرفته بود و میگفت از پلیس راه تا اینجا برای بوفه جا گرفته ولی وقتی ما را دید دلش سوخت و گفت خیلی خوب ما میرویم بالاتر (در قسمت استراحت راننده) و شما پایین بنشینید. خلاصه اتوبوس در حالیکه بیشتر از بیست نفر اضافه سوار کرده بود و حتی عده ای وسط آن ایستاده بودند به راه افتاد که نزدیک پلیس راه افرادی که نشسته بودند خودشان را جمع و جور میکردند تا ایستاده ها بتوانند کنارشان بنشینند و راننده جریمه نشود. در طی این مسافرت پرخاطره بین راه ماشین خراب هم شد و یک ساعتی دیرتر از معمول رسیدیم. نشستن در بوفه کار سختی بود ولی ما مجبور شدیم بهای بلیط را دوبرابر یعنی نفری هشتصد تومان (!) بپردازیم. چون ظاهرا این بوفه همیشه برای کسانی است که عجله دارند پس کار به راحتیش ندارند و همینکه کارشان راه افتاده باید ممنون دار هم باشند و هر بهایی را بدون جروبحث بپردازند. جل الخالق از این مردم بی انصاف که همیشه راهی برای سودجویی از دیگران پیدا میکنند . خدا را شکر که این سفر با خوشی و هِرهِر و کِرکِر و شادی به پایان رسید و ما دوباره به آغوش گرم خانواده هایمان رسیدیم، به گرمی و شور بی پایانی که برای آن هربهایی را بپردازی ارزش دارد. /آ
نُه سال پیش در چنین روزی... /آ
این قافله عمر عجب میگذرد! امروز سیزده خرداد هشتادو پنج است و من بصورت اتفاقی دلم برای دفتر خاطرات دوران دانشجوییم پر زد و وقتی گشودمش باز هم بصورت اتفاقی صفحات مربوط به خرداد هفتاد و شش پیش رویم آمد و دوباره دلم از همان شور و نشاط دوران دانشجویی که در کویر یزد به دور از خانواده سپری شده بود، لبریز شد. /آ
از سالها پیش روز چهارده و پانزده خرداد به تعطیلات رسمی کشور اضافه شده اند روزهایی که همه کسانی که به دور از خانواده و در غربت هستند، خوب قدر آنهارا میدانند و شاید برای آمدن آنها لحظه شماری هم میکنند. خاطره من ازآن روز در سال هفتاد و شش به این صورت است: /آ
از صبح برادرم مرتب زنگ میزد و میگفت که متاسفانه هنوز نتوانسته برایم بلیط پیدا کند. او میگفت که خودش به راحتی میتواند سوار اتوبوسهای بین راهی شود ولی باید هرطور شده برای من فکری بکند تا اینکه حدود ساعت دوازده و نیم بود که زنگ زد و گفت زود وسایلت را بردار و سریع خودت را برسان به ترمینال. باید بجنبی وگرنه بلیط بی بلیط. تعاونی چهار یک سرویس اضافه کرده که پر است و برای بوفه هم به پنجاه نفر قول داده است. یک تاکسی دربست به قیمت هشتاد تومان (!!) گرفتم و خودم را به ترمینال رساندم. دیدم به به که چه خبرست ترمینال شلوغ و در همه بلیط فروشیها دعوا و مرافعه. در همان حال سروکله بچه های دیگر هم یکی یکی پیدا شد. ظاهرا سرویسی که خود دانشکده با کلی منت و جهت رفاه حال دانشجویان گذاشته بود، همه را قال گذاشته و کنسل شده بود. خلاصه هفت نفر شدیم. راننده آشنا بود چون ماها تقریبا مسافران ثابت و هفتگی اش بودیم گفتیم آقای کاوه بوفه مال ِ ما ! گفت این گوی و این میدان اگر توانستید بگیرید. در ِ ماشین را که باز کرد گفت اول آنها که بلیط دارند سوار شوند. همه یک دفعه ریختند توی ماشین و جالب اینکه هدف همگی آنها انتهای ماشین یعنی بوفه بود. ما زودتر از بقیه به بوفه رسیدیم ولی سربازی به حالت درازکش کل بوفه را گرفته بود و میگفت از پلیس راه تا اینجا برای بوفه جا گرفته ولی وقتی ما را دید دلش سوخت و گفت خیلی خوب ما میرویم بالاتر (در قسمت استراحت راننده) و شما پایین بنشینید. خلاصه اتوبوس در حالیکه بیشتر از بیست نفر اضافه سوار کرده بود و حتی عده ای وسط آن ایستاده بودند به راه افتاد که نزدیک پلیس راه افرادی که نشسته بودند خودشان را جمع و جور میکردند تا ایستاده ها بتوانند کنارشان بنشینند و راننده جریمه نشود. در طی این مسافرت پرخاطره بین راه ماشین خراب هم شد و یک ساعتی دیرتر از معمول رسیدیم. نشستن در بوفه کار سختی بود ولی ما مجبور شدیم بهای بلیط را دوبرابر یعنی نفری هشتصد تومان (!) بپردازیم. چون ظاهرا این بوفه همیشه برای کسانی است که عجله دارند پس کار به راحتیش ندارند و همینکه کارشان راه افتاده باید ممنون دار هم باشند و هر بهایی را بدون جروبحث بپردازند. جل الخالق از این مردم بی انصاف که همیشه راهی برای سودجویی از دیگران پیدا میکنند . خدا را شکر که این سفر با خوشی و هِرهِر و کِرکِر و شادی به پایان رسید و ما دوباره به آغوش گرم خانواده هایمان رسیدیم، به گرمی و شور بی پایانی که برای آن هربهایی را بپردازی ارزش دارد. /آ
Labels: زیباییهای زندگی
