Saturday, May 13, 2006
جیش و کتاب
بهار: یک روز صبح مامان گفت که امروز به یک جایی میرویم که کتاب زیاد است او گفت یعنی کتابخانه. من خیلی زود یاد گرفتم که بگویم کتابخانه چون این اسم را قبلا هم شنیده بودم. کنار حیاط خانه مان اتاق هیجان انگیزی هست که به آن میگویند کتابخانه همه جایش کتاب است. بابا میگوید مال دایی است ولی ما هم میتوانیم از او اجازه بگیریم و کتاب برداریم. هر وقت دایی مهمان دارد حتما در ِ آن اتاق باز و بسته میشود و من ومامان هم هر وقت میرویم من یک کتاب و مامان یک کتاب برمیداریم. اگر هوا خوب باشد زیر داربست انگور و کنار گلهای قرمزی که مامان میگوید شمعدانی صندلی میگذاریم و مامان برایم قصه میخواند. بهترین دوست من کتاب است. وقتی صبح بیدار میشوم اولین کتابی که میبینم برمیدارم و دنبال مامان و بابا راه می افتم و یکسره میگویم قصه بخون، کتاب بخون و تا شب که بخواهم بخوابم همین کار را میکنم. شب وقتی سرم را روی بالش میگذارم به مامان میگویم صندلی بشین، قصه بخون. گاهی مامان نمیدانم چرا خسته میشود و میگوید وای باز هم کتاب، ولی من هرچندبار هم آن کتاب را ببینم باز هم دوست دارم. مامان امروز گفت میرویم کتابخانه تا بتوانیم کتابهای جدیدتری بخوانیم من میدانم که حتما فکر خوبی توی کله اش هست ولی نمیدانم جدید یعنی چه و چرا باید برویم کتابخانه./آ
سوار ماشین بزرگی شدیم که مامان میگفت اتوبوس ولی من به اون بوس میگویم و رفتیم یک جایی که خانه مامانجون نبود، پارک نبود، مهمونی هم نبود، من دوست داشتم، مثل کتابخانه دایی پر از کتاب بود. با مامان کتابها را نگاه کردیم ولی یک خانمی که عینک داشت به من و مامان خندید و گفت کوچولو و به مامان گفت که من خیلی کوچولو هستم و کتابخانه مال بچه های چهار سال به بالاست. من نفهمیدم یعنی چه؟ ولی مامان گفت که اشکال ندارد با بابا میرویم یک جای دیگر و کتابهای زیادی میخریم من خندیدم. یک روز دیگر با بابا و مامان رفتیم جایی که باز هم کتاب زیاد داشت من دوست داشتم بروم و به کتابها دست بزنم و بغلشان کنم اما هی مامان میگفت دست نزن بابا میگفت دست نزن. من دوست داشتم باز هم قصه بخونم. بابا به آقا پول داد و یک کتاب بزرگ خرید که یه نی نی داشت که توی لگن جیش میکرد مامان گفت نوشته مامان بیا، جیش دارم. حالا چند روزی است که من همه اش این کتاب را برمیدارم و به مامان و بابا میگم قصه بخون. مامان میگوید روی لگن توی دستشویی بشین تا کتاب بخونم و من وقتی شلوارم را در میارم بلند میگم مامان کتاب بیار. مامان میخندد و گاهی هم میگوید وای بازهم این کتاب، ولی من دوست دارم مدت زیادی روی لگن بشینم و کتاب نی نی را بخوانم. گاهی مامان می آید توی لگن را نگاه میکند دست میزند و خوشحال میشود و به من شکلات میدهد و گاهی هم اخم میکند و میگوید تو که هنوز جیش نکردی! ولی من فقط چشمهایم را کوچولو میکنم و میخندم. /آ
----------------------------
پ.ن.: اینکه چرا مامان تازگیها توی این وبلاگ از قول خودش کمتر مینویسد را باید از خودش بپرسین ولی به قول بابا امیدوارم که توضیح (و نه توجیه) قانع کننده ای داشته باشه. من فرق این دوتا رو نمیفهمم وفقط از قول بابا گفتم. /آ
سوار ماشین بزرگی شدیم که مامان میگفت اتوبوس ولی من به اون بوس میگویم و رفتیم یک جایی که خانه مامانجون نبود، پارک نبود، مهمونی هم نبود، من دوست داشتم، مثل کتابخانه دایی پر از کتاب بود. با مامان کتابها را نگاه کردیم ولی یک خانمی که عینک داشت به من و مامان خندید و گفت کوچولو و به مامان گفت که من خیلی کوچولو هستم و کتابخانه مال بچه های چهار سال به بالاست. من نفهمیدم یعنی چه؟ ولی مامان گفت که اشکال ندارد با بابا میرویم یک جای دیگر و کتابهای زیادی میخریم من خندیدم. یک روز دیگر با بابا و مامان رفتیم جایی که باز هم کتاب زیاد داشت من دوست داشتم بروم و به کتابها دست بزنم و بغلشان کنم اما هی مامان میگفت دست نزن بابا میگفت دست نزن. من دوست داشتم باز هم قصه بخونم. بابا به آقا پول داد و یک کتاب بزرگ خرید که یه نی نی داشت که توی لگن جیش میکرد مامان گفت نوشته مامان بیا، جیش دارم. حالا چند روزی است که من همه اش این کتاب را برمیدارم و به مامان و بابا میگم قصه بخون. مامان میگوید روی لگن توی دستشویی بشین تا کتاب بخونم و من وقتی شلوارم را در میارم بلند میگم مامان کتاب بیار. مامان میخندد و گاهی هم میگوید وای بازهم این کتاب، ولی من دوست دارم مدت زیادی روی لگن بشینم و کتاب نی نی را بخوانم. گاهی مامان می آید توی لگن را نگاه میکند دست میزند و خوشحال میشود و به من شکلات میدهد و گاهی هم اخم میکند و میگوید تو که هنوز جیش نکردی! ولی من فقط چشمهایم را کوچولو میکنم و میخندم. /آ
----------------------------
پ.ن.: اینکه چرا مامان تازگیها توی این وبلاگ از قول خودش کمتر مینویسد را باید از خودش بپرسین ولی به قول بابا امیدوارم که توضیح (و نه توجیه) قانع کننده ای داشته باشه. من فرق این دوتا رو نمیفهمم وفقط از قول بابا گفتم. /آ
Labels: بهار
