Friday, April 14, 2006
پستونک من کو؟
بهار : همه اش تقصیر خودم شد. چند روز پیش صبح که از خواب بیدار شدم مامان گفت پستانکت را بنداز توی تخت، اما من چون دلم نمیخواست این کار را بکنم و از طرفی مامان اصرار میکرد، با لج پستانک را پرتاب کردم و خیلی بد شد چون افتاد پشت تخت. ظهر که میخواستم بخوابم فهمیدم که عجب اشتباهی کرده ام سرم را که روی بالش گذاشتم مثل هر روز گفتم مامانم ممه کو؟ و مامان خیلی جدی و بدون خنده گفت که افتاده پشت تخت و هیچکس دستش نمیرسد که آنرا بیرون بیاورد. من اولش باور نکردم چون مامان هر کار بخواهد میتواند بکند ولی بعد دیدم مامان اصلا شوخی ندارد. من خندیدم، گریه کردم، جیغ زدم، بغض کردم، صدا زدم اما هیچ فایده ای نداشت. یادم آمد به روزهای خوبی که توی عید مسافرت رفته بودیم و مامان چون هر آن امکان داشت پستانکم روی زمین بیفتد، گم یا کثیف شود، آنرا به گردنم بسته بود و من خیلی خوشحال بودم. عجب روزهای خوش و باحالی بود من هم از فرصت استفاده میکردم و آنرا میمکیدم. همان روزها بابا و مامان و مامانجون پچ پچ میکردند و میگفتند باید نقشه ای برای بهار بکشیم ولی من نفهمیدم نقشه یعنی چه. بعد گفتم حتما همان نقاشی است که خیلی هم دوست دارم هرچه بیشتر برایم بکشند بیشتر خوشحال میشوم ولی حالا میفهمم که چقدر چیزهاست که من هنوز نمیدانم. /آ
شب مامان برایم قصه گفت، گفت امشب را میتوانم برای اینکه زیاد غصه نخورم پیش آنها بخوابم. بابا آمد و گفت که تو حالا در ترک هستی اگر یک امشب را تحمل کنی تمام میشود ولی خیلی سخت میگذره. ولی من بغض کردم و دیدم بابا درگوشی به مامان چیزی گفت ولی مامان اخم کرد و گفت باید مقاومت کنیم ترک هر عادتی سخته. حالا سه روز است که من هر بار سرم را روی بالش میگذارم میپرسم ممه کو؟ و بابا و مامان میگویند پشت تخت. حتی اگر کسی از خودم بپرسد من هم میگویم افتاد تخت و همه میخندند نمیدانم توی این شرایط این حرف خنده داره؟ . ولی خیلی دلم برایش تنگ شده دوست خوبی بود. خودِ این مامان خانوم اولین بار وقتی خیلی کوچولو بودم و زرد شده بودم و زیر دستگاه عجیب و گرمی بودم و گریه میکردم برایم آورد وگفت دستهای من رو بگیر و به این پستانک مک بزن تا آرام شوی و بتوانی مقاومت کنی و من از آن شب خیلی از آن خوشم آمد چون عصبانیت مرا خوب میفهمید. وقتی هم دندان درمی آوردم بیشتر دوستش داشتم چون خوب میجویدم و میمالیدم به دندانهایم و دلم خنک میشد. حالا نمیدانم این ترک چیست که باید بخاطرش دوست خوبم را فراموش کنم ! /آ
شب مامان برایم قصه گفت، گفت امشب را میتوانم برای اینکه زیاد غصه نخورم پیش آنها بخوابم. بابا آمد و گفت که تو حالا در ترک هستی اگر یک امشب را تحمل کنی تمام میشود ولی خیلی سخت میگذره. ولی من بغض کردم و دیدم بابا درگوشی به مامان چیزی گفت ولی مامان اخم کرد و گفت باید مقاومت کنیم ترک هر عادتی سخته. حالا سه روز است که من هر بار سرم را روی بالش میگذارم میپرسم ممه کو؟ و بابا و مامان میگویند پشت تخت. حتی اگر کسی از خودم بپرسد من هم میگویم افتاد تخت و همه میخندند نمیدانم توی این شرایط این حرف خنده داره؟ . ولی خیلی دلم برایش تنگ شده دوست خوبی بود. خودِ این مامان خانوم اولین بار وقتی خیلی کوچولو بودم و زرد شده بودم و زیر دستگاه عجیب و گرمی بودم و گریه میکردم برایم آورد وگفت دستهای من رو بگیر و به این پستانک مک بزن تا آرام شوی و بتوانی مقاومت کنی و من از آن شب خیلی از آن خوشم آمد چون عصبانیت مرا خوب میفهمید. وقتی هم دندان درمی آوردم بیشتر دوستش داشتم چون خوب میجویدم و میمالیدم به دندانهایم و دلم خنک میشد. حالا نمیدانم این ترک چیست که باید بخاطرش دوست خوبم را فراموش کنم ! /آ
Labels: بهار
