Thursday, March 16, 2006

خاطرات بهار 2

نفر اول: امروز حسابی سرما خورده ای. تمام دیشب بینی ات گرفته بود ، سرفه میکردی و نفست با صدای خس خس همراه بود. بسیار بسیار شب سخت و بدی بود به طوریکه تا زمانی که توی بغلمان بودی و تقریبا به فرم ایستاده، اوضاعت بهتر بود میتوانستی کمی بخوابی ولی به محض اینکه زمین میگذاشتیمت وول خوردن و کلافگیت شروع میشد بنابراین تمام شب من وبابا روی مبل نشسته و به نوبت تو را توی بغلمان نگه میداشتیم. هنوز آفتاب نزده بود که بابا گفت من میروم از دکتر نوبت بگیرم این اولین باری بود که او پیشنهاد دکتر رفتن را میداد همیشه میگفت خیلی حساسیت نشان نده بچه نازنازی میشود. ولی این بار با همیشه فرق میکرد.
این روزها بخصوص در این مواقع بحرانی که کلافه میشوم و هیچ کاری هم از دستم برنمی آید و از زور دلواپسی حتی یک لحظه هم پلکهایم به هم نمیرسد، تازه انگار با تک تک سلولهایم به زحمات شبانه روزی و عمق فداکاری مامان و بابا پی میبرم. تازه میفهمم پاره از نگرانیهایشان که حتی در همین اواخر هم گاهی آنها را به بازی میگرفتم و شاید با طعنه میگفتم ای بابا چقدر حساسید، چقدر بجا و چقدر در روحیه شان اثرگذار بوده، شاید بشود گفت به نوعی خوب تربیت کردن تو و مادر خوبی برای تو بودن، بتواند پاره ای از زحمتهای شبانه روزی آنها را جبران کند. فکر میکنم بابا هم همین حس را داشته باشد چون او هم وقتی صبح بعد از یک شب طولانی و پایان ناپذیر فرا رسید، گفت نمیدانی چقدر دلم برای مادر تنگ شده ، من مامانم را میخواهم!

یازدهم مردادماه هشتاد وسه

Labels:


|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?