Thursday, February 16, 2006

خاطرات بهار 1

نفر اول: بهار عزیزم شروع هفته دوم زندگی تو با تحولاتت تازه ای در خانواده سه نفری ما همراه شد. هفته دوم زندگیت با شروع ماموریت دوباره بابا و مهاجرت ما به خانه مامانجون باباجون توام شد، جدایی سختی بود چون تازه ما به محیط خانه مان عادت کرده بودیم و به زندگی سه نفرمان. بابا مثل دفعات قبل و حتی چندین برابر بیشتر موقع رفتن حسابی دمغ و پکر بود و من هم مثل همیشه غمگین و گرفته شدم. به هرحال با وجود محبتهای بی دریغ بابا و مامان من پیش آنها یک جور احساس رودربایستی و ملاحظه کاری داشتم ولی به هرحال کارست دیگر. حالا یک هفته ای است که ما مهمان هستیم. دل دردهای عصرانه و شبانه تو در این روزها آغاز شده است. نق نق میکنی و خیلی کم و بد می خوابی البته این یک حالت طبیعی برای نوزادان است روده هایت دارد جا باز میکنند. تو شروع به بزرگ شدن کرده ای ولی از اینکه شبها کسی نمیتواند از گریه ها و نق نق ها و به خود پیچیدنهای تو بخوابد من احساس شرمندگی میکنم. دو روزست که مامانجون بابت دل دردهایت کمی خاکشیر به تو میدهند خیلی دوست داری و خوشمزه میخوری و دنبال بقیه اش میگردی من نمیتوانم این کار را با مهارت مامانجون انجام دهم و میترسم که دانه های خاکشیر توی نایت برود. مادرجون میگویند بسیار چیز نافعی است علاوه بر اینکه دل دردت را تخفیف میدهد باعث میشود که خوب بخوابی و از طرفی طبعت را هم متعادل میکند یعنی میتوانی با هر آدمی با هر سلیقه و مزاجی کنار بیایی. امروز برای اولین بار لنگان لنگان با پای گچ گرفته، تو را توی حیاط پرگل و با صفای خانه باباجون بردم تا به خورشید زیبا، به گلهای خوشبوی رز و اطلسی، به حوض پرآب با فواره چرخان، به آسمان آبی با لکه های ابر سفید ، به گنجشکهای بازیگوش، به درخت پربار انجیر و انگور و به طبیعت با صفا سلام کنی. با احساس نور خورشید چشمانت را تنگ میکردی وزیرچشمی به زیباییهای اطراف نگاه میکردی و من برای تو آواز میخواندم که
خورشید خانوم آفتاب کن
یک مشت برنج تو آب کن
امروز بهار مهمونه
مهمونه خورشید خانوم
خورشید چه مهربونه
به بهار نیرو میده
به بهار سلامتی میده
به بهار زندگی میده

سی و یک تیرماه هشتاد و سه

Labels:


|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?