Tuesday, January 31, 2006

اولین شب تهنایی

نفر سوم: پریروزا چون عمو و زن عمو از مکه برگشته بودن، مامان و بابا میخواستن برن تهران دیدنشون. نمیدونستن که منو چی کار کنن، یعنی منم ببرن یا نه. از خودم پرسیدن ، گفتم که با اینکه من تا حالا سه تا مسافرت کیش و مشهد و تهران رفتم ولی چون بعضی شبا که خواب بد میبینم ممکنه که از خواب بپرم و خیلی گریه بکنم، اونوقت بقیه مسافرای اتوبوس از دستم عصبانی بشن و شماها هم هول بکنین و با هم دیگه دعوایی بشیم، برای همین بهتره که من در آتش فراق شما بسوزم تا اینکه هممون عصبانی و بداخلاق بشیم، من میمونم پهلوی باباجون و مامانجون تا شما برگردین. تا حالا شب نموندم ولی میشه امتحان کرد. بعد باهم رفتیم خونه باباجون و مامانجون. وقتی مامان و بابا میخواستن برن، مامانی یه خورده برام عشقولانه کرد و بابایی یه چیزایی یواشکی تو گوشم گفت بعد مامانجون به من گفتن بیا بریم تو آشپزخونه پروانه های روی در یخچال رو نشونت بدم. من فهمیدم که دارن بهم کلک میزنن تا یه موقع من برای مامان و بابا گریه نکنم ولی به روی خودم نیاوردم. بعد که دیدم مامان و بابا رفتن یه خورده غصه ای شدم. اون شب پهلوی مامانجون خوابیم. یه خورده گریه کردم ولی بیشترش غلت میزدم و به یاد مامانی آه میکشیدم. خودم فکر میکنم که اون شب یه کوچولو بزرگتر شدم

Labels:


|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?