Monday, December 19, 2005

عروسک پشت ویترین

نفر اول: امروز تو عروسکی توپولو، خندان و فاتح پشت ویترین بودی. از آن دسته عروسکهایی که وقتی پشت ویترین آدم میبیندشان با آن چشمهای درخشان چشمکی میزنند انگار گردنشان را کج میکنند، لبخند میزنند، چرخی میزنند و آدم را وادار میکنند که بایستد و سیر نگاهشان کند و بیشتر در آغوششان بگیرد
تعجب نکن، البته من بیشتر تعجب کردم تا جایی که ممکن بود دو تا شاخ روی سرم سبز شود. اصلا چند دقیقه ای نگذشته بود که داشتم با مامانجون تلفنی حرف میزدم که شنیدم تو با صدای کلفتی صدا میکنی مامان، مامانی، مامانم بیا. و من در آستانه در میخکوب شدم: تو از صندلیهایی که به خیال خودمان برای این دور تا دور اطاق چیده بودیم که در کشوها را باز نکنی، بالا رفته بودی، در ویترین را باز کرده بودی، یکی یکی عروسکها را بیرون آورده بودی، بعد خودت قلنبه رفته بودی توی ویترین در را بسته بودی و آنجا قدم میزدی، مینشستی، میچرخیدی، دست به سینه میشدی و سرشار از غرور به خاطر این کشف بزرگ می خندیدی

Labels:


|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?