Sunday, December 11, 2005
من کتاب میخوانم
نفر اول : خدا خیرش بدهدکسی که این کتاب را به من داد : عادت میکنیم (زویا پیرزاد). موقع خواب از بچگی خوشم می آمد کتابی داشته باشم. چندسالی است که کارم زیادتر شده سرم که به بالش میرسد اگر دختر کوچولو بگذارد بیهوش میشوم. بالاخره یا خواب است یا نقشه کشیدن برای فردا یا خمیازه کشیدن و مالیدن چشمها بالای سر دخترکی که خوابش به هم خورده و غرغر میکند. اما این چند شب این کتاب با نثر ساده و روانش که با قلم خودم (!!) تناسب دارد مرا عجیب به دنبال خودش میکشاند
دخترم کتابهای نی نی را خیلی دوست دارد. کیف میکند. انسی گرفته با کتاب. همیشه تا چشمش می افتد به من یا بابا میدود سراغ کتابخانه اش کتابی را از زیر همه کتابها میکشد بیرون ، کتابها میریزند روی سر هم. کتاب را می آورد نشان میدهد و میگوید کتاب. نمیدانم چه سری است که قبل از آب،نان و جیش کلمه کتاب را یاد گرفته
روزنامه های پرجنجال بابایی پای تخت ریخته اند روی هم اگر فرصت کنم باید مرتبشان کنم
نفر دوم: مطالعه، کتاب و کتاب خوانی در خانواده ما قدمتی دیرینه دارد و بصورت یک سنت در آمده است. بسیاری از روزها وشبها از دوران کودکی تاکنون با مطالعه پیوند خورده است. هیچ وقت لذت کتابهایی مثل هاکلبری فین، تام سایر، کارتنک شارلوت، پی پی جوراب بلند، خوهران غریب، دوقلوهای ترک در دوران کودکی و کودک سرباز دریا، اوزکوکها نمیمیرند، سو وشون، خاکی و آسمانی در دوران نوجوانی و سرنوشت بشر، زوربای یونانی، خانواده تیبو، دومین شانس، ساعت بیست و پنج، کلیدر در دوران جوانی فراموشم نمیشود. مادرم و مادر بزرگم ( که خدا هر دو را رحمت کند) تقریبا هیچ روزی را بدون مطالعه یک رمان یا کتاب تاریخی نمیگذراندند. خاله ام (که خدا او را هم بیامرزد) هدیه عیدش معمولا کتاب بود و شوهر خاله ام کتابخانه ای رویایی داشتند که آخرین نقطه امید ما برای تامین کتاب چند هفته بود. دائیم روزهایی که به خانه ما می آمد باید زحمت میکشید و از بین کتابهای زیرزمین کتابی مناسب برای ما انتخاب میکرد. در اکثر مهمانیها و دید و بازدیدها این جمله رواج داشت : "الان چه کتابی میخوانی؟" که در عین سادگی نشانه خیلی چیزها بود. حتی الان هم که بیشترین بخش مطالعه من روزنامه شده میبینم که لذت آن کتابها چیز دیگری بود. خدا کند که این مطالعه عادت دخترکم شود. مامانی که تلاشش را میکند
دخترم کتابهای نی نی را خیلی دوست دارد. کیف میکند. انسی گرفته با کتاب. همیشه تا چشمش می افتد به من یا بابا میدود سراغ کتابخانه اش کتابی را از زیر همه کتابها میکشد بیرون ، کتابها میریزند روی سر هم. کتاب را می آورد نشان میدهد و میگوید کتاب. نمیدانم چه سری است که قبل از آب،نان و جیش کلمه کتاب را یاد گرفته
روزنامه های پرجنجال بابایی پای تخت ریخته اند روی هم اگر فرصت کنم باید مرتبشان کنم
نفر دوم: مطالعه، کتاب و کتاب خوانی در خانواده ما قدمتی دیرینه دارد و بصورت یک سنت در آمده است. بسیاری از روزها وشبها از دوران کودکی تاکنون با مطالعه پیوند خورده است. هیچ وقت لذت کتابهایی مثل هاکلبری فین، تام سایر، کارتنک شارلوت، پی پی جوراب بلند، خوهران غریب، دوقلوهای ترک در دوران کودکی و کودک سرباز دریا، اوزکوکها نمیمیرند، سو وشون، خاکی و آسمانی در دوران نوجوانی و سرنوشت بشر، زوربای یونانی، خانواده تیبو، دومین شانس، ساعت بیست و پنج، کلیدر در دوران جوانی فراموشم نمیشود. مادرم و مادر بزرگم ( که خدا هر دو را رحمت کند) تقریبا هیچ روزی را بدون مطالعه یک رمان یا کتاب تاریخی نمیگذراندند. خاله ام (که خدا او را هم بیامرزد) هدیه عیدش معمولا کتاب بود و شوهر خاله ام کتابخانه ای رویایی داشتند که آخرین نقطه امید ما برای تامین کتاب چند هفته بود. دائیم روزهایی که به خانه ما می آمد باید زحمت میکشید و از بین کتابهای زیرزمین کتابی مناسب برای ما انتخاب میکرد. در اکثر مهمانیها و دید و بازدیدها این جمله رواج داشت : "الان چه کتابی میخوانی؟" که در عین سادگی نشانه خیلی چیزها بود. حتی الان هم که بیشترین بخش مطالعه من روزنامه شده میبینم که لذت آن کتابها چیز دیگری بود. خدا کند که این مطالعه عادت دخترکم شود. مامانی که تلاشش را میکند
Labels: کتابهایی که میخوانم
