Friday, December 09, 2005
من دستم میرسد
تصویر: صدا میزند بلند، مامان مامانی، مامانم، اینو، اینو
نفر اول: از اینکه صدایش اوج گرفته معلومست کار مهمی کرده، احتمالا یک جور کشف به قول خودش و یک جور خرابکاری به نظر من. در آستانه در خشکم میزند، به من نگاه میکند و خنده بزرگی کل صورتش را پر میکند و چشمان سیاهش میدرخشند درست مثل دو ستاره درخشان
مثلا چند روزی است که گوشه به گوشه اطاق جلوی همه کمدها و کشوها دانه به دانه صندلی چیده ایم تا نتواند در آنها را باز کند و چیزها را بیرون بکشد. دیروز بابا میگفت دیگر توی سالن صندلی ای نمانده که روی آن بتوان چند لحظه نشست حالا کجاست ببیند که از همین صندلی بالا رفته در ویترین بالایی راباز کرده و با خنده دگمه های کامپیوتر بابایی را که همیشه آرزویش را داشته و مجبور بوده به خاطر این کار ساده منت من و بابایی را یکشد که بغلش کنیم ، را فشار میدهد و می خندد.
به سرتا پایش نگاه میکنم. فکر میکنم امروز صبح که بیدار شده چند سانتی متری قدش بلندتر شده باشد! بعد به پایین صندلی نگاه میکنم، جعبه دستمال کاغذی ای هست. از کارهایش خنده ام میگیرد. با همین پله کوچک راه خودش را پیدا کرده
نفر دوم: خوب به سلامتی اینجا هم بالاخره کشف شد، همین یک جای امن برای من مانده بود. حالا چکار کنیم که نتواند درش را باز کند؟
نفر اول: از اینکه صدایش اوج گرفته معلومست کار مهمی کرده، احتمالا یک جور کشف به قول خودش و یک جور خرابکاری به نظر من. در آستانه در خشکم میزند، به من نگاه میکند و خنده بزرگی کل صورتش را پر میکند و چشمان سیاهش میدرخشند درست مثل دو ستاره درخشان
مثلا چند روزی است که گوشه به گوشه اطاق جلوی همه کمدها و کشوها دانه به دانه صندلی چیده ایم تا نتواند در آنها را باز کند و چیزها را بیرون بکشد. دیروز بابا میگفت دیگر توی سالن صندلی ای نمانده که روی آن بتوان چند لحظه نشست حالا کجاست ببیند که از همین صندلی بالا رفته در ویترین بالایی راباز کرده و با خنده دگمه های کامپیوتر بابایی را که همیشه آرزویش را داشته و مجبور بوده به خاطر این کار ساده منت من و بابایی را یکشد که بغلش کنیم ، را فشار میدهد و می خندد.
به سرتا پایش نگاه میکنم. فکر میکنم امروز صبح که بیدار شده چند سانتی متری قدش بلندتر شده باشد! بعد به پایین صندلی نگاه میکنم، جعبه دستمال کاغذی ای هست. از کارهایش خنده ام میگیرد. با همین پله کوچک راه خودش را پیدا کرده
نفر دوم: خوب به سلامتی اینجا هم بالاخره کشف شد، همین یک جای امن برای من مانده بود. حالا چکار کنیم که نتواند درش را باز کند؟
Labels: بهار
