Saturday, August 07, 2010

تابع فولینوسو

نفر دوم: ا
برای ترسیم تصویری دقیق از یک نان خامه ای، همه ی آن چیزی که احتیاج داری یک ورق کاغذ است، یک مداد، چشمانی دقیق و کمی حوصله. نه به تابع فولینوسو نیازی است و نه چیز دیگر. ا
حکمتهای باربارینویی- فصل چهارم

بانو ژینولا میگوید این گفته ی استاد پاسخی بود به پیچیده کردن روزگار توسط آدمها. تابع فولینوسو تابعی بود با یکصد و بیست و شش متغیر و ضریب مختلف که برای تعیین شکل یک نان خامه ای باید همه ی آنها با قواعد و اصول خاصی و براساس شرایط مختلف محیطی تعیین میشدند. استاد میگفت که همه ی اینها فقط یک میلیمتر دقت ترسیم را بالاتر میبرد و در عوض باید ساعتها برایش وقت گذاشت و با این همه وقت چه کارهای دیگری که نمیشود کرد. حداقلش این است که میشود برای بچه ها قصه خواند و بازی کرد و با آنها و در کنارشان نان خامه ای خورد، که قطعا کاری است بسیار مفید تر از شکل خیلی دقیق یک نان خامه ای. استاد میگفت این قضیه نمونه ای است از اینکه انگاری آدمیزاد به دنبال جوابهای پیچیده و سخت میگردد برای سوالهای بسیار ساده و صریح زندگی. و این همه چه بسا برای فرار از اصل زندگی است. ا

Labels:


Friday, June 11, 2010

کفران نعمت

نفر دوم: یک روزی استاد گفته بود که بعضی آدمها اگر زود بمیرند کفران نعمت الهی کرده اند.سخن عجیبی است و کسی هم یادش نمانده که آیا این حرف در مورد شخص خاصی بوده یا نه؟

Labels:


Thursday, January 28, 2010

جویای احوالات یا احوالپرسی

نفر دوم:
تفاوت بین "جویای احوالات بودن" و "احوالپرسی کردن" مثل تفاوت بین نان خامه ای له شده و مانده است و نان خامه ای تازه. (حکمتهای باربارینویی- فصل پنجم)
بانو ژینولا در حاشیه ی این حکمت مینویسد که استاد زمانی کسالتی داشت، خودش میگفت که در این مدت عده ای فقط جویای احوالاتش بودند ولی عده ای احوالش را پرسیدند ولو با واسطه. میگفت جویای احوالات بودن در حال حاضر اصطلاحی است برای رفع و رجوع چشم در چشم افتادنها. میگفت در احوالپرسی کردن انرژی ای نهفته است همراه با عشق و دوستی که حالت را بهتر میکند اما در جویای احوالات بودن بطور عمده جمع آوری اطلاعات مهم است. گرچه که توقعی نیست ولی مرز بین اینکه چقدر برای افراد مختلف اهمیت داری و به فکرت هستند بعضی وقتها در همین دو اصطلاح است.

Labels:


Monday, January 04, 2010

کاربردی یا تئوری؟

نفر دوم: استاد معتقد بود که یکی از نشانه های یک جامعه ی ایده آل میتواند این باشد که آدمها به تلاش صادقانه ی یک تولید کننده ی نان خامه ای برای تولید بهترین محصول توجه کنند نه اینکه محصول تولید شده الزاما عالی از کار در آمده باشد.
بانو ژینولا به عنوان یکی از شاگردان برجسته و اهل فکر استاد بر این تئوری سه انتقاد داشت: اول اینکه چه معیاری برای یک خریدار محصول وجود دارد که بفهمد تولید کننده در این راه صادقانه تلاش کرده است؟ و نبودن چنین معیاری باعث میشود که این نظریه کاربردی نباشد. دوم اینکه هرخریدار حق دارد که از بهترین محصول استفاده کند و به او ربطی ندارد که در این راه چقدر تلاش شده است. سوم اینکه ممکن است تولید کننده ای تلاش صادقانه ای داشته باشد ولی تخصص کافی نداشته باشد، آنوقت چه؟
اما ویولا یکی دیگر از شاگردان، در مقاله ی "کاربردی یا تئوری؟" بر این نکته تاکید داشت که تئوری ها نشان دهنده ی سطح فکر آدمها و نوع نگاه آنها به زندگیست، نوعی نقشه ی راه است و حتی اگر کاملا عملی نشوند بازهم در ته ذهن آنها هشدارها و علائمی را ایجاد میکنند که نمودهایی بیرونی هم پیدا خواهند کرد و در نوع روابط با دیگران بدون شک موثر خواهند بود. و تئوری ای از نوع این تئوری استاد در حداقلی ترین حالت ممکن میتواند رنگ و بوی انسانی تری به روابط بین آدمها بدهد. در رابطه با تاثیر تئوری بر واقعیت مثالی را هم می آورد از زمانهای گذشته و از تاریخ باربارینو که فردی از ملاکین منطقه به دلیل آنکه زمان زیادی با چهارپایان سروکار داشته بود به نوعی تئوری بزغاله ای معتقد بود و آدمها را به عنوان بزغاله و گوسفند فرض میکرد. قطعا این جهان بینی او، باعث نمیشد که آدمهای اطرافش واقعا به چنین موجوداتی تبدیل شوند ولی در طرز رفتار او با دیگران موثر بود و نشان دهنده ی سقف درک و توقع او از زندگی بود. سرانجام، رسوب این دیدگاه در ذهنش باعث نوعی توهم برای او شد و چنانکه در تاریخ باربارینو ثبت است سرنوشتی غریب و توام با پارادوکس برایش رقم خورد: روزی بزغاله ای به او شاخ زد و به ته دره پرتش کرد.
در این مقاله در رابطه با انتقادهای دوم و سوم بانو ژینولا نیز چنین گفته شده بود که در چنان جامعه ای ناخودآگاه نوعی سمپاتی بین آدمها برقرار خواهد شد و در نتیجه کسی به دنبال کاری نخواهد رفت که تخصصش را ندارد چون خود را در قبال دیگران مدیون میداند و از طرف دیگر اگر یکبار محصولی خوب از آب در نیامد دیگران با درک شرایط به دنبال حل مشکل خواهند بود و نه اعتراض و پرخاش. البته ویولا اعتراف میکند که رسیدن به چنین شرایطی مسلما کار دشواری است ولی دور از دسترس نخواهد بود.

Labels:


Monday, November 30, 2009

قانون بقای گره

نفر دوم: استاد مدتی بود که بر روی قانونی کار میکرد به اسم قانون بقای "گره" ، این قانون که بومی شده ی قانون بقای ماده و انرژی مرحوم انیشتین بود، به این صورت بیان میشود:
گره در کار ازبین نمیرود فقط از جایی به جایی و از زمانی به زمانی منتقل میشود یا بصورتهای مختلف تبدیل میشود. (حکمتهای باربارینویی- فصل یازده)
این قانون براساس واقعیتهای موجود در باربارینو تدوین شده بود و بیانگر این نکته بود که اگر کارها تا جایی خوب پیش رفت بدون هیچ گیر و مشکلی، نباید خیلی خوشحال بود و همیشه باید انتظار پیدا شدن گره ای در کار را داشت. بانو ژینولا در مقاله ی "شرح و بسط دیدگاههای استاد در باب گره" توضیح میدهد که استاد در کلاسهای درسش دو تبصره نیز به این نظریه اضافه کرده بود:
الف) اگر گره ای در ابتدای کار پیدا شد خوشحال باش چون راحت تر حل میشود.
ب) پیگیری و حساسیت بیش از حد ممکن است به پدیده ی "انباشتگی گره ای" منتهی شود. این پدیده به معنی انتقال و همگرا شدن گره های کوچک به سمت یک گره ی بزرگ احتمالا غیرقابل حل خواهد بود.

مثال یک- شما برای یک فرصت مطالعاتی اقدام کرده اید مثلا هشت یا نه ماه قبل از زمان مورد نظر. دعوت نامه ای دارید معتبر همه چیز به نظر درست میرسد و همه به شما غبطه میخورند. ولی چنان در پیچ و خم کارهای اداری گیر میکنید که فکرش را نمیکرده اید. دوست شما از ابتدا به کارش گره افتاده بوده و بنابراین هشت یا نه ماه دیرتر از شما اقدام میکند و الان دو سه ماه است که رفته دنبال زندگیش و شما هنوز اندر خم یک کوچه اید.

مثال دو- در رابطه با یک پروژه، نامه ای دارید که فکر میکنید اگر خودتان بروید دنبالش زودتر انجام میشود. با دوندگیهای خودتان، تمام کارهایش در دوساعت انجام میشود ولی بعد دو هفته در جایی گم و گور میشود. همکار دیگری دو هفته در انتظار میماند ولی کارش در دوساعت جمع و جور میشود.
-----------------------------------------------------------
پ.ن.: این نظریه و مثالها خاص باربارینو است لطفا بی جهت به جاهای دیگر تعمیمش ندهید

Labels:


Thursday, November 26, 2009

خواسته و داشته

نفر دوم: استاد همیشه میگفت آنقدر که برای خواسته هایت نماز حاجت میخوانی، برای داشته هایت نماز شکر خوانده ای؟

Labels:


Wednesday, November 18, 2009

نگفتنی ها

نفر دوم: بولانیو یکی از شاگردان عالم باربارینویی میگوید که در این اواخر استاد به این نتیجه رسیده بود که در کنار دهها علت دیگر، "نگفتنی ها" میتوانند یکی از علتهای موثر متروک شدن وبلاگها باشند. البته بررسی های استاد در همان زمان نشان داده بود که همیشه و در هر مقطع زمانی تعداد گفتنی ها به مراتب بیش از نگفتنی هاست اما نگفتنی ها میتوانند گاه چنان وزنی و اهمیتی پیدا کنند که مانند بغضی راه بر گفتن گفتنی ها ببندند. مثل اینکه تا آنها را نگویی راه برای گفتنی ها باز نخواهد شد.
اما نگفتنی ها چه چیزهایی هستند؟ هر آن چیزی که باید گفت اما به دلایل مختلف نمیتوانی در یک وبلاگ بگویی و بنویسی، دلایلی که ممکن است واقعی باشند و ممکن است ساخته ذهن خودت باشند. یک چیزی است شبیه خودسانسوری اما شاید با تفاوتهایی.

Labels:


Monday, October 12, 2009

وبلاگهای متروکه

نفر دوم:
یک وبلاگ متروکه همانقدر دلگیر و افسرده کننده است که یک نان خامه ای فروشی ورشکسته ی تارعنکبوت گرفته. (حکمتهای باربارینویی- فصل هفتم)
uhعالم باربارینویی مدتها به دنبال جواب این سوال بود که وبلاگها چرا و تحت چه فرایندی به این دنیا می آیند و چرا و به چه علت متروکه میشوند و عملا از دنیا میروند. اگر هم به جوابی رسید هیچ جا به صراحت مطلبی در این باره ننوشت فقط اشاراتی مختصر و پراکنده در این زمینه موجود است.

Labels:


Tuesday, August 11, 2009

اپیدمی

نفر دوم:
اوف به روزهایی که نان خامه ای هم دیگر طعم واقعیش را ندارد. (حکمتهای باربارینویی- فصل ششم)

بانو ژیولا در ذیل این عبارت نوشته است که استاد با همه ی صبر و بردباریش، شاکی بود از اپیدمی دروغ در جامعه ی باربارینو.چنان دلخور بود و عصبانی که کارد میزدی خونش در نمی آمد. با آن که در مذهب رسمی "جمهوری چند منظوره ی باربارینو و توابع" ، دروغ گفتن و تهمت زدن به عنوان منشا همه جور فساد و تباهی، گناهی غیرقابل بخشش بود، ولی مدتی بود که عملا تبصره ای به آن اضافه شده بود با این مضمون که "میتوان دروغ گفت اگر که من بگویم. دروغی که من میگویم از راستی که تو میگویی راست تر است چون من ِ دروغگو از توی راستگو راستگوترم" این تبصره در نظر اول کمی پیچیده به نظر میرسد اما بسیار راهشگا شده بود و بخش عمده ای از مسائل با استفاده از همین جمله به راحتی حل میشد و بنابراین عملا به عنوان یک اصل پذیرفته شده بود. البته "من" ِ موجود در این عبارت مدتی محل اختلاف علمای رسمی منطقه و اعضای "کمیته ی تشخیص مصداقها" بود ولی سرانجام اینطور تشخیص داده شد که میتواند شامل هرکدام از مسئولین در "جمهوری چند منظوره ی باربارینو و توابع" باشد. اما به زودی با الگوبرداری سریع و از خداخواسته ی ملت، این "من" ها در سطوح مختلف جامعه ی باربارینو تکثیر شدند.

Labels:


Monday, May 11, 2009

یک شکلی

نفر دوم:
نان خامه ای های قالب زده شده هم اینقدر شبیه در نمی آیند که خیلی از آدمها ! (حکمتهای باربارینویی- فصل سوم)
بولانیو میگوید که استاد شدیدا شاکی بود از این همه قیافه های شبیه به هم، دماغهای یک شکل، ابروهای با یک زاویه، لباسهای یک جور، موهای یک رنگ، اصطلاحات و تکیه کلامهای یکسان، بی هدفی ها و باری به هرجهت بودنها و پوچیهای مد شده، و حتی ماجراهای عشقی و خیانتهای کاملا شبیه به هم. استاد خسته بود از این همه یک شکلی.

Labels:


Thursday, February 26, 2009

طوفان روزگار

نفر دوم: روزگار طوفانی است که به هیچ میزی رحم نمیکند. (حکمتهای باربارینویی- فصل چهارم)

بانو ژینولا در توضیح این جمله میگوید که زمانی بخشدار باربارینوی مرکزی برای بعضی فعالیتهای فرهنگی عام المنفعه ی استاد مشکل تراشی میکرد و بی خود و بی جهت سنگ اندازی میکرد و نمیگذاشت کار توسعه پیدا کند. بار آخری که استاد و بخشدار با هم روبرو شدند استاد این جمله را گفت و بخشدار پوزخندی تحویل داد. بعدها یعنی فقط یکی دوسال بعد، بخشدار سابق را به جرم ولگردی و بدمستی به زندان انداختند.

Labels:


Thursday, January 29, 2009

غرور

نفر دوم: غرور سیلابی است که بزرگترین نان خامه ای پزهای جهان را از صحنه ی روزگار محو کرده است. (حکمتهای باربارینویی- فصل دوم)/ آ

Labels:


Sunday, January 18, 2009

عجب

نفر دوم:
عجب! (حکمتهای باربارینویی- فصل چهارم)

بسته به موردی که این عبارت برایش بکار رفته، میتوان معانی متفاوتی از آن نتیجه گرفت و به همین دلیل است که در کتاب حکمتهای باربارینویی حداقل سی و چهار جا کلمه ی عجب به عنوان یک حکمت بکار رفته است. برای این مورد ِ بخصوص، بولانیو یکی از شاگردان استاد نوشته است که :
در جریان بحران معروف به نان خامه ای سیاه، بین باربارینو و سنتانیکولا برای بدست آوردن منافع بیشتری از بازار نان خامه ای جنگ و دعوا به پا شد. در این مرافعه و لج و لجبازی از یک طرف سندیکای نان خامه ای پزان باربارینو و از طرف دیگر جبهه ی متحد قنادان سنتانیکولا نقش پر رنگی داشتند. حاصل این بحران بیکار شدن و به خاک سیاه نشستن دهها نفر و آوارگی و مهاجرت خیلی های دیگر بود. خیلی از زندگیها از هم پاشید وخیلی امیدها بر آب شد. زیرساختهای صنایع نان خامه ای پزی در هر دو طرف به طوری آسیب دید که تا سالیان سال این دو شهر از اثرات آن رنج میبردند و بازار نان خامه ای را در منطقه به کلی از دست دادند. آخر هم معلوم نشد که چه کسی برنده شد و چه کسی بازنده، البته عامه ی مردم که از همان اول بازنده بودند. روزنامه های هر دو طرف پر شده بود از تحلیلهایی در مورد این قضیه و ادعای موفقیت. یک روز استاد در جواب یکی از افراد بلند پایه ی سندیکای نان خامه ای پزان باربارینو که داد سخن داده بود که ما هرچه کردیم برای تامین منافع مردم بود، فقط یک کلمه گفت : عجب!

Labels:


Monday, December 01, 2008

مرا ببخش

نفر دوم:
مرا ببخش که نان خامه ای تعارفت کردم . (حکمتهای باربارینویی- فصل سوم)
مراقب باش که به چه کسی نان خامه ای تعارف میکنی (همان کتاب- همان فصل)

در حاشیه ی این دو حکمت، بانو ژینولا، شاگرد ارشد و نکته دان استاد اینطور نوشته است:
مدتی بود که به محض آنکه خبر معرکه گیریهای پیتونی شرور به گوش استاد میرسید به شدت منقلب میشد بدون آنکه کسی دلیلش را بداند. تا اینکه روزی که در بازار روستای سنتانیکولا قدم میزدیم دیدیم که پیتونی مشغول زورگیری از یک مغازه دار است. استاد آهسته به پشت او زد و گفت مرا ببخش به خاطر آن نان خامه ای که تعارفت کردم و بعد به قدم زدن با من ادامه داد. من چیزی نپرسیدم اما استاد بعد از چند دقیقه گفت همیشه مراقب باش که به چه کسی نان خامه ای تعارف میکنی، درست است که بخشندگی و کمک از جمله خصائل ستودنی هر انسان است اما اگر طرفت فردی نالایق و بی ظرفیت باشد خیلی ها از نتیجه ی کار رنج خواهند برد و مهمتر از همه خود ِ آن فرد و این یک جور ظلم است.

Labels:


Monday, November 17, 2008

راز تولد

نفر دوم:
شاید راز تولد هرکس را بتوان در تفاوت نان خامه ایها دید: هر نان خامه ای به دنیا رنگ و طعمی متفاوت و منحصر بفرد میدهد. (حکمتهای باربارینویی، فصل چهارم)

Labels:


Monday, November 03, 2008

بگذار تکه ای از نان خامه ای ات را بچشم

نفر دوم:
بگذار تکه ای از نان خامه ای ات را بچشم تا بگویم به چه فکر میکردی. (حکمتهای باربارینویی- فصل سوم)

در حاشیه ی این حکمت، بولانیو یکی از شاگردان دانشمند باربارینویی نوشته است:
قناد پولپتونیو معتقد بود که استاد ذهن آدم را میخواند و فوری میگوید که امروز به چه فکر میکرده ای. اما استاد معتقد بود که این خبرها نیست و فقط حساب دو دوتا چهارتا است. درست است که مواد نان خامه ای در همه ی روزها یکسان است اما بسته به اینکه به چه چیزی فکر میکرده ای طعم و مزه اش فرق خواهد کرد، به همین راحتی.

Labels:


Monday, October 27, 2008

شغل

نفر دوم: میگویند سرانجام یک روز طاقت دانشمند باربارینویی تمام شد و دست شاگرد قنادی پولپتونیو را گرفت و نشاندش و گفت ببین پسرجان! قبول کن که تقصیر من نیست که تو شغلت شاگرد قنادی است، گرچه که به نظر من شغل جالب و شرافتمندانه ای است. نمیدانم خودت این شغل را انتخاب کرده ای یا مجبورت کرده اند، نمیدانم ولی میدانم که من و احتمالا خیلی از مشتریهای دیگر در این بین نقشی نداشته ایم که تو هردفعه اینجور با بداخلاقی و غرولند پاکت نان خامه ای را جلویمان پرت میکنی. اگر روزی خواستی من پای درد دلهایت مینشینم و درباره شغلت و آینده ات و احتمالا تغییر دادن کارت میتوانیم باهم صحبت کنیم اما الان چیزی که من میخواهم یک پاکت نان خامه ای است به همراه کمی احترام که فکر میکنم حقم است.

Labels:


Wednesday, October 15, 2008

نان خامه ای اصیل

نفر دوم: آن دانشمند باربارینویی را که یادتان می آید؟ جایی در فصل دوم کتاب حکمتهای باربارینویی مینویسد نان خامه ای اصیل رنگ و طعمش هرگز فراموش نمیشود ولی شکل و قیافه اش چرا.
یکی از مشخصه های کتاب حکمتهای باربارینویی این است که در حاشیه بعضی از حکمتها چند کلمه ای در رابطه با اتفاق مرتبط با آنها نوشته شده است، یعنی در مورد شأن تحریرشان. بعضی از این یادداشتها را خود استاد نوشته است و بیشترش را شاگردانش. یکی از شاگردانش در حاشیه این حکمت اینطور نوشته است:
مطمئن نیستم که این حکمت با این اتفاق مرتبط باشد ولی براساس شواهد فکر میکنم باید ارتباطی باشد. امروز سزار پیر اینجا بود برای خداحافظی چون دارد مهاجرت میکند به شهر، گرفته و غمگین بود. اینطور که از حرفها فهمیدم علاوه بر غم غربت یکی از غصه هایش فراموش شدن است از جانب آدمهایی که دوستشان دارد. من برای چند دقیقه ای رفتم بیرون که چای بیاورم برای پذیرایی، که دیدم سزار پیر دارد میرود. نمیدانم در این فاصله استاد به او چه گفته بود که اینقدر خوشحالش کرده بود. فقط موقع رفتن دستی زد به شانه ام و با خوشحالی گفت چای را بی خیال، فقط نان خامه ای اصیل.

Labels:


Tuesday, October 07, 2008

کیک خامه ای سه کیلویی کپک زده

نفر دوم: یکی از علمای باربارینو میگوید به دنبال این بودن که بفهمیم مردم پشت سرمان چه میگویند مثل خوردن یک کیک خامه ای سه کیلویی کپک زده است در هر ساعت: وقت گیر، به ظاهر لذت بخش و زهرآلود. (حکمتهای باربارینویی، فصل دوم)
ظاهرا این مقوله یکی از دغدغه های تاریخی آدمها بوده است، چرا که این دانشمند باربارینویی هم زمانی که بر دامنه کوه مونته باری و در سایه آن نشسته بوده و در یک طرفش روستای باربارینو بوده و از طرف دیگر مشرف بر روستای سنتانیکولا، و حکمتهایش را به رشته تحریر در می آورده به این قضیه توجه خاصی داشته است و این در حالی است که باید توجه کرد که در آن زمان در این روستای باربارینو حداکثر به اندازه انگشتان دو دست آدم وجود داشته است و بنابراین فهمیدن اینکه پشت سرمان چه میگویند زمان چندانی لازم نداشته ، ولی او گویا روزگار ما را می دیده است و چیزی گفته که الان بعد از قرنها به کار ما می آید: لذت میبریم از اینکه بدانیم همکار، فامیل، زیردست، بالا دست، همسایه و هر کسی که ما را میشناسد پشت سرمان چه میگوید و حاضریم برای فهمیدن آن ساعتها وقت و انرژی صرف کنیم غافل از اینکه با سرمایه ای به اسم وقت و فکر زهر میخریم و ذره ذره به روحمان تزریق میکنیم. بگذریم از اینکه برای هرکدام از این حرفها هم سعی میکنیم در ذهنمان جوابی درخور و دندان شکن جور کنیم و یا بخواهیم به همه توضیح دهیم که نه اینطورها هم نبوده است. و به فرض اینکه بفهمیم واقعا پشت سرمان چه گفته اند (که مشکل و در حد محال است) قرار است چه مشکلی را حل کنیم؟ به تعداد آدمها ممکن است در مورد ما فکر و حرف وجود داشته باشد قرار است کدام را راضی کنیم و به چه قیمتی؟ و مگر میشود دهان مردم را بست؟
روحت شاد دانشمند باربارینویی که چیزی را در خشت خام دیده ای که ما بعد از قرنها هنوز در آینه هم نمیبینیم.

Labels:


This page is powered by Blogger. Isn't yours?