Tuesday, January 26, 2010
زودتر بگو دوستت دارم
نفر دوم: دوستی میگفت یکی دو هفته ای قبل از یک سفر نسبتا طولانی از همسایه های پایینی شان شنیده بود که چقدر دوستش داشته اند و بودنش برایشان مهم بوده است و دلتنگ رفتنش هستند. تا حدودی شوکه شده بود. در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود میگفت که خوشحال شده بود از شنیدن این حرفها ولی در ضمن میگفت که ای کاش این حرفها را زودتر از اینها به هم گفته بودیم. /آ
