Saturday, January 23, 2010

دست شکسته




نفر دوم: آقای نفر دوم روز سه شنبه مثلا رفته بوده دنبال یک کار اداری در تهران که فوقش قرار بوده نصف روز طول بکشد و آخرین کارش بوده قبل از یک مسافرت چندماهه. همانطور که داشته راست راست برای خودش توی پیاده رویی (که قبلا بیست سی باری از آنجا گذشته بوده) راه میرفته، پایش به جایی گیر کرده و پخش زمین شده و جفت استخوانهای دست چپش از وسط نصف شده و الکی الکی سر از آمبولانس و بیمارستان و اتاق عمل درآورده و استخوانهایش پیچ و مهره شده اند و چهار روزی در بیمارستان بوده است و کلی آدم را از کار و زندگی انداخته. آخرش هم معلوم نیست که این دست دوباره برایش دست شود چندان هم برایش مهم نیست. همین که اتفاقهای بدتری برایش نیفتاده کلی جای شکر دارد. فعلا که ظاهرا از خدا چند وقتی را (که دقیقا معلوم نیست چقدر است) فرصت گرفته که در این دنیا زندگی کند. در این چند روز اخیر و خصوصا روی تخت بیمارستان که ظاهرا جای مناسب و دنجی است برای تفکر، کمی برای خودش فلسفه بافته و سوال و جواب طرح کرده که فکر میکند میتواند برایش مهم باشد و برخی دیدگاههایش را و رفتارهایش را نسبت به زندگی و اطرافیانش تغییر بدهد. احساس میکند خدا یک مختصری گوشش را کشیده و البته با کلی منت. احساس میکند که هنوز میشود به آدمیزاد امیدوار بود. احساس میکند که اطرافیانش را بیشتر از همیشه دوست دارد. کلی تئوریهای قدیمی برایش عینی شده اند. و در عین حال به طرز عجیبی از غرور آدمیزاد نسبت به داشته هایش که به مویی بسته است متعجب تر از قبل شده است. فکر میکند که هرکسی ممکن است صبح که از خانه بیرون میرود مثلا روی پله ها پایش لیز بخورد و زندگیش از این رو به آن رو شود. /آ
آقای نفر دوم خیلی حرفها در دلش مانده که نمیداند روزی وقت میکند آنها را بگوید یا نه؟
--------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن.: نقاشی اولی را ترانه (دختر برادر عزیز) کشیده و دومی را بهار. دو روایت از عمو و بابای دست شکسته


|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?