Sunday, December 20, 2009
عالم بی عمل
نفر دوم: سخت است در روزهایی که خودت خیلی امیدوار نیستی و حال و احوال خوشی نداری و در هزارتوی هزار سوال بی پاسخ مانده ای، بخواهی به دیگرانی امید بدهی که خیلی به خودشان وعده داده اند که تو میتوانی برایشان راه حل پیدا کنی، فکر میکنند که تو مشکلی نداری و قرار نیست که داشته باشی و میتوانی مشکلاتشان را حل کنی. وقتی خودت در تضادها و تناقضهایی متعدد دست و پا میزنی، به دیگران چه بگویی که خدا را خوش بیاید؟ وقتی از امیدها و اهداف بلند و انسانی و رویاییشان میگویند که در این چندوقت برایشان بی رنگ و بی اهمیت شده است و احساس میکنند که در چنبره ای گیر کرده اند که راه را برای کار و تلاش و کوشش برای روزهای روشن تر و آفتابی تر و برای گریز از باری به هر جهت بودن، بسته است و گویا قفل شده اند و در بن بستی گرفتار، وقتی میگویند که میخواسته اند انسانهای بهتری باشند و مثمر ثمرتر برای این آب و خاک، چه بگویی که شعار نداده باشی؟ بگویی که آدمهای بزرگ غمهای بزرگ دارند؟ بگویی بزرگ شدن سخت است و تاوانی دارد این چنین؟ از قانون ده درصد نود درصد بگویی که ده درصد امور در دست ما نیست ولی نود درصد دیگر براساس نوع برخورد ما با آن ده درصد شکل میگیرد؟ بگویی که دنیای تو آنطوری ساخته میشود که تو فکر میکنی؟ بگویی نا امید نشو، خسته نشو که حق نداری خسته شوی؟ بگویی گریه برای چه، لبخند بزن تا دنیا به تو لبخند بزند؟ بگویی همه چیز به تلاشت و به خودت بستگی دارد و شایستگی ات؟بگویی هنوز خیلی جا و امکان کار هست؟ از ظرفیتهای قانونی قوانین پرابهام و ناقص و نصفه نیمه ی مملکت بگویی؟ بگویی بمان، که اینجا وطن توست، که اینجا پر از احساس و ادب و هنر است، که اینجا همه محبت دارند به هم؟ بگویی برو، که آنجا مدینه ی فاضله است و همه چیزش در کاملترین و قانونی ترین شکل ممکن؟ واقعا و خداوکیلی چه بگویی که بعدا خودت از دست خودت شاکی نشوی؟
روز که به آخر میرسد احساس میکنی که وراجی بیش نبوده ای و عالمی هستی بی عمل. از خودت بدت می آید. /آ
روز که به آخر میرسد احساس میکنی که وراجی بیش نبوده ای و عالمی هستی بی عمل. از خودت بدت می آید. /آ
