Friday, June 05, 2009
امروز در کتابخانه چه گذشت؟
نفر اول: /آ
یک - چه کسی باور میکرد که در صفحه ی پر از خط خطی که خانم حبیب اللهی (از انجمن دوستداران کتاب کودک) از بچه ها خواسته بود انجام دهند به یک باره تعداد چشمگیری عناصر و شخصیتهای داستانی متولد شوند شخصیتهایی که در میان خطوط درهم و برهم با کمی فکر زاده میشدند و بعد در قالب داستان جانی تازه میگرفتند. داستانهایی تخیلی و کاملا مهیج و سرگرم کننده و صدای زمزمه و پچ پچ چهل کودک در یک اتاق دوازده متری. /آ
دو – اولین هفته ای بود که همه بچه ها فارغ از امتحان بودند. گفته بودیم ناهاری مختصری بیاورند. سفره ای پهن کردیم در همان اتاق دوازده متری و چهل کودک مهربانتر از همیشه در کنار سفره آزاد و رها از همه ی درگیریها، دودستگیها، دغدغه ها و کشمکشهایی که بین پدرانشان هست نشستند، صحبتهای گرم و صمیمی کردند و عجیب ناهار ساده و مختصرمان به دل نشست. /آ
سه – یکی از کوچکترین عضوهای کتابخانه مان که کودکی سه ساله است از همان اول ماشین پلیسی را از توی ویترین برداشته بود و رهایش نمیکرد. موقع رفتن گریه ی زیادی میکرد و با لحن کودکانه اش میگفت حاضر است همه ی ماشینهایش را از خانه برای کتابخانه بیاورد و ماشین پلیس را برای خودش بردارد. با وجودی که میشد کمی نرمش به خرج داد ولی مصرانه با پیشنهادش موافقت نکردم، چون آن ماشین پلیس را همه ی پسر بچه هایمان به همان اندازه دوست دارند (با تشکر از مانی که این ماشین را به کتابخانه هدیه کرد) /آ
یک - چه کسی باور میکرد که در صفحه ی پر از خط خطی که خانم حبیب اللهی (از انجمن دوستداران کتاب کودک) از بچه ها خواسته بود انجام دهند به یک باره تعداد چشمگیری عناصر و شخصیتهای داستانی متولد شوند شخصیتهایی که در میان خطوط درهم و برهم با کمی فکر زاده میشدند و بعد در قالب داستان جانی تازه میگرفتند. داستانهایی تخیلی و کاملا مهیج و سرگرم کننده و صدای زمزمه و پچ پچ چهل کودک در یک اتاق دوازده متری. /آ
دو – اولین هفته ای بود که همه بچه ها فارغ از امتحان بودند. گفته بودیم ناهاری مختصری بیاورند. سفره ای پهن کردیم در همان اتاق دوازده متری و چهل کودک مهربانتر از همیشه در کنار سفره آزاد و رها از همه ی درگیریها، دودستگیها، دغدغه ها و کشمکشهایی که بین پدرانشان هست نشستند، صحبتهای گرم و صمیمی کردند و عجیب ناهار ساده و مختصرمان به دل نشست. /آ
سه – یکی از کوچکترین عضوهای کتابخانه مان که کودکی سه ساله است از همان اول ماشین پلیسی را از توی ویترین برداشته بود و رهایش نمیکرد. موقع رفتن گریه ی زیادی میکرد و با لحن کودکانه اش میگفت حاضر است همه ی ماشینهایش را از خانه برای کتابخانه بیاورد و ماشین پلیس را برای خودش بردارد. با وجودی که میشد کمی نرمش به خرج داد ولی مصرانه با پیشنهادش موافقت نکردم، چون آن ماشین پلیس را همه ی پسر بچه هایمان به همان اندازه دوست دارند (با تشکر از مانی که این ماشین را به کتابخانه هدیه کرد) /آ
