Thursday, August 14, 2008

چاردفعه که خودم گفتم دیگه همه ی مردم میگن

نفر دوم: در کتاب درخت انجیر معابد جمله ای هست از یکی از شخصیتهای فرعی داستان که الگویی میشود برای شخصیت اصلی داستان. محمد سلمانی به خودش میگوید ممد دست پنجه طلایی و وقتی فرامرزخان میپرسد که این لقب را کی بهت داده، میگوید: چاردفعه که خودم گفتم دیگه همه ی مردم میگن! . و این میشود نقطه ی عطفی برای فرامرزخان و اتفاقاتی که بعدا می افتد.این جمله را دست کم نگیریم، خودش یک فلسفه است و تبعاتش همه جا در اطرافمان دیده میشود. گویا ساز وکار ذهن اینطور است که اگر از تر و خشک کردن و تیمار داریش غافل شوی و برایش خوراکی خارج از مُد فراهم نکنی و یک سره بگذاریش فقط در معرض تکرار و تکرار و تکرار ِ آن چیزی که از محیط غالب میرسد، کم کم میشود مثل همان محیط و جزئی از آن حلقه ی تکرار کننده ی فاسد. آ

|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?