Friday, June 13, 2008

هزار و نهصد و هشتاد و دو


نفر دوم: جام جهانی ِ هشتاد و دو در اسپانیا بود یعنی بیست و شش سال پیش. رفته بودیم به روستایی در اطراف شهر که یکی از پاتوق های فامیل بود. گرچه که به دلیل شرایط خاص آن زمان و گرفتاریهایی که پیش آمده بود قاعدتا کسی دل خوشی نداشت ولی چند نفر از عشق فوتبالهای فامیل درباره بازیها حرف میزدند و ما هم که چندنفر نوجوان بودیم این قضیه برایمان جذاب بود. آن زمان فقط یک مجله دنیای ورزش بود و یک کیهان ورزشی و یک نوبت اخبار ورزشی یک ربعه در تلویزیون. خبری از شبکه سه و پخش مستقیم و ماهواره و اینترنت نبود. فوتبالها با تاخیر پخش میشد و خبرها هم همینطور. آن روزها روزهای رومنیگه بود و شوماخر در تیم آلمان غربی، دینوزوف و پائولو روسی در تیم ایتالیا، بونی یک در تیم لهستان، زیکو و سوکوراتس در تیم برزیل، داسایف و بلوخین در تیم شوروی، پاسارلا و مارادونا در تیم آرژانتین، کوین کیگان در تیم انگلستان، پلاتینی در تیم فرانسه. بعدها بعضی از این اسمها در کسوت مربی دوباره سر زبان افتادند و از بعضی دیگر هم خبری نشد. آن سال ایتالیا اول شد و ما چقدر دلخور بودیم که این تیم با مرده خوری اول شده و حقش نبوده. کلا خیلی دل خوشی نداشتیم از آلمان و ایتالیا که احتمالا تا حدی هم تحت تاثیر فیلمهای پارتیزانی ای بود که آن زمان تلویزیون پخش میکرد و کتابهایی که میخواندیم مثلا برمیگردیم گل نسرین بچینیم. به هرحال این آغاز یک دوران بود. دورانی که ما، یعنی من و برادرم و پسرعمویم کشورهای دنیا را بین خودمان تقسیم کردیم و یک سهم هم (مجارستان) به دختری رسید که بعدها همسر برادرم شد. البته با اینکه مساحت دنیا ظاهرا تغییری نکرده ولی آن موقع تعدادکشورهای دنیا خیلی کمتر از حالا بود! شوروی هنوز شوروی بود و یوگسلاوی و چکسلواکی هم هنوز تکه پاره نشده بودند. یکی از سرگرمیهای ما در آن زمان، بازی با کارت های فوتبالی بود که شاید هم سن و سالهای من یادشان بیاید. این کارتها به طرز اعجاب انگیزی چند وقت پیش در خانه ی پدری سر و کله شان پیدا شد، احتمالا با این ماموریت که خاطرات گذشته را زنده کنند، و من قبل از اینکه نوه ها منهدمشان کنند، از توی دست و پا جمعشان کردم و حالا من دوباره صاحب آنها هستم با همه خاطرات، تصاویر و صداهایی که در خود ثبت کرده اند.


پ.ن.1: آن روزها در این بازی برزیل به هرکسی می افتاد کلی ذوق میکرد ولی این تیم قدر قدرت هم در این بازی پاشنه ی آشیلی داشت: گلهای خورده اش. و به عنوان یکی از نمونه های مطلق نگری خنده دار و مضحک ما آدمها، این تیم در مقابل مثلا استرالیا با پنج گل خورده (و البته یک بار حضور در جام جهانی و فقط یک امتیاز)کم می آورد و میباخت!
پ.ن.2: این روزها و در جام ملتهای اروپا همچنان و به عنوان میراثی از گذشته از چک و لهستان و کرواسی خوشم می آید، دلم برای سوئیس میزبان میسوزد، به دلایلی اخیرا پیدا شده آلمان و اتریش را با دقت تعقیب میکنم و اگر ببرند خوشحال میشوم، همچنان امیدوارم که بالاخره هلند در یک تورنمنت معتبر قهرمان شود، اسم اسپانیا من را یاد آندره مالرو می اندازد(گرچه که اسپانیایی نبود!)، سبک بازی پرتغال برایم جالب است و به ایتالیا کماکان مشکوکم
پ.ن.3: دیشب اتریشی ها بعد از گل مساوی آنقدر خوشحال بودند مثل اینکه قهرمان شده اند.
پ.ن.4: بهار هم این روزها همراه من است در فوتبال دیدن. دیشب بعد از گل دوم کروواسی دویده پیش مامانش که آبیا دوباره گل زدن!

Labels:


|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?