Sunday, June 08, 2008
باغ و خاطره
نفر دوم: بعد از شاید حدود شش هفت سال داریم میرویم به باغی در نزدیکی شهر که در روزگار نوجوانی ما پاتوقی بوده است برای روزهای جمعه ی فامیل، خصوصا در بهار و تابستان. یا صبحها برای صبحانه و یا ظهرها برای نهار و هربار شاید سی نفری از بزرگ و کوچک، در این گردشها دور هم بودند. و البته هزار و یک جور خاطره. و حالا مامان دارد برای بهار تعریف میکند که وقتی کوچک بوده و دشمن به شهر حمله میکرده و بمب و موشک می انداخته، می آمده اند اینجا به عنوان یک جای امن و بهار را میبینم که با چشمان گرد شده و با ناباوری به این حرفها گوش میدهد. امیدوارم این حرفها فقط برایش در حد یک حرف بماند و هیچوقت تجربه اش نکند و لازم نباشد که روزی اینجور خاطرات را برای فرزندش تعریف کند. /آ
Labels: روزهای گذشته
