Thursday, May 29, 2008

اردیبهشت هشتاد و هفت، هدیه ی تولد




نفر اول: امسال شاید بزرگترین هدیه تولد را گرفته باشم و آن هم پاگذاشتن در راه یک کار فرهنگی است که از مدتها پیش در رویایش به سربرده ام و این کار درست در روز 26 اردیبهشت صورت گرفت پس آن را به فال نیک می گیرم . با همسرم که همواره مشوق و همراه خوبی در هرنوع کار فرهنگی است و همراه با دخترمان که عاشق طبیعت و بازی است به جشنواره بازیهای محلی در روستایی به اسم دماب رفتیم . این روستا حدود 2 ساعت از شهر ما فاصله دارد در تمام طول راه به این فکر می کردم که آیا واقعا راه انداختن یک کتابخانه یا مثلا یک کانون فرهنگی در روستایی که به نوعی به آن تعلق خاطر داری و دلت برای بهبود شرایط مردمانش می تپد کاری شدنی و دست یافتنی است ؟ به من گفته بودند که کار مشابهی در این روستا انجام شده و به تبع آن رونق و تحرکی ایجاد شده هرسه ما مشتاقانه به این سفر یک روزه در آستانه 32 سلگی ام می نگریستیم و هرکدام قرار بود که توشه خود را از آن برچینیم . قسمت اعظم راه بیابان بود و برهوت که احتمالا خشکسالی امسال آن را تشدید کرده بود . هرازگاهی از هم می پرسیدیم آیا درست می رویم ؟ دو گروه از دوشهر بزرگ متولی امور فرهنگی در این روستا شده اند که اینقدر به دور از آبادانی است . آیا موفق هم بوده اند ؟ چگونه ؟ بدون هیچ پشتوانه و حتی بالاتر از آن اجازه دولتی ؟ اما در راه برگشت هرسه ما به طرز شگفت آوری احساس امیدواری ، نشاط و سرزندگی می کردیم بهار از زور خستگی با لپ هایی آفتاب سوخته روی صندلی عقب ولو شده بود او به مدت سه ساعت بدون اینکه سراغی از ما بگیرد به بچه های همسن و سالش و با جوانانی که هدایت کننده بازیها بودند دویده بود ، خندیده بود ، شعر خوانده بود و تجربه های ارزشمندی به دست آورده بود بعد از آن ،چند ساعت دیگر پا به پای ما به مراکز فرهنگی آمده و در کنار بازیهایی که خودش برای خودش خلق می کرد و به راه می انداخت از کتاب های کتابخانه و کاردستی های مهدکودک لذت برده بود ، او مشت هایش را پر کرده بود از گلهای محمدی و هربار نفسش را بالا کشیده و گفته بود چقدر بوی خوب می دهند ، او در حالیکه دود تنور چشمهایش را می سوزاند تا چند قدمی تنوری رفته و نان داغ و خشبوی محلی را حریصانه گاز زده بود . چندین بار روی زمین های خاکی زمین خورده و چندجای زانویش خراشیده شده ولی اعتراضی نکرده بود ، پشم ها و شاخهای تازه سرزده بزغاله ای را نوازش کرده و حس ترسی آمیخته با لذت را تجربه کرده بود .
ما دوتا هم ذوق زده بودیم انگار باور کرده بودیم که هنوز هم می شود در این مملکت فقط و فقط با پشتوانه کمک های مردمی و البته با همتی عالی کارهایی کرد که حداقل زندگی چند خانوار را متحول کند و من از اینکه آرزوها و خواسته های طولانی ام را دست یافتنی و نزدیک حس می کردم احساس خوبی داشتم احساسی که یقینا با خوردن یک تکه بزرگ از یک کیک خامه ای تولد و یا دریافت هدیه ای گران قیمت قابل مقایسه نبود و من از اینکه در این راه همسرم و بهار را هم همراه می بینم ذوقم دوچندان می شود این روزها بهار زیاد از ما سراغ می گیرد که آیا آن اقاهه بالاخره برای ما زمینی پیدا کرد که در ان کتابخانه بسازیم و من و همسرم با رضایت از این درک کودکانه اش خنده مان می گیرد.

|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?