Monday, May 26, 2008

قسمت

نفر دوم:
مدتی است که به دلیل شرایط کاری مجبورم که هر چند روز یکبار به تهران بروم و برگردم. وقتی که از تهران برمیگردم و به ترمینال میرسم معمولا از نیمه ی شب گذشته است و به ناچار مجبورم که به تاکسیها و یا سواریهایی که معمولا در اینجور جاها فراوانند متوسل شوم و دربست بگیرم تا بتوانم زود به خانه برسم و برای فردا و به سرکار رفتن آماده شوم. این یکی از مواقعی است که به آنچه که قسمت میگوییم خیلی فکر میکنم: از میان گروه عظیمی از رانندگانی که به دنبال مسافر میگردند به طور اتفاقی به سراغ کسی میروم که هیچ خصوصیت خاصی ندارد و این به نظر من یعنی قسمت. اوایل فکر میکردم که راننده حتما خصوصیت خاصی داشته مثلا ماشینش بهتر بوده یا زبان چرب و نرم تر داشته یا قیافه مرتب تر و محترم تری ولی بعدها که بیشتر دقت کردم دیدم که خیر هیچکدام از اینها نیست، سوار قراضه ترین ماشین شده ام، سراغ بی زبان ترین راننده رفته ام، بعضی هایشان هم از شما چه پنهان قیافه خیلی خلافی داشته اند. پس هیچ مزیتی نبوده که بگوییم طرف نان این مزیت و امتیازش را میخورد. حتی مواردی بوده که سوار ماشین شده ام و ظاهرا همه شرایط فراهم بوده که این پول برود توی جیب این آدم ولی ماشین چند قدم نرفته خراب شده و به اجبار رفته ام سراغ ماشین دیگری. پس واقعا ماجرا چیست؟

|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?