Saturday, May 10, 2008

اعتماد به نفس

نفر اول : امروز از اینکه توانستم به تنهایی برای یک مهمانی بزرگ حدودا صدنفری میوه تهیه کنم و خوب هم از آب درآید احساس شادمانی داشتم ازاینکه توانستم از میوه فروش تقاضای کمک کنم و او هم با انصاف و و جدان به تقاضایم پاسخ گفته و کم نگذاشته بود خرسند بودم یعنی این جریان مرا با خود کشاند به حدود ده سال پیش ،تا قبل از ورود به دانشگاه و حتی در سال اول آن من آدم کم روئی بودم یعنی نمی توانستم خواست و نیاز خودم را درست مطرح کنم خواسته هایی که خیلی از اوقات نیازهای واقعی من بودند و حق طبیعی من ، اما من از مطرح کردنشان واهمه داشتم حتی تصویر واضحی دارم از روزهایی که برای حذف یا اضافه یک درس , تقاضا برای دیدن برگه امتحانی ام ، جابجا کردن اتاقم در خوابگاه به دلایل موجه چندین بار تا دم در اتاق استاد یا مسئولی می رفتم و دوباره پاپس می کشیدم و آب دهانم را قورت می دادم و عزمم را جزم می کردم اما بی نتیجه بود معمولا هم منصرف می شدم تا اینکه هم اتاقی به تورم خورد که اهل اهل روستا بود و با وجودی که در روستایش زن ها همه خانه نشین بودند و حق انجام هیچ فعالیتی را در خارج از خانه نداشتند و حتی مادرش نانوایی محله شان را ندیده بود خلاصه این دختر از چنین محیطی آمده بود اما عجیب در بیان احساسش و خواسته اش جسور و بی باک بود و بااین جسارت و البته ادبش همواره در گرفتن خواسته هایش چند قدم جلوتر از من و حتی در بعضی جاها زبان من بود !
حالا فکر می کنم همنشینی با او بوده که مرا تا حدی متحول کرده است حالا دیگر از حرف زدن واهمه ندارم امروز هم با وجودی که مسئولیت سنگینی در رابطه با مهمانی ای برعهده ام گذاشته شده بود و از اتفاق دست تنها هم بودم اما صادقانه با میوه فروش مطرح کردم و نتیجه عالی از آب در آمد کاش این را بتوانم به بهار هم منتقل کنم که حتی خیلی آدمها با وجودی که ممکن است ظاهری خشن ، ناراحت ، بدجنس ، اخمو و حتی حیله گر داشته باشند گاهی آنقدر قلب های مهربانی در پس این نقش هایی که به خود گرفته اند ، دارند که فقط کافی است آدم بتواند با یک زبان آرام رامشان کند و به یادشان بیاورد که فطرت خوبی دارند آنوقت نتیجه کار منافع دوطرفه ای دارد که گاهی حتی یک زندگی را می تواند متحول کند.

|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?