Monday, March 10, 2008

چون اینطوری راحت تریم

نفر دوم: دوست عزیز سلام. ممنون از اینکه حرف دلت را گفتی بدون رودرواسی. راستش را بخواهی من همیشه منتظر این روز بودم که بالاخره دست به قلم شوی (یا بهتر بگویم دست به ایمیل شوی!) و درباره این چندوقت و بعضی از کنتاکتهایی که پیش آمده بود بنویسی و انتقاد کنی و آن روز گرچه کمی دیر، ولی بالاخره رسید و حالا فرصتی است که حرفهای من را هم فارغ از جایگاه استاد و دانشجویی بشنوی و چون کار به نوشتن رسیده و نه فقط گفتن و گذشتن، میتوان امیدوار بود که کمی جدی تر به حرفهایمان فکر کنیم هم من و هم تو. مختصر و مفید نوشته بودی و با این مضمون کلی که شماها (منظورت احتمالا من و هم نسلان و همکاران من است) ماها را و شرایط ماها را اصلا درک نمیکنید، همان حرفی که همه این مدت محور اصلی حرفهایت بوده ولی این بار با این تفاوت بسیار مهم که نوشته ای و این قضیه را متفاوت میکند چرا که به نظر من وقتی مینویسیم بهتر و عمیق تر فکر میکنیم و فرصت داریم برای تغییرش . والا از قول دیگران که نمیتوانم حرف بزنم و اصلا مگر من وکیل مدافعشان هستم؟ اما در مورد خودم میتوانم یک حرفهایی بزنم که البته میتوانی قبول کنی یا نه. اول این را بگویم که به نظر من در این حرفت و این حکم کلی که صادر کرده ای فقط و فقط خودت را دیده ای مثل آن روزی که اگر یادت بیاید برای چندمین بار دیر آمدی سر کلاس و علیرغم اینکه قرارمان این بود که بعد از من کسی نیاید سرکلاس و دلایلش را هم گفته بودم، ایستادی به بحث که شما که متوجه نیستید من چقدر توی راه هستم تا برسم و جواب من گرچه که به ظاهر یک شوخی بود و به خنده گذشت ولی خیلی هم جدی بود. حتما یادت می آید که من گفتم نه اینکه من و همه اینهایی که سرکلاس هستند شبها همین جا زیر درختهای اطراف دانشکده میخوابیم تا به موقع برسیم. و اگر یادت بیاید دفعه قبلش هم گفته بودم نه اینکه همه با هواپیمای اختصاصی می آیند. منظورم جوک گفتن نبود میخواستم متوجه شوی که آدمهای دیگر هم وجود دارند با مشکلات و مسائل خاص خودشان و اگر در بوق و کرنا نمیکنند و مسائلشان را جار نمیزنند به معنی این نیست که هیچ مشکلی ندارند و در یک کلام میخواستم یادآوری کرده باشم که تو محور عالم نیستی. واقعیتش این است که من برای خودم این جور تقسیم بندی کرده ام که بعضی کارها هست که درکش میکنم ولی قبولش ندارم و کارهای دیگری هم هست که اصلا برایم قابل درک و هضم نیست. مثلا میتوانم درک کنم که سطح مطالعه پایین آمده باشد به هزار ویک علت گرچه که قبول ندارم که با همه این دلایل تسلیم شرایط بشویم و برای تغییرش تلاشی نکنیم و راحت ترین راه را انتخاب کنیم یا مثلا برای بی انگیزه بودن در درس خواندن و ادامه تحصیل میشود دلایلی تراشید و البته اعتقاد دارم که این دلایل همیشه وجود داشته اند حتی آن زمانی که من همسن تو بوده ام. ولی باری به هرجهت بودن را اصلا نمیفهمم و یا برایم اصلا قابل درک نیست که حداقل ادب و حرمت را برای هرکاری مطابق با خودش رعایت نکنیم و منظورم از ادب و حرمت دولا و راست شدن و سلام و خداحافظی نیست، بلکه حفظ شأن یک چیز است: یک آدم، یک شیء و یا یک کار و فعالیت حتی. مثلا اینکه سر کلاس بلند شویم و شارژر موبایلمان را بزنیم توی پریزی که زیر تخته است و آن هم وسط حرفهای استاد درس یا موبایلمان وسط کلاس شروع کند به زنگ زدن و آن هم از نوع شش و هشتی اش و یا اینکه مثلا آمده ایم رفع اشکال بعد وسط حرفها و توضیحات معلم بیچاره یکباره بگذاری بروی دنبال جواب دادن به موبایلت (ظاهرا اکثر آتشها از گور این موبایل بلند میشود!). غیر از این است که این طور رفتار میکنیم برای اینکه اینطوری راحت تریم و اینطور دوست داریم و نه حتی به خاطر اینکه به این روش معتقدیم و درباره اش فکر کرده ایم؟
مفصل شد و بازهم گفتنی بسیار است، شاید در فرصتی دیگر.

|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?