Sunday, January 20, 2008

نظم

نفر اول: بعضی روزها وقتی نگاهم به خانه مان می افتد که درست مثل اینکه یک زلزله هشت ریشتری آمده باشد، زیر و زبر شده، وحشتم می گیرد. در چنین مواردی مغزم قفل میشود و هیچ کاری درست انجام نمیشود و تازه هرچه هم تلاش کنم یعنی هرکاری می کنم به بی نظمی ها اضافه میشود. معمولا این مواقع دچار افسردگی هم میشوم و از خودم ناامید میشوم که نظم یک خانه ی صدمتری را نمیتوانم برقرار کنم.
اما یک روز هم تصمیم میگیرم که وضع موجود را بهبود ببخشم اگرچه که میدانم با وجود بهار خانوم شیطان که در حال حاضر بیشتر از هر زمان دیگری با هرکاری و هرچیزی کار دارد، این نظم دادن مدت زیادی طول نمیکشد ولی تلاشم را میکنم از مرتب کردن دفترها و کتابهای توی کمد گرفته تا آشپزخانه و حمام و خلاصه راه پله ها، با سرعتی اعجاب آور اقدام میکنم. وقتی کارم تمام میشود علیرغم اینکه خیلی هسته شده ام و تازه بعدش باید سرکار هم بروم ولی احساس خوب و خوشایندی دارم که به احساس خستگی غالب است. در این مواقع به خودم میگویم خوش به حال آدمهای منظم و مرتب، آنها همیشه آرامش دارند، هرچیزی میخواهند سریع پیدا می کنند و در هر زمان از نظم و انضباط خانه شان احساس خوب ِ شادمانی دارند. اما واقعیت این است که این یک معادله دوطرفه است حداقل برای من که مرتب بودن خانه ام به چند ساعت هم نمیکشد این گونه است. یعنی استرس، خستگی و تلاش زیاد برای برقراری نظم مساوی است با آرامش و لذت از برقراری نظم.
نمیدانم شاید برای آدمهای خیلی منظم و مرتب اصلا معادله ای در کار نباشد و آنها همیشه با حفظ شرایط ِ نظم از آرامش و لذت کافی برخوردار باشند! به نظر من که این شرایط خیلی آرمانی و ایده آلی است شما چطور فکر میکنید؟

|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?