Saturday, January 12, 2008
جاده ی بی انتها
نفر اول: در سفر بودیم در دل کویر، تاریک تاریک، دریغ از نور مهتابی، و جاده بی اندازه یکنواخت و طولانی و به ظاهر بی انتها، احساس کرختی میکردم و کم کم از گرمای داخل اتوبوس که در آستانه ی زمستان از گرمای یک شب تابستانی هم بیشتر بود، و سکوت مسافرین و صدای نفسهای منظم و آرام بهار، کم کم پلک هایم گرم شد و روی هم افتاد که یک دفعه ترمز شدیدی مرا از خواب پراند به دور و اطرافم نگاه کردم خبری نبود هنوز هم تاریکی و سیاهی و اتوبوسی که تنها یکه تاز ِ جاده ی بی انتها بود. از توی آینه نگاهم افتاد به راننده، خواب بود و یا حداقل در حال چرت زدن، سرش از این سو به آن سو و از عقب به جلو می افتاد، کمی لای چشمش را باز میکرد و دوباره پلکهایش سنگین و بی اختیار روی هم می افتاد. شاگرد راننده هم اگر در لحظاتی بیدار بود هیس هیسی آرام میکرد، راننده هوشیار میشد و بعد مجدد روز از نو و روزی از نو. احساس وحشت کردم، خیلی زیاد ترسیدم، سعی کردم هرطور شده آرامشم را حفظ کنم و هوشیار بمانم و گوش به زنگ! تا هر زمانی که احساس خطری کردم دادی، فریادی، خلاصه به هوش باشی بدهم. همین موقع یادم افتاد به حرف همسرم که دیگر در این رفت و آمدهای هفتگی خبره شده که میگفت به خاطر یکنواخت بودن جاده راننده ها قسمتی از مسیر را به خودشان استراحت میدهند، یعنی دستشان به فرمان است و چشمانشان را میبندند و میخوابند و ماشین خودش میرود! در ضمن اینکه از این حرف و این تصویری که جلوی چشمم بود موبه تنم راست شده بود ولی علامت هشداری هم بود برای خودم که اگر در مسیر زندگی آنقدر روزها و هفته ها و ماهها یکنواخت و بی تنوع شود که خوابمان ببرد وای به حالمان میشود ولی اگر هر روز تحرک ویژه ای، برنامه ی جالب توجهی، چشم انداز زیبایی، پیچ آرامی و یا حتی دست اندازی چاشنی زندگیمان شود، وادارمان خواهد کرد که به هوش و به گوش باشیم و لذتهای خاص ببریم. /آ
