Tuesday, January 01, 2008

چکمه

نفر اول: برای اولین بار پشت ویترین اولین مغازه، چکمه ای آنقدر توجهم را به خود جلب کرد که مطمئن شدم که دیگر وقت تلف نخواهم کرد و حتما آنرا خواهم خرید و بعد با خیال راحت دنبال کارهای دیگر خواهم رفت و از این پیروزی خوشحال خواهم بود ولی اینطور نشد! چکمه را پوشیدم و با اینکه بسیار آنرا پسندیدم ولی آنرا نخریدم!!
قضیه از این قرار بود که وقتی وارد شدم صاحب مغازه که پسر جوانی بود پشت پیشخوان مغازه دولا شده بود و مشعول کاری بود. سلام کردم سرش را بالا آورد و سلامی کرد و دوباره مشغول شد. پیش خودم گفتم حتما بند کفشش را میبندد یا در حال درست کردن چیزی پشت میز است. کمی معطل شدم تا بلند شد و جلو آمد اما در همان موقع متوجه سرنگی شدم که داشت یواشکی و به زور در جیب شلوارش هل میداد و بعد هم متوجه پای لنگش شدم و بعدهم لحن کشدار و خمارش، تنم لرزید. او میگفت خانم عجب انتخابی مطمئن باش پشیمان نمیشوی، رویه اش چرم است و داخلش خز. و من توی دلم در حالی که واقعا مطمئن بودم که درست میگوید و این چکمه جنس خوبی دارد و من از خریدش پشیمان نخواهم شد، چکمه را نخریدم چون حتم داشتم که بعد از خرید آن تا مدتها از اینکه پولم را بابت خرید مواد مخدر و هرز رفتن جوانیش خرج کرده ام پشیمان خواهم بود. آن روز موفق به خرید نشدم و دست خالی به خانه بازگشتم اما پیش خودم راضی و خوشحال بودم که با او همدستی نکرده ام.

|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?