Friday, December 21, 2007

شنبه یکشنبه جمعه یا بای بای تدی بر بای بای ترین

نفر دوم: شنبه یکشنبه جمعه حکایت روزها و هفته هایی است که میدوند بدون توجه به اینکه ما جا مانده ایم یا نه و وظیفه ای هم ندارند یا ما باید یک جوری هم پایشان بشویم یا اینکه به طریقی سرشان را گرم کنیم که فرصت نکنند تند بدوند!. چند وقتی است که به این فکرم که روزها چقدر تند میگذرد تا چشم برهم میزنی از اول هفته پریده ایم آخر هفته، مثل اینکه بعضی روزها اصلا نیستند و نمیبینمشان و به این فکر میکرده ام که چه جوری میشود جلوی این پریدنها را گرفت. یک راه حلی که به ذهنم رسیده است این است که هر روز را با یک برنامه ای تبدیلش کنیم به یک روز خاص که بتوان با اشاره به آن برنامه آن روز را به یاد آورد مثلا روز چهارشنبه، همان روزی که رفتیم خانه ی بابا. اینجوری شاید بشود فرصت پریدن را از روزها گرفت و کاری کرد که هفته هفت روز داشته باشد و نه دو سه روز.

------------------------------------------
پ.ن.: از بس به این سرعت روزها فکر کرده ام امروز صبح در خواب و بیداری احساس کردم که سوار قطاری هستم که هر ازگاهی سوتی میکشد و عده ای هم برایم دستی تکان میدهند و میگویند بای بای تِدی بِر بای بای ترین ! ( این قسمتی از نوار زبان بهار است که در مهد کودک کار میکنند که یک خرس عروسکی سوار قطار است و برایش دست تکان میدهند و خداحافظی میکنند! البته بهار تاکید دارد که تلفظ درست قطار چین (با کسره چ و سکون ی و ن) است نه ترین!)


|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?