Friday, December 14, 2007

مرد بزرگ

نفر اول: با مرگ هر عزیزی انگار پاره ای از تن آدم از دست میرود. ماجرای غم انگیزی است. اگر جوان رفته باشد دل آدم علاوه بر رفتن او تازه از این هم در رنج است که او ناکام از این زندگی رفته است، و اگر حتی آنچنان پیر باشد که سنی بیش از آن را هم نتوان برای انسان متصور شد باز هم غم بر دل انسان سایه می اندازد که چرا از عمر پر برکت او بیش از این نتوانسته ایم بهره ببریم و یا اینکه حیف از وجود او که برای سایر کوچکترها محوریت داشته و باعث دلگرمی بود.
این بار هم عزیز دیگری رفت. در رفتن او همه ی افراد شرکت کننده در جلسه به یکدیگر تسلیت میگفتند یعنی همه به نوعی خود را صاحب عزا میدانستند علاوه بر فامیل کل شهر هم در این عزا شریک بودند اگرچه نسل جدید شاید کمتر او را میشناختند ولی در مراجعه ای به پدران و مادران و پدربزرگها و مادربزرگها به راحتی میتوانستند دریابند که در زمان نه چندان دور او پزشکی بود که در شهر ما حرف اول را میزد کسی که به معاینه ی بیمار اهمیت خاص و ویژه میداد و یک فرد را موجودی همه جانبه اعم از جسم و روح و ارتباطش با طبیعت در نظر میگرفت.
تمام سالهای تحصیلم به واسطه ی هم فامیل بودن با او معلمها از من توقع داشتند که برایشان نوبت بگیرم که البته برای پدرم کار آسانی بود ولی هر فردی که میخواست صبح علی الطلوع در صف طولانی پشت مطبش بایستد و نوبت بگیرد کاری طاقت فرسا مینمود. او بواسطه ی اخلاق نیکوی پزشکیش معروف بود چیزی که در این روزگار کمیاب است اما افسوس که بیماریش که در سالهای پایانی عمرش گریبانگیرش شد او را با غمی بزرگ از صحنه ی پزشکی به کنار راند. بعدها خیلی زود فقط نامی از او باقی ماند و نه یادی. که آن هم با گذر زمان به مرور به فراموشی سپرده شد و این باعث تاسفی عمیق است که چرا اینقدر فراموشکاریم؟ به همین راحتی؟ خیلی زود مهر تایید میزنیم بر این مثلی که میگوید از دل برفت آنکه از دیده برفت. او به گردن بسیاری از ما حقی بزرگ داشته است، بر گردن اکثر مردم این شهر، بر گردن همه ی ما فراموشکاران. روحش شاد و در آرامش باد.


|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?