Monday, November 19, 2007
جشنواره تئاتر کودک و نوجوان
نفر اول: جشنواره تئاتر کودک و نوجوان در شهرمان برگزار شد من زمانی که توانستم به زور چنگ و دندان به یکی از سالنهای نمایش راه پیدا کنم و بهار متعجب را در بغل گرفته و روی یکی از صندلیها مستقر شوم، در پوست خود نمیگنجیدم! انگار که به یکی از دست نیافتنی ترین چیزها دست پیدا کرده بودم! /آ
قضیه از این قرار بود که از چند روز مانده به برگزاری نمایش که اطلاعیه هایش را به تعداد محدود در بعضی از نقاط شهر دیدم، خوشحال شدم که بالاخره برنامه ای خاص بهار پیدا کرده ام. اما این خوشحالی زمانی به تاسف تبدیل شد که خودم و همسرم به محلهای اعلام شده برای تهیه بلیط مراجعه کردیم و با اظهار بی اطلاعی افراد مواجه شدیم. حتی با سماجت هرچه تمامتر روز افتتاحیه همسرم را به یکی از سالنها فرستادم و او وقتی عصبانی برگشت گفت که هنوز هیچ برنامه ای اعلام نشده و کسی آنجا گفته ساعتهای اجرا که مشخص است سر همان ساعتها مراجعه کنید و وقتی او گفته بود آخر ما باید بدانیم کدام نمایش مناسب با سن و سال بچه مان هست، مسئول گفته بود که فرقی نمیکند کودک و نوجوان همه در یک محدوده سنی هستند و نمایشها خاص این گروه سنی است! (چطور به فکرمان نرسیده بود؟) روز بعد طبق ساعات اعلام شده بهار را راه انداختم و به یکی از سالنها رفتیم معلوم شد که این سانس اصلا در این سالن نمایشی برگزار نمیشود! با عصبانیت به جایی که فلش محل فروش بلیط زده بودند رفتیم و خانمی گفتند که اصلا فروش بلیط نداریم!! چون رایگان است بلیط هم نداریم باید قبل از ساعت اعلام شده بروید اگر در سالن جا بود که میتوانید استفاده کنید و اگر ظرفیت تکمیل بود که هیچی! پرسیدم خوب کدام نمایش برای بچه ی سه سال و نیمه مناسب است؟ گفت نمیدانم، ما که ندیده ایم! و من نفهمیدم که پس اتاقی با عنوان فروش بلیط با سه تا خانم که پشت کامپیوتر نشسته اند، به چه کاری می آمد؟
با این تفاصیل باید به من حق بدهید که وقتی با فشار زیاد و با وجود هول دادنهای دختربچه های دبستانی از سه مدرسه، توانستم صندلی ای برای خودم و بهار پیدا کنم، کلی احساس خوشحالی و غرور بکنم و از اینکه مادر به این خوبی هستم به خودم ببالم! به قول خانم دکتر آزمایشگاه اگر این جریانات یکی دو روز دیگر ادامه پیدا میکرد قطعا سروکارم به یک روانپزشک می افتاد./آ
در آخر برای اینکه خیلی از اوضاع ننالیده باشم اضافه کنم که نمایش شاپرک خانم به واسطه آهنگ شاد متن و حرکات محیرالعقول بازیگران مقبول بهار افتاد و با لب خندان از سالن نمایش خارج شدیم. /آ
قضیه از این قرار بود که از چند روز مانده به برگزاری نمایش که اطلاعیه هایش را به تعداد محدود در بعضی از نقاط شهر دیدم، خوشحال شدم که بالاخره برنامه ای خاص بهار پیدا کرده ام. اما این خوشحالی زمانی به تاسف تبدیل شد که خودم و همسرم به محلهای اعلام شده برای تهیه بلیط مراجعه کردیم و با اظهار بی اطلاعی افراد مواجه شدیم. حتی با سماجت هرچه تمامتر روز افتتاحیه همسرم را به یکی از سالنها فرستادم و او وقتی عصبانی برگشت گفت که هنوز هیچ برنامه ای اعلام نشده و کسی آنجا گفته ساعتهای اجرا که مشخص است سر همان ساعتها مراجعه کنید و وقتی او گفته بود آخر ما باید بدانیم کدام نمایش مناسب با سن و سال بچه مان هست، مسئول گفته بود که فرقی نمیکند کودک و نوجوان همه در یک محدوده سنی هستند و نمایشها خاص این گروه سنی است! (چطور به فکرمان نرسیده بود؟) روز بعد طبق ساعات اعلام شده بهار را راه انداختم و به یکی از سالنها رفتیم معلوم شد که این سانس اصلا در این سالن نمایشی برگزار نمیشود! با عصبانیت به جایی که فلش محل فروش بلیط زده بودند رفتیم و خانمی گفتند که اصلا فروش بلیط نداریم!! چون رایگان است بلیط هم نداریم باید قبل از ساعت اعلام شده بروید اگر در سالن جا بود که میتوانید استفاده کنید و اگر ظرفیت تکمیل بود که هیچی! پرسیدم خوب کدام نمایش برای بچه ی سه سال و نیمه مناسب است؟ گفت نمیدانم، ما که ندیده ایم! و من نفهمیدم که پس اتاقی با عنوان فروش بلیط با سه تا خانم که پشت کامپیوتر نشسته اند، به چه کاری می آمد؟
با این تفاصیل باید به من حق بدهید که وقتی با فشار زیاد و با وجود هول دادنهای دختربچه های دبستانی از سه مدرسه، توانستم صندلی ای برای خودم و بهار پیدا کنم، کلی احساس خوشحالی و غرور بکنم و از اینکه مادر به این خوبی هستم به خودم ببالم! به قول خانم دکتر آزمایشگاه اگر این جریانات یکی دو روز دیگر ادامه پیدا میکرد قطعا سروکارم به یک روانپزشک می افتاد./آ
در آخر برای اینکه خیلی از اوضاع ننالیده باشم اضافه کنم که نمایش شاپرک خانم به واسطه آهنگ شاد متن و حرکات محیرالعقول بازیگران مقبول بهار افتاد و با لب خندان از سالن نمایش خارج شدیم. /آ
