Monday, November 12, 2007
دوستت دارم
نفر اول: زمانی یکی از آشنایان که از خارج آمده بود میگفت در ایران ابراز احساسات خیلی سخت است یعنی خیلی مرزها و خط قرمزهایی وجود دارد در اینکه آدم احساس واقعی اش را به کسی ابراز کند هم احساسهای منفی و هم مثبت که این مسئله بخصوص در احساسهای مثبت یعنی موقعی که کسی را خیلی دوست داری مشکل تر و حادتر میباشد. /آ
میگفت در آن کشوری که من هستم گاهی در وسط خیابان هم ممکن است دختر و پسری باهم دست بدهند یا همدیگر را ببوسند و گرم در آغوش بگیرند حالا نه به آن شوری ولی در اینجا من حتی در ابراز علاقه به پدربزرگ و مادربزرگم هم دچار مشکل هستم یعنی نمیتوانم یک دفعه بپرم توی بغلشان تنگ در آغوش بگیرم و بلند بگویم دوستتان دارم و یا یک بوس گنده به لپشان بکنم. میگفت حیایی هست در روابط آدمها! /آ
حرفش را خیلی خوب میفهمیدم ولی حالا که بیشتر در روابط خانوادگی و اجتماعی و شغلی وارد شده ام نسبتا حرفش را قبول دارم. میبینم عموم آدمها گاهی به نزدیکترین کسانشان هم به سختی میتوانند ابراز محبت کنند مثلا خجالت میکشند، خیلی وقتها میشنویم که میگویند فلانی خیلی آدم با محبتی است اما در ظاهرش معلوم نیست! فلانی خیلی خوش قلب است ولی ... فلان رئیس خیلی از کار فلان کارمندش راضی است ولی اگر بگوید پررو میشود! فلان زن و شوهر خیلی همدیگر را دوست دارند ولی تا حالا کسی از آنها ندیده که ابراز محبتی به هم بکنند. فلان پدر و مادر عاشق بچه شان هستند هستند ولی اگر خیلی به او بگویند لوس میشود برای همین محبتشان فقط قلبی است! و بعد این موضوع در حادترین شکلش منجر به این میشود که وقتی کسی از دنیا میرود، امان از آه و فغانهایی که به آسمان میرود! و خیلیها آرزو میکنند که ای کاش قدر او را بیشتر دانسته بودند، بیشتر درکش کرده بودند و حتی ای کاش برای یکبار هم که شده بود ایستاده بودند جلویش، مستقیم توی چشمهایش چشم دوخته بودند و گفته بودند که چقدر دوستش دارند و چقدر آدم خوب و مثبت و باوجودی است و چقدر برای وجودش ارزش قائلند. شاید همه ی اینها از یک عادت اجتماعی سرچشمه میگیرد، ولی به نظر من تعدیل این عادتها لازم است. به دنبال همین فکر سعی میکنم با بهار کار کنم که احساسهای واقعی اش را توی دلش نگاه ندارد و آنها را ابراز کند. البته شیوه ی ابراز احساس هم هنری است و فراگیری اش لازم است. /آ
بهار دختر با احساسی است کوچکترین کاری که برایش بشود آدم را در آغوش میگیرد دستان کوچولویش را چندبار به پشت آدم میزند بوس میکند و میگوید دوستت دارم. من برای تقویت این احساسش مثلا وقتی حمام میرویم میگویم بهار دوستت دارم او هم میگوید دوستت دارم بعد هرکدام صدایمان را روی صدای دیگری بلند میکند، صدا در حمام میپیچد و به هردومان احساس خوبی میدهد. شبها موقع خواب هم احساس آن روزم را نسبت به کارهایش برایش میگویم. همیشه با دقت گوش میدهد و سکوت میکند. خیلی دلم میخواهد که مثل همین روزهایش در آینده هم نسبت به ما و هم نسلان ما آزادتر، رهاتر و بی پرواتر اعضای خانواده و فامیل و دوستانش دوست بدارد و به آنها ابراز علاقه و دوستی کند و فرصتهای بی بازگشت را راحت از دست ندهد./آ
با خودم هم تمرین میکنم که در آدمهای پیرامونم نکات مثبت را بیابم و نسبت به آنها واکنشهای مثبت از خود نشان دهم البته نسبت به همه آدمها این کار، آسان نیست ولی اگر قادر باشم آنرا عملی کنم احتمالا دنیایی زیباتر از دنیای کنونی ام خواهم داشت. /آ
میگفت در آن کشوری که من هستم گاهی در وسط خیابان هم ممکن است دختر و پسری باهم دست بدهند یا همدیگر را ببوسند و گرم در آغوش بگیرند حالا نه به آن شوری ولی در اینجا من حتی در ابراز علاقه به پدربزرگ و مادربزرگم هم دچار مشکل هستم یعنی نمیتوانم یک دفعه بپرم توی بغلشان تنگ در آغوش بگیرم و بلند بگویم دوستتان دارم و یا یک بوس گنده به لپشان بکنم. میگفت حیایی هست در روابط آدمها! /آ
حرفش را خیلی خوب میفهمیدم ولی حالا که بیشتر در روابط خانوادگی و اجتماعی و شغلی وارد شده ام نسبتا حرفش را قبول دارم. میبینم عموم آدمها گاهی به نزدیکترین کسانشان هم به سختی میتوانند ابراز محبت کنند مثلا خجالت میکشند، خیلی وقتها میشنویم که میگویند فلانی خیلی آدم با محبتی است اما در ظاهرش معلوم نیست! فلانی خیلی خوش قلب است ولی ... فلان رئیس خیلی از کار فلان کارمندش راضی است ولی اگر بگوید پررو میشود! فلان زن و شوهر خیلی همدیگر را دوست دارند ولی تا حالا کسی از آنها ندیده که ابراز محبتی به هم بکنند. فلان پدر و مادر عاشق بچه شان هستند هستند ولی اگر خیلی به او بگویند لوس میشود برای همین محبتشان فقط قلبی است! و بعد این موضوع در حادترین شکلش منجر به این میشود که وقتی کسی از دنیا میرود، امان از آه و فغانهایی که به آسمان میرود! و خیلیها آرزو میکنند که ای کاش قدر او را بیشتر دانسته بودند، بیشتر درکش کرده بودند و حتی ای کاش برای یکبار هم که شده بود ایستاده بودند جلویش، مستقیم توی چشمهایش چشم دوخته بودند و گفته بودند که چقدر دوستش دارند و چقدر آدم خوب و مثبت و باوجودی است و چقدر برای وجودش ارزش قائلند. شاید همه ی اینها از یک عادت اجتماعی سرچشمه میگیرد، ولی به نظر من تعدیل این عادتها لازم است. به دنبال همین فکر سعی میکنم با بهار کار کنم که احساسهای واقعی اش را توی دلش نگاه ندارد و آنها را ابراز کند. البته شیوه ی ابراز احساس هم هنری است و فراگیری اش لازم است. /آ
بهار دختر با احساسی است کوچکترین کاری که برایش بشود آدم را در آغوش میگیرد دستان کوچولویش را چندبار به پشت آدم میزند بوس میکند و میگوید دوستت دارم. من برای تقویت این احساسش مثلا وقتی حمام میرویم میگویم بهار دوستت دارم او هم میگوید دوستت دارم بعد هرکدام صدایمان را روی صدای دیگری بلند میکند، صدا در حمام میپیچد و به هردومان احساس خوبی میدهد. شبها موقع خواب هم احساس آن روزم را نسبت به کارهایش برایش میگویم. همیشه با دقت گوش میدهد و سکوت میکند. خیلی دلم میخواهد که مثل همین روزهایش در آینده هم نسبت به ما و هم نسلان ما آزادتر، رهاتر و بی پرواتر اعضای خانواده و فامیل و دوستانش دوست بدارد و به آنها ابراز علاقه و دوستی کند و فرصتهای بی بازگشت را راحت از دست ندهد./آ
با خودم هم تمرین میکنم که در آدمهای پیرامونم نکات مثبت را بیابم و نسبت به آنها واکنشهای مثبت از خود نشان دهم البته نسبت به همه آدمها این کار، آسان نیست ولی اگر قادر باشم آنرا عملی کنم احتمالا دنیایی زیباتر از دنیای کنونی ام خواهم داشت. /آ
